|
به نام دوست یکتا
|
وداد من
امروز یکشنبه «وداد» آمد کلاس موسیقی، مثل تمام یکشنبه هایی که می آید کلاس و می رود. مثل تمام یکشنبه هایی که من به او درس می دهم-البته مثلا درس می دهم- اما در اصل خیلی درس ها از او می گیرم و خیلی چیزها به من می آموزد.
امروز وارد کلاس شد.
گفتم: وداد چند تا خوبی؟
نگاهی کرد و گفت: حتا یکّی هم خوب نیستم.
گفتم: چرا؟
گفت: هیچی... .
و صد بار پرسیدم چرا و او عین صد بار جواب داد هیچ چی... .
بعد با لحن خودش که تنها مخصوص به خود خودش است، گفت:
چرا من می آم کلاس موسیقی؟
برای فرار از سوالی بی پاسخ گفتم:
از بابات می پرسیدی.
آخر پدر وداد فرهیخته است و دانشمند.
گفت: پرسیدم. گفته برای این که باسواد بشی؛ ولی آخر سر گفت از باران جون بپرس. چون اون استادته و می دونه... .
مغز نداشته ام را به کار انداختم. چرا باید بیاید کلاس موسیقی؟ چرا باید فلوت زدن را یاد بگیرد که در دنیای بی فلوتی ها هیچ اتفاقی نمی افتد که در دنیای بی بلزی ها هیچ حادثه ای رخ نمی دهد.
در مقابل سوال صادقانه اش چه پاسخ خردمندانه ای می توانستم بدهم که هم راست باشد و هم کودکانه؟ هم واقعی باشد و هم حقیقی؟
چاره ای نبود. مثل تمام جواب های آدم بزرگ ها باید خزعبلاتی می بافتم به هم و لاطائلاتی تحویلش می دادم.
تخته وایت برد را آوردم. مغز را کشیدم با دو نیمکره اش و شروع کردم به گفتن چرندیاتی که می دانستم پوچ و بی محتواست. بعد سرش را شیره مالیدم که چون تو با استعداد هستی، می توانی در آینده موسیقی دان خوبی شوی و چنین شوی و چنان شوی تا پزشک ها بیایند و کنسرت هایت را نگاه کنند و بزرگان و کوچکان برایت دست بزنند و هورا بکشند. تو می توانی نوازنده ی خوبی شوی: یک پیانیست قابل، یک گیتاریست توانا و یا یک جازیست خوش ذوق. بعد هم از علم و هنر برایش بافتم که فرق بین این ها در چیست که صادقانه بگویم، خودم هم هنوز نمی دانم.
او گوش می داد به خوبی و می گفت که می فهمد من چه می گویم و متوجه می شود، چه بلغور می کنم، اما راستش را بخواهی خودم که می دانستم چه دارم تحویلش می دهم.
مثل همه ی آدم بزرگ ها عاقلانه خالی بستم و صادقانه دروغ گفتم؛ بی هیچ زحمتی، بدون هیچ درد سری. حتی فکرش را هم نمی کرد که هر چه می گویم لزوما باور ندارم و هر چه می بافم، اعتقاد من نیست.
داستان هایم را که می گفتم، یاد سنتور خاک گرفته ام افتادم که دوسال است صدایی ازش بیرون نیامده و بیچاره زیر خاک و خل ها دارد می پوسد. کوکش در رفته و صدای زنگ می دهد. نواهای خوش گذشته از دست رفته و با من قهر کرده است. حق دارد، حق دارد.
یادش به خیر! روزگاری هشت ساعت در کنار هم بودیم. من می زدم و او هم خوش نوا صداهایی می داد و روحی به من می بخشید.

چرندیاتم که تمام شد، یاد خودم افتادم. خود گمشده ام که روزگاری با موسیقی آمیخته و عجین بود و امروز هیچ نمی داند جز نوشته های نویسندگان قرون پیش.
حرف هایم را شنید. هیچ نپرسید.
آرام گفت: فهمیدم.
و من می خواستم سرم را بکوبم به دیوار و بگویم:
نه! نفهمیدی.
وداد من
هیچ لزومی ندارد که تو موسیقی یاد بگیری. هیچ اتفاقی نمی افتد اگر تو دو، ر، می، فا ... را به خوبی بلد نباشی و هیچ حادثه ای رخ نمی دهد اگر نتوانی بلز بزنی.
