نیایش در خانه ی ما -بر عکس آن
چه که سهراب می گوید- سجاده ی پدر، همیشه رنگین بود و هیچ کس هم بر روی آن تف
نمی کرد. صبح ها با صدای مناجات پدر ازخواب بیدار شدن نعمتی بود که تا به امروز
قدرش بر من معلوم نشده بود و عظمتش را درک نمی کردم. پدر، نه نالان از روزگار غریب
و نه در وصال شادی های قریب، دعا نمی کرد که او همیشه سر بر سجده ی آستانش می نهاد
که او را جهنم و بهشت، معنایی نداشت که آب بر آتش فرو ریخته بود و حوری بهشتی را بر
طالبانش بخشیده بود. چشم که باز کرده ام، لالایی های مادرم پر بوده است از
نیایش هایی که برایم می خوانده. نماز که می خواند، به یاد تمام آنانی که روزی فرار
می کردند به این طرف و آن طرف، دعا می کرد. برای تمام آنانی که برای نجات جان،
دلبستگی و مال و منال را رها می کردند، آواره و در به در خانه ی این و آن، پنهان
کورسوهای بی عدالتی و بی محبتی می شدند. مادر دعا می کرد برای آنانی که می خواستند
زندگی کنند، اما گاهی باید مرگ را می چشیدند تا دیگران نفس بکشند و طعم شیرین حیات
را زیر دندان هایشان مزه مزه کنند. مادر دعا می خواند، به درگاه حضرت حق مناجات می کرد، مستاصل
که می شد گریه می کرد و من صدای گریه های شبانه و خدا خدا گفتن های روزانه اش را
هنوز هم می شنوم، در میهمانی، در عروسی، در عزا، در شادی، در غم، در امتحان در
زندگی، و البته این روزها در مردگی. روزها گذشته اند. وقایع
تلخ قدیم، کم کم داشتند فراموش می شدند که یادمان انداختند باران، دعا و گریه و
زاری نکرده است. روزها گذشته اند، اما، من
دعا می خوانم. مناجات های پدر و راز و نیازهای مادر، تار و پود جسم و جانم شده است.
مناجات می کنم، به ساحت او که هنوز اعتقاد دارم به عظمتش، به قدرتش و به محبتش. می توان اعتقاد نداشت.
می توان خدایی را نپرستید. می توان برای اندیشه ای که باورش داری، ایستادگی نکرد.
می توان کوچ کرد و رفت. می توان به دنبال آن ناکجا آبادی بود که این روزها همه به
دنبالش هستند و می توان طعم شیرین آزادی را چشید. می توان بی پروا زیست در دنیایی
که اعتقاد انسان ها به سخره گرفته نشود، می توان در کشوری زندگی کرد که برچسب های
ناروا بر پیراهن بر تن شده ات نچسبانند. می توان در جایی بود که دست کم حرف زد،
حرف زد و حرف زد. می توان فرار کرد اما هر جا که باشم سجاده ی پدر تا آخرین لحظه ی حیات، رنگ دارد و کسی بر روی آن تف
نخواهد کرد. مناجات های مادر گلگون است و به یاد و کام انسان های در بند، می
درخشد و بالا می رود. امشب، وقتی همه داشتند
با عجز و لابه، برای نجات جان دوستانمان دعا می خواندند یا نمی دانم، برای آن که
هر چه صلاح است پیش بیاید، من به همه ی شما فکر می
کردم و به صفای قلب هایتان. می دانم که در یک چهار
دیواری بودن، و در سلول زندگی کردن، حیات در دنیای زیبایی نیست، اما بدانید که این جا همه سر بر همان سجاده ی رنگین
می گذارند و برای تمام شدن روزهای تاریک تهمت ها، برای غروب ناسزاها و برای طلوع خورشید
محبت ها و مهربانی ها دعا می کنند. حتی اگر فردا نباشم سجاده ی پدر همچنان
رنگین است. توضیح عکس: عرفان وقتی کوچک بود.