اگر نت های موسیقی را حفظ نکنی، اشکالی ندارد. اگر فلوت را درست در دستت نگیری، آب از آب عالم تکان نمی خورد. اگر دوست نداری که ساز بزنی، عیبی ندارد. تمام مردم دنیا قرار نیست موسیقی دان شوند. مگر چند تا بتهون و باخ داشتیم؟ مگر فرامرز پایور و اردوان کامکار چند بار به دنیا آمده اند؟ مگر در این دنیا چند سال قرار است زندگی کنیم که تو خودت را به عذاب بیندازی؟
وداد جان
می توانی موسیقی یاد نگیری. می توانی به زور کلاس نیایی. می توانی هر کاری که دلت خواست انجام دهی، اما فقط این را بدان که دنیای خاکستری ما با موسیقی رنگی می شود و اگر می خواهی رنگی باشی و همه جا را رنگی ببینی، موسیقی بیاموز.
امروز
من دانستم که روزهاست زندگی ام خاکستری شده است…
یک سفر دلچسب
در این طهران خاک بر سر-با عرض پوزش- زندگی کردن، ماشینی بودن را باید یاد گرفت. سنگدل بودن و موذی گری کردن، دروغ گفتن و با چاپلوسی و تملق کار خود را پیش بردن را باید آموخت.
چند روزی از این خاک پاک اما ناپاک جداشدیم و رفتیم
روشن کوه (روستایی در ساری)
روشن کوهی که همه اش سرسبزی بود و طراوت و زیبایی. نسیم خنک می وزید و مه صبحگاهی چشم را نوازش می داد.
در این طهران گوشی تلفن همراه را باید همیشه همراه خود داشته باشی، روزی چند ساعت را پای تلویزیون و کامپیوتر و اینترنت بگذرانی. در این طهران باید بدانی که دور و اطرافت چه می گذرد و هر روز اخبار را دنبال کنی. چند ساعتی، پای تلفن، با این و آن گپ بزنی.
اما
در روستا که باشی به هیچ کدام از این ها نیازی نیست و آن جاست که حرف سهراب را می فهمی:
خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها
پای آن کاج بلند
در روستا می شود به خویشتن خویش اندیشید
به تمام آن چه که بوده ایم و به آن چه که باید باشیم و به حقیقت وجودی خود.
در روستا می توان بوی زندگی را احساس کرد، وقتی که جنگل و کوه و آب و درخت به تو لبخند می زنند.
در روستا می توان از تکنولوژی دور دور شد، اما خوشبخت خوشبخت بود.
جای همگی سبز
پاورقی1:
و دوستی باید تا تو را با خود ببرد و تمام تلاشش را به کار بگیرد تا تو اوقات خوشی را داشته باشی و لحظات شیرینی را سپری کنی. پس:
الهام عزیزم
از تمام محبت هایت متشکرم که خالصانه و با عشق ما را پذیرفتی و خاطره ای خوش برایمان به یادگار گذاشتی. مهربانی ات را نمی توان جبران کرد، اما می گویم که دوستت دارم... .
پاورقی2:
نگین جان، مهسان عزیز
جایتان را خالی کردیم، حسّابی. دفعه ی دیگر با شما....
پاورقی۳:
متشکر از کیانا، کسرا، شاهین و بقیه که اوقات خوشی را برای بهتر شدن سفر فراهم کردند.
وصله های همیشگی
وصله هایی را که بر لباسم دوخته اند را می شمرم؛ یک، دو، سه، ده، صد، هزار،... .
وصله ای دیگر می بینم، از دور می آورندش تا بر لباسم بدوزند.
نمی خواهم، نمی خواهم. به خدا از لباسم راضی هستم.
به خداوندی خدا که خودم این لباس را انتخاب کرده ام، با عقل، با فهم، با شعور که این لباس برازنده ی من است که من این لباس را دوست دارم که این لباس به من شرف و عزت و اعتقاد می دهد. که این لباس خرافاتی نیست، که این لباس کهنه و مندرس و قدیمی نشده است.
این لباس، لباس شما نیست که از بس شسته باشیدش رنگ و رویش رفته باشد که این لباس جدید است که این لباس برازنده ی تمام انسان هایی است که نمی خواهند بی لباس باشند.
وصله هایتان را نمی خواهم.
وصله هایتان را بچسبانید به خودتان که جز دروغگویی و ریا و تزویر کار دیگری یاد نگرفتید.
که چسبیده اید به صندلی های لباس فروشیتان و می خواهید، همه از شما لباس بخرند.
نمی خواهم.
فریاد می زنم. صدایی از اعماق گلویم خارج می شود، هیچ کس نمی شنود.