+ نوشته شده در یکم بهمن 1388ساعت توسط باران |
آزاده ذاکری، معلم زبان من بود، در آموزشگاه میلاد. و من این شب ها مدام خوابش را می بینم، قیافه اش جلوی چشمم
است، به یاد شیطنت ها و نشاط جوانی اش هستم و بی نهایت دلم برایش تنگ شده است.
مخصوصا کلاس زبان افتضاح کیش، با آن معلم عصبی و پرخاشگر(ببخشید) بیشتر از همیشه
به من می آموزد که قدردان معلم های محترم پیشینم باشم. روزی که برای اولین بار آمد به کلاسمان، آن چنان شروع کرد
به تند تند حرف زدن که چشم هایم گرد شده بود، به دهانش چشم دوخته بودم و سعی می
کرد م به هر ضربی که شده بالاخره یک کلمه از آن کلمات بلغور شده ی انگلیسی اش را
بفهمم. بعد کم کم گوشم عادت کرد، آن قدر که دیگر هیچ معلمی را قبول نداشتم. آزاده جان همه ی اینترنت را دنبالت گشته ام، اما پیدایت نکرده ام. فکر
کردم شاید مثل من اگر بی کار باشی، گاهی اسمت را توی اینترنت چک کنی و ببینی نامت
کجا ثبت شده است، بعد چشمت بیفتد به این صفحه و بدانی یک نفر دلش برایت تنگ شده
است و اندازه ی تمام ستاره های آسمان،
متشکر، سپاسگزار و قدردان تدریس عالی توست. یک نفر این جا هست که بیشتر از آن که
ممنون لغت های حفظ شده در ذهنت باشد و سپاسگزار گرامر درس دادن و درک مطلب و
خواندن و نوشتن تو باشد، سپاسگزار شخصیت، صبر و احترامی است که تو برای تمام زبان آموزان
کلاست قائل بودی. همیشه به یاد حرف های توست و سعی می کند به پاس وجود معلمی چون
تو، الگویش باشی. امروز وقتی وارد کلاس شدم و شروع کردم به حرف زدن، چشم های
بچه هایم گرد شد. نه که من خیلی بلد باشم، لا والله! استغفرالله! گوش ایرانی،
انگلیسی را سخت می فهمد، اما بی اختیار یاد آزاده افتادم و چشم های گرد شده ی
خودم.
+ نوشته شده در بیست و ششم دی 1388ساعت توسط باران |
خداوندا! اگر هستی، که می گویند هستی، که می گویند به علت تفاوت
مراتب نمی توانیم بشناسیمت، قسمت می دهم به حرمت تمام خون هایی که به نام دین بر روی
زمین ریخته شد قسمت می دهم به مادرانی که بی همسر فرزندانشان را بزرگ
کردند و پدرانی که هم مادر بوده اند و هم پدر قسمت می دهم به گریه های شبانه و دعاهای روزانه، به مناجات
هایت، به نمازت قسمت می دهم به دین هایی که برای هدایت بشر آمد، به پیامبرانی
که فرستادی، به کتاب ها و آیاتی که نازل کردی قسمت می دهم به تمام نعاماتت، به همین زمستان گرم که غضب
زمین است بر انسان قسمت می دهم به قلم و کاغذ و نوشته قسمت می دهم به جان بندگانت که در راه نام تو فدا شدند راضی نشو خون آنان که بی گناه در چهاردیواری اند، ریخته
شود. راضی نشو که مثله کنند آنانی را که هیچ گناهی ندارند جز
ایمان به تو. راضی نشو که با تهمت زدن و دروغ گفتن، نفس از وجود انسان ها
گرفته شود. خدایا! می شنوی؟
+ نوشته شده در هجدهم دی 1388ساعت توسط باران |
نیمه ی پر لیوان
- مامان خانم دی وی دی آن شرلی گذاشته و نشسته جلوش، می خنده. اصولا مامان من اهل خنده نیست و وقتی ده سال یه بار این اتفاق می افته، نماز شکر باید خوند و توی دفتر خاطرات باید ثبت کرد. وقتی می خنده یعنی داره یک معجزه رخ می ده و چه خوب که شاهد این معجزه من باشم.
- دوستی از اون طرف دنیا-حامد- وقتی شروع می کنه به چت کردن-بعد از مدت ها- می گه نگرانت شده بودم. چه خوب! پس توی این کره ی خاکی یک نفر هم نگران ما شد.
- عصر روز یکشنبه با نگین فیلم می بینیم و آلبالو خشکه می خوریم و ور می زنیم.
- بلوزی که داشتم می بافتم تموم می شه و حالا منتظرم تا توی یک فرصت مناسب، بپوشمش.
- عصر پنجشنبه می ریم که دعا بخونیم. بعدش انواع و اقسام اطعمه و اشربه روی میز حاضره. پیراشکی خوشمزه ی ژینی و دسر و ساندویچ و الویه و ... . حرف می زنیم و حرف می زنیم و بحث های فلسفی. دوست های قدیمی رو می بینم و می شه یه شب مثل شب های خاطره انگیز دیگه.
- سه روزه تعطیله و می تونم فرصتی پیدا کنم تا بخزم زیر پتو و هی کتاب بخونم. همین کار رو هم می کنم.
- خاله فری، مثل هر سال، قورمه سبزی خوشمزه پخته و نصیب ما هم می شه. واقعا قورمه سبزی پختنش محشره.
- و دوباره امروز کلاس زبان، فرآیند یادگیری، بچه های کلاس و البته کار.
نیمه ی خالی لیوان
- دیگه دارم از این سیا**ست و کشته شدن آدم ها و بگیر و ببند و بریز و بپاش بالا می آرم.
- از این که باید بکوبم برم اون سر شهر توی یک مهدکودک بوگندو که مدیرش حتی نمی دونه موسیقی رو به چه س ای می نویسند و مرتب از والدین بدبخت-درست مثل تناردیه که مرتب از فانتین پول می گفت- پول می گیره، حالم بد می شه. از این که باید برم حنجره ام رو برای یک قرونی که آیا آخر ماه بزاره تو دستم یا نزاره، پاره کنم، حس بدی دارم.
- توی همون مهمونیه که دوست هام رو می بینم، یک بغضی از اول تا آخر، هی توی گلوم می آد بالا، من هم هی هولش می دم پایین. وقتی دوتا از بچه ها دارند از سورن و مشکات، که هفته ی پیش توی جاده ی گرگان-طهران، بر اثر تصادف، فوت کردند، یاد می کنند، گریه ی هم در می آد، بعد اشک از چشمم سرازیر می شه و مدام فکر می کنم زندگی بیشتر از این هم می شه بی ارزش باشه؟
البته بماند که از قبلش هم یه دوست دیگه ام گند زده بود به اعصابم.
- سه روز تعطیلی خسته کننده اومد سراغم که مثل اسب، کپک زدم و هی کتاب خوندم. شاید خیلی بهتر می شد بگذره.- یکی پیدا می شه برای من یه لپ تاپ بخره؟ فکر خانواده رو از سرت بیرون کن که الان با بولدوزر می آن روم.
- کلاس زبان مسخره ی کیش، با اون معلم عصبی که وقتی ازش سوال می کنی حوصله نداره حتی جوابت رو بده و فرآیند زبان آموزی من که نمی دونم چرا هیچ وقت تموم نمی شه. شدیدا خطار می کنم اگه یک روزی خدایی نکرده خواستید برید موسسه ی زبان کیش، شعبه ی مرزدارانش، جزو آشغال ترین هاست.
- برگه های منتظر تصحیح شدن، تلمبار شده روی هم و من هر بار که می شینم جلوی کامپیوتر، احساس می کنم که آخرین باریه که می تونم از چشم هام استفاده کنم. بعدش هم سردرد، سرگیجه، حالت تهوع، چشم درد. چند ساعت استراحت. اوه! نه! برگه ها موندند. دوباره... .