هیچ کس نمی خواهد که بشنود.
هیچ کس نیست که گوشی داشته باشد برای شنیدن.
صد و شصت و اندی است که وصله ها را انتخاب کرده اید، در گنجه نگاه داشته اید و هر بار، یکی را که برازنده ی خودتان است، بیرون می آورید و می چسبانید به من، می چسبانید به ما.
خسته ام. از این همه وصله که به لباس من می چسبانید، خسته شده ام.
![]()
لباس ایمان مرا با وصله های رنگیتان که برازنده ی خودتان است، منقش نکنید
که اگر ذره ای عقلتان را به کار می انداختید، می دانستید که تمام لباس های عالم زیبا هستند.
وصله هایی که می چسبانید
خداوند
بر شما چسبانده است
و خود نمی بینید
چون چشمی ندارید که ببینید.
گاهی
آرزو می کنم همه چیز را ببخشم
اما طعم عاشق شدن را بچشم
با همه ی دردها و رنج هایش
یا
با همه ی شیرینی ها و تلخی هایش
که این عقل
امان مرا بریده است
یک نمایشگاه
نمایشگاه کتاب رفتن حسی شیرین را در من بیدار می کند، حس متفاوت بودن.
خیلی ها می آیند و می روند، در آن ازدحام و شلوغی بالاخره چند نفری به تو تنه می زنند، به چند نفر می گویی ببخشید و معذرت خواهی چند نفر را هم می شنوی. چند تا کتاب می بینی و تورقی می کنی و چشمت با چند رمان و داستان و در مجموع کتاب تازه آشنا می شود...(اگر کتاب جدیدی باشد... .)
و مهم تر از همه که من عاشق این قسمتش هستم
تخفیف ی ست که می گیری ... (اگر تخفیف در کار باشد... .)

و اما امسال
نمایشگاه کتاب بوی اسلام می داد.
به هر ترتیب و به هر طریق که بود کتاب های دینی و مذهبی جلوی چشمت بود.
اولین غرفه ها در بهترین جاهای نمایشگاه متعلق به کتاب های مذهبی و تبلیغات اسلامی بود.
از پوستر داخل محوطه که جمله ی ولتر را که علیه پیروان دیانت مسیحی نوشته بود
تا آن آخر نمایشگاه که می توانستی یا نمی توانستی به دیدارش نائل شوی
اسلام بود و اسلام.
امیر کبیر، نشر نی، مروارید، نیلوفر، قطره، آگاه و تمام ناشرینی که روزی روزگاری سری در سرها داشتند و همه ی ما به آن ها مدیونیم و به هر حال حقی بر گردن ادب و فرهنگ این مرز و بوم دارند،
در انتهای سالن قرار داشتند.
نکته ی جالب تر
ظاهر کثیف فروشنده ها بود
که واقعا تو ذوق می زد و جلب توجه می کرد
هر چه نامرتب تر گویی مقبول تر ... .
به هر حال چیزهای دیگری هم بود:
گشت ارشاد، سازمان انتقال خون، غذا فروشی، پلیس، آتش نشانی و غیره ... .
قیمت کتاب ها هم که قربانش بروم، هر سال دریغ از پارسال، گران تر از گران...
دستی به جیب بردیم و پول هایی که سنگینی می کرد را تقدیم غرفه ها کردیم.
به هر حال ...
می دانم و مطمئنم، سال دیگر خواهم گفت:
دریغ از پارسال ...
تا حالا به این فکر کردید که کارت اهدای عضو بگیرید؟
اولش آدم یک کم دو دوتا چهار تا می کنه. بعد با خودش هی حساب کتاب می کنه که اگه مثلا یه روزی خدایی نکرده برم تو کما و بخوان دستگاه ها رو ازم جدا کنن تا زودتر اعضای بدنم رو بدن به یه نفر دیگه اون وقت چی؟
اگه خواستن قلب و کلیه و کبدم رو در بیارن اون وقت نکنه روح من ناراحت بشه و پشیمون بشم!
نکنه پدر و مادرم راضی نباشن!
نکنه این جوری بشه... نکنه اون طوری بشه...
و بعد آدم یاد افرادی می افته که منتظرن تا شاید قلبی برای ادامه ی حیاتشون پیدا بشه، یا کلیه ای یا کبدی یا نمی دونم....
تصمیم ساده ای نیست، ولی...
اگر دوست داشتید کارت اهدای عضو بگیرید، می تونید به این سایت برید و فرم پر کنید:
شاید فردا این ما باشیم که نیاز به عضو اهدایی پیدا کنیم.
پاورقی:
من تبلیغات این گروه رو نکردم. فقط گفتم شاید تلنگری باشه برای هممون.
کاش هر روز مثل امروز رنگی بود
کاش هر روز مثل امروز عید بود
کاش هر روز مثل امروز یک نفر بود که تنهایی هایت را با او قسمت کنی
کاش هر روز مثل امروز تو این جا بودی

به امید دیدار
.
.
.
.jpg)
دلم گرفته است
دلم سخت گرفته است
اگر هیچ وقت دلم برای خودم نسوخته بود، امروز سوخت.
آهای آدم ها که درس می خوانید، دانشگاه می روید و خوشحالید از این که کتابی هست و دفتری و قلمی، قدر بدانید. قدر روزهایی که پشت میز تحصیل می نشینید و بی هیچ مشکل ذهنی و دغدغه ی روحی درس می خوانید.
قدر بدانید
چون
کسانی هستند که از حق تحصیلات عالیه محروم اند
که یک موسسه ی کوچک در پیت را هم از دست داده اند
که در انتظارند نامهربانی ها تمام شود.
دلم سوخته است...
دلم برای خودمان سوخته است...
یادت می آید بعد از سیزده روز تعطیلی همیشه اولین موضوعی که معلم سر کلاس می گفت تا انشا بنویسیم چه بود:
تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید؟
ما هم خوشحال و شاد و خندان که جیب های خود را پر از عیدی کرده بودیم، مامان هم تا می توانست داده بود ما خورده بودیم و پروار راهی مدرسه شده بودیم، نفسمان از جای گرم بلند می شد و داد سخن می دادیم که عید رفتیم خانه ی فلان فامیل این طوی شد، رفتیم خانه ی فلان فامیل آن طوری شد. کلی هم عشق می کردیم و جزو افتخاراتمان بود که خوش گذشته است.
حالا که دیگر مامان خانم آرتروز دارد و نمی تواند کار کند(و البته در عید هم مریض شد، به شدت) مجبور شدم هیکل خود را تکان بدهم و مثل یک دختر خوب و حرف گوش کن کارها را انجام دهم.
امسال تمام عید مثل کوزت (بلا نسبت کوزت...) دم ظرفشویی ایستاده بودم و ظرف می شستم.
مراحل کار بسیار ساده بود. در ابتدا که مهمان ها سرازیر می شدند، پیشدستی می دادم، بعد انواع شیرینی های مامان پز را تعارف می کردم. پیشدستی های قبلی را جمع می کردم، پیشدستی تمیز می دادم و آجیل تعارف می کردم. چند دقیقه می گذشت، پیشدستی های قبلی را جمع می کردم، پیشدستی های جدید می دادم و بعد میوه تعارف می کردم. آخر سر هم دم در می ایستادم و با جملات کلیشه ای که دیگر نیازی نیست برای گفتنشان فکر کنیم و تقریبا می توان گفت که به زبان مبارک هم چندان فشار نمی آید چون خودش می داند کدام طرفی بچرخد، خداحافظی می کردم:
قربونتون برم، زحمت کشیدید تشریف آوردید، ان شاء الله سال خوبی داشته باشید و ...
گوش هایمان هم همین یک جمله را می شنید: ان شا الله امسال عروس بشی.
یکی نیست بگوید شما که سیصد و شصت و پنج روز از حال ما خبر نداشتید، شما که اصلا نمی دانید ما چه کار می کنیم، کی مریض می شویم، چند روز بیمارستان بودیم، چه غم ها و شادی هایی داریم، شما که یک سال این طرف ها سر و کله اتان پیدا نشده بود، خب حالا هم نمی آمدید. کسی چیزی نمی گفت به خدا. ما نه تنها دلگیر نمی شدیم، که به کارهایمان هم می رسیدیم.
به هر حال تا به این ثانیه که مشغول پذیرایی از میهمان ها بودیم.
ای کاش همیشه چهار پنج روز بعد از سیزده بدر تعطیل بودیم، می ماندیم خانه خستگی عید دیدنی را از تن به در می کردیم.
حالا هم می توانم آن انشای قدیمی را با اندکی تغییر بنویسم:
به نام خدا
امسال عید بسیار خوبی را همراه خانواده گذراندم...
خانم اجازه! خانم اجازه! دیگه توضیح نداره... اگه می خواین بدونین، برید کتاب بینوایان رو بخونید، از کوزت هم معذرت خواهی کنید که من امسال خودم رو به جای اون جا زدم.