- تو هم که گم و گور شدی، نیستی.
واسه ی این روزهای تلخ، مقداری شکر لازم است. آهای! از بساطت ما را شکری بیاور.
+ نوشته شده در هفتم دی 1388ساعت توسط باران |
- امسال بیاین خونه ی ما. تو بشو مدیر برنامه. ببین کی ها رو دعوت
کنیم. داستان به همین
سادگی شروع شد و حتی شاید ساده تر از این. «مسی» شب یلدا را می خواست دور هم باشیم
در خانه اش و قرار بود یک سری از دوستان و بچه های کلاس را دور هم جمع کنیم.
نشستیم به انتخاب کردن که این باشد و آن باشد. خوراکی چی بیاوریم چی نیاوریم، چی
کارها بکنیم و خلاصه کلی برنامه ریزی. بالاخره دوستانی
که با هم هم دانشگاهی بودیم و جورتر بودیم،
دور هم جمع شدیم. کسری و سارا، شاهین، عرفان، هدی، الی، نازی،...خلاصه همه آمدند. حرکات
موزون انجام شد و نازی انار دانه کرده بود، خوردیم و طبق معمول کیک دست پخت بنده
در حلق خلق فرو شد. آجیل خوردیم و گپ زدیم و آلات موسیقی نواخته شد. رسیدیم به شعر
حافظ. فال که گرفتیم الی با آن دست آسیب دیده ی در باند پیچیده شده اش، شد مسئول
خواندن و خواندن زیبا تر هم می شود وقتی حرف دلت باشد و از دل برآید. هِدی با صدای
ملکوتی اش برایمان آواز خواند و آبجی اوفینای آری که همگی یک دنیا خاطره باهاش
داشتیم، اجرا شد. آن شب قرار بود طولانی ترین شب سال باشد. آن شب قرار بود یک
دقیقه اضافه ی شب، به همه امان بفهماند، زندگی آن قدر کوتاه است که برای یک دقیقه
بیشترش، پایکوبی کنیم و شادمانی، اما آن قدر مشغول بودیم که از یادمان رفت. سال بعدش دوباره
داستان به سادگی تکرار شد و قرار بود برویم خانه ی مسی. چند نفر کمتر و بیشتر،
بالاخره دوباره همگی یلدا با هم بودیم، هرچند که بعضی را بطه ها کمرنگ تر شده بود
و برخی روابط بین دوستان تازه داشت جان می گرفت. آن شب قرار بود یک دقیقه اضافه ی
شب، به همه امان بفهماند، زندگی آن قدر کوتاه است
که برای یک دقیقه بیشترش، با هم بودن را باید جشن گرفت، اما آن قدر مشغول بودیم که از
یادمان رفت. و امسال مسی اسباب کشی
کرده و گرفتار است الی دیگر نیست
که برایمان فال حافظ بگیرد و با آن روح لطیفش ببردمان تا ملکوت هِدی ازدواج کرده
و در شهر دیگری زندگی می کند سارا رفته است
به فرنگ کسرا در شهر
دیگری است و ما چند نفر که
مانده ایم، مانده ایم برای دل خودمان. امسال یلدا در
حالی می آید که، بسیاری که سال گذشته در این عالم بودند، اکنون در ملکوت خدا
هستند. بسیاری که در
هوای خوش آزادی نفس می کشیدند، به میله های چهاردیواری خیره هستند و بسیاری که تار
و پود وجودشان با احساساتمان گره خورده بود، دیگر فرسنگ ها از ما فاصله دارند هنوز هم کیک من
قرار است برود داخل فر، هنوز هم قرار است دیوان حافظ گشوده گردد و انار
دانه شود، هنوز هم آجیل روی میز است و هندوانه می شود میوه ی محبوب، هنوز هم
آن یک دقیقه ی اضافی باید رسالتش را انجام دهد، اما... . می نشینم و عکس
ها را دانه دانه نگاه می کنم. سعی می کنم ریه ام از ابدیت خاطره ها پر شود و حتی
لحظه ای را از قلم نیندازم. امسال یادم باشد
هر چه قدر هم که زمان سریع گذشت، به خاطر بسپارم زندگی آن قدر کوتاه است که
برای یک دقیقه بیشترش، باید خاطره آفرید.
+ نوشته شده در بیست و نهم آذر 1388ساعت توسط باران |
مضراب که به دست می گیرم، کتاب شما می رود روی پوپیتر؛ همان
که جلدش صورتی و سفید است و نام شما بر رویش می درخشد: «دستور سنتور». تمام خط ها
را حفظ می شوم، مو به مو. می نوازم و همراه برخی قطعات شعرش را هم می خوانم. «دوره
ی ابتدایی»، کتاب بعدی است که یک دنیا قطعه ی زیبا در خود نهفته دارد. باز هم نام
شماست که بر رویش می درخشد. ردیف ابوالحسن صبا هم به انتها می رسد در حالی که باز
هم نام شما بر روی جلد سبز رنگ کتاب دیده می شود. «پیش درآمد و رنگ» را می زنم و
دیگر باد به غبغب می اندازم و احساس می کنم، بسیار می دانم و بسیار نوازنده ی
قابلی هستم. بین خودمان بماند! زهی خیال باطل. با اصرارها و التماس های من، استاد رضایت می دهد بروم سراغ «سی قطعه چهارمضراب». تمام آرزویم می
شود نواختن چهارمضراب شور و البته سرعتی اجرا کردنش. دروغ چرا؟ هنوز هم فکر می کنم
یکی از سخت ترین قطعات زندگی است والبته یکی از زیباترینشان. کم کم بقیه را هم می
زنم. عاشق فریبا از کتاب هشت آهنگم. احساس می کنم با نواختن این اثر، دیگر کلاسیک
کارها نمی توانند به موسیقی ایرانی خرده بگیرند. قطعات مجلسی هم می شود تمام ذوق و
شوقم، مخصوصا وقتی همراه می شود با تمبک یک دوست نوازنده. تمام نوجوانی و جوانی من، همراه شد با ملودی هایی که شما
عاشقانه ساختید برای من و امثال من که سنتور شده بود ساز محبوبشان. برای تمام
آنانی که مضراب در دست دل می بندند به هنری که می گویند نردبان است از برای روح و
برای تمام آنانی که عارفانه و صادقانه گوششان عادت کرده است به حقیقتی که این
روزها کم کم خاکستری می شود. اولش که شنیدم روح از بدنتان خارج شده، غصه ام گرفت، اما
مگر می شود یک آهنگساز و یک نوازنده، زندگی کند بدون سازش؟ تمام روزهای زندگی من مملو بوده و هست از آهنگ های شما و
فکر می کنم هدیه ای بالاتر از این نمی توانست باشد مگر آن که آفریده شوید تا ماندگار
شود نغماتی که ارکان و جوارح را به اهتزاز می آورد. هر جا که رفتید، در جوار هر کس که محشور بودید، آن نغمات را
از زمین به ارمغان خواهید برد. روحتان شاد آن کس که شما را هرگز فراموش نخواهد کرد باران
+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1388ساعت توسط باران
از شبنم طلوعی
+ نوشته شده در نهم آذر 1388ساعت توسط باران
-
مارک لباست چیه؟ - مارک کفشت چیه؟ - مارک کیفت چیه؟ در ایران-والبته تا آن جایی که فک و فامیل ما در فرنگ
اعتراف کرده اند، در تمام دنیا- مارک ها بسیار اهمیت دارند. - بنتون حراج کرده بدو برو یه چیزی بگیر. -بوسینی ده درصد تخفیف زده. -آدیداس مدل های جدید آورده. -نایک رفتی؟ اون کفش طلاییه؟...
و بعد نسبت به پول و هزینه ای که برای لباست صرف کرده ای،
می توانی احترام و توجه دیگران را به خود جلب کنی. - فلانی همیشه منگو می پوشه. - فلانی کمتر از دیزل نمی پوشه. این یعنی عقل مردم به چشمشان است. یعنی در هزاره ی سوم که
بچه های افریقا از گرسنگی دارند می میرند، توی جنوب شهر مادر بدبخت شوهر طلاق
گرفته از صبح تا شب جان می کند و آخر سر به بدبختی یک قالب پنیر با دوتا نان کپک
زده می برد خانه، یونس و یوسف حتی نمی توانند یک دهم شهریه کلاس موسیقی را
بپردازند تا بیایند کلاس، محمد توی کارخانه ی فلان مردک صبح تا شب جان می کند برای
حقوق سه ماهی هشتاد تومان که حتی نمی داند به عنوان یک کودک، کسی حق ندارد او را
به کار وادار کند و هزار و یک مثال دیگر
فوفولیا و سوسولیا و جینگیل و مومولی، با نگاهی متعجب و با
چشمانی پرسشگر می پرسند: مارک لباست چیه؟ حالا
نه این که جو گیر بشوم و بگویم هر کسی مارک لباسش فلان
بود آدم سنگدلی است و بی تفاوت نسبت به حال این و آن؛ لاوالله... . اصلا
پول دارد،
می خواهد بخرد، به کسی چه مربوط؟ نوش جانش، برازنده ی وجودش، ولی این توجه
زاید
الوصف یک عده که مدام توجهشان به مارک لباس این و آن است واقعا غیر منطقی
است و بعد هم انسان ها را با معیارهای مارک لباس می سنجند و درباره اشان
قضاوت می کنند. اصلا
چه کار دارید؟! می خواهد شو*رت مامان دوز بپوشد. مثل این سرباز. والله به
خدا! کاش می شد یک کارخانه ای یک جای دنیا-که نمی دانم کجای دنیا
است- شروع کند به تولید مارک برای عقل و شعور و فرهنگ و شرافت انسانی... .
+ نوشته شده در بیست و نهم آبان 1388ساعت توسط باران |
روی این کره ی خاکی که همه اش جنگ است و خون، در زندگی من که مرتب با قله و
دره رو به رو می شوم، در ایران که تو، بهتر از من می دانی چه خبر است، در این
روزگار آنفلونزای خوکی و مرغی و سگی و گاوی، خبر رفتن درباره الی به اسکار، می شود مایه ی خیالبافی ام.
آرزو بر جوانان عیب نیست
فکر کن چند ماه دیگر وقتی که در هالیوود غوغایی به پاست، آنجلینا جولی و برد پیت و کیت وینسلت و ... لباس های رنگارنگ بر تن کرده اند و با افتخار بر فرش قرمز قدم می گذارند،
وقتی که کاندیداهای فیلم های خارجی اعلام می شود و بر فرض محال، درباره الی هم جزو آن هاست،
وقتی که همه ی نفس ها در سینه حبس است
ناگهان اعلام کنند که
And the Oscar goes to
بیپ، بیپ، بیپ
Darbare Eli from Iran
فکر کن این را که می شنوم
حسی از شوق و افتخار می دود توی رگ هایم که سرم را بالا بگیرم و بگویم: من ایرانی هستم. نیشخند بزنم به تمام آن هایی که امروز به من ایرانی به چشم یک تروریست، اختلالگر، نفهم، بی کلاس، یا چه می دانم، وحشی و بی فرهنگ و عقب افتاده نگاه می کنند. به من ایرانی به عنوان یک موجود عصبی که از تمدن هم محروم است می نگرند. افتخار کنم به این که اگر این جا نمی شود هنر اوج بگیرد و پرواز کند، اگر این جا نمی شود هنر بپرد و تو را هم به شور و وجد بیاورد، اگر این جا اخراجی های2 با آن فجاعتش، می شود پر فروش، ساسی مانکن می شود محبوب دل جوان ها، دنیای شیرین و چارچنگولی می شود مایه ی تحول گیشه، آن سر دنیا، درباره الی می شود برنده ی اسکار.

تاریخ ایران، بعدها، به من و شما، خواهد گفت، چگونه در عرض مدتی کوتاه، گوش ها آن قدر خوب نشنیدند تا دل ببندند به علیشمس ها و ساسی مانکن ها و حسین مخته ها و چشم ها آن قدر بی آداب شدند که ببینند اخراجی ها و چارچنگولی ها را.
می دانم ترانه و گلشیفته و اصغر فرهادی، چشمشان به این جا نخواهد افتاد، اما
از صمیم قلب آرزو می کنم، نامشان بیشتر از این بدرخشد.
+ نوشته شده در پانزدهم آبان 1388ساعت توسط باران |
یک روز ابری که بوی پاییز را می آورد، پتو مسافرتی نارنجی را می پیچم دور خودم، می آیم می نشینم پشت کامپیوتر و به همه ی روزهای قدیم فکر می کنم. نمی گویم شب که همه ی زندگی روز است.
داستان خیلی طولانی است و پیچ در پیچ، اما خلاصه ی مطلب آن که
من و آنی خیلی سال است که با هم دوستیم؛ خیلی سال. نمی دانم دوستی را چه طور تعریف می کنی، اما آن قدر بودیم که همیشه یک خواهری بود تا شانه اش باشد مرهم گریه، قلبش باشد دریای محبت، گوش هایش باشد یک دنیا شنوایی و انرژی اش باشد تمام اعتماد به نفس من.
آن قدر دوست بودیم که تمام روزهای خوب بشود خاطره و تمام روزهای بد، خاطره تر از آن خوب ها که با مرور کردنشان یک بغل زندگی زنده شود و یک عمر دوستی بدود جلوی چشممان. که عکس های کودکی و بزرگی را با هم مرور کردن، بشود صدا های عجیب از دهان در آوردن و بعد بغض توی گلو و بعد یادش به خیر و یادش به خیر های پشت سر هم و مکرر.
آن قدر دوست بودیم که نفس بشود نفس هر دوتایمان و دلتنگی بشود غصه ی هر دوامان و خنده بشود دلگرمی هر دوتامان.
آن قدر دوست بودیم که وقتی ازدواج کرد، همسرش، همه جا من را خواهر خانم معرفی کند و شوقی بی پایان تمام وجودم را انباشته کند برگرفته از حسی قریب که برای قربش روزها منتظر بودیم.
و اما دیروز
فهمیدم که چه قدر دنیای انسان ها عوض می شود وقتی زندگی می شود دونفری در حالی که یک دوست هنوز یک نفر است. زندگی آن قدر تغییر می کند که دیگر حرف ها هم می شود لقلقه ی کلام و واژه ها می شود نامفهوم که باید برای توضیح هر کلمه جمله ای بنا کرد و برای گفتن یک جمله داستانی ساخت.
آنی جان
واقعا این قدر سخت است که درک کنی دوستت بعد از این همه دوستی، این روزها بیشتر از همیشه به حضور تو نیازمند است؟
انتظار زیادی است. گاهی سر شلوغی ها آن قدر هست که تو به سرِ شلوغ خودت دل می بندی و او هم به سر شلوغ خودش. او دل می بندد به گریه ها و غصه ها و خنده های خودش، و تو هم دل می بندی به کوله باره خودت.
بعد
فکر می کنی
این قدر دوست هستیم که هر چند روز یک بار، یک مکالمه ی کوتاه تلفنی بشود دلخوشی ات و مدام بشنوی که یک نفر آن طرف خط سرش شلوغ است، خیلی شلوغ و عذاب وجدان بگیری و بعد هم راست یا دروغ بگویی درک می کنم؛ درک می کنم... .
این قدر دوست هستیم که دل ببندیم به همان خاطرات قدیمی تا شیرینی تمام سرخوشی های گذشته، با تلخی روزگار امروزمان، از بین نرود.
+ نوشته شده در ششم آبان 1388ساعت توسط باران |