دوستان عزیز، سروران گرامی، خانم ها، آقایان اگر از حال من می پرسید، خوبم اما می خواهم وبلاگی بسازم، جدید، با آدرسی دیگر و بی نام و نشان. از همه ی شما خوبان متشکرم که همیشه می آمدید و می خواندید و به من انرژی می دادید تا دوباره بنگارم آن چه را که در دل و جان و ذهنم می گذرد. این وبلاگ طلیعه ای بود برای اندیشه هایم تا خوشنود گردم که در دنیای مجازی، می توانم جایگاهی داشته باشم و عده ای هستند تا واژه های کنار هم چیده شده ام را بخوانند. انگار همین دیروز بود که از مهسان پرسیدم: مهسان! وبلاگ داری؟ چه طوری یه دونه بسازم؟ و آن قدر خوشحال بودم که گویی شاخ گاو را شکسته ام. و بعد موزی به من یاد داد چه طور عکس بگذارم. کم کم لینک هایم را افزایش دادم و دوستان وبلاگی پیدا کردم که با هر حضورشان شاد می شدم و دلگرم. با هر نوشته ای مدام سر می زدم به بخش نظرات و آمار خوانندگان را بررسی می کردم. روزهای اوج و فرود گذشت و ما رسیدیم به این نقطه که بگوییم، شما را به خیر و ما را به سلامت. بسیاری هم بودند که نظر نمی دادند، ولی محبت هایشان شامل حالم می شد. شاید روزی بازگردم و بار دیگر قلم را بر این صفحه جاری سازم، اما امروز می خواهم در جایی دیگر بنگارم. من، باران، نویسنده ای بی کتاب، برای تمام شما خوبان، سلامتی، موفقیت، شادمانی، پیروزی و زندگی بهتر آرزو می کنم. تو بدان هر جا که هستی تو بدان با هر که هستی آرزو دارم برایت زندگی باشد به کامت با یک بغل آرزوهای خوب به امید دیدار خدانگهدار باران، نهم خرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت، طهران
+ نوشته شده در نهم خرداد 1388ساعت توسط باران |
چه قدر دردناک که در این وبلاگ نمی توانم هر چه دلم خواست بنویسم. چه قدر غمناک که نمی توانم از حرف های دلم را بگویم، از روزهای بد و خوب، از خاطراتی که همیشه دارم مزه مزه اشان می کنم تا طعم گس زندگی شیرین شود. چه قدر بی انصافی است که نمی توانم فحش بدهم، دعوا کنم، ناسزا بگویم. تقصیر خود خرم شد. بس که همه جا آدرس این وبلاگ را به این و آن دادم، همه فهمیدند من که هستم. همه ی دوستان و آشنایان فهمیدند چه کار می کنم و توی کله ی شاید پوکم چه می گذرد. همه دانستند و دانسته به سراغ وبلاگم آمدند و خواندند و بعد هم کلی محبت نثارم می کردند و به عناوین مختلف تشویقم می کردند. فکر می کردم چه قدر مهم هستم که وبلاگ دارم، چه قدر توانا هستم که قلمم تکان می خورد و می توانم مطلب بنویسم، اما باید این بازی را تمام کنم و آخر قصه را رقم بزنم. نمی دانم ولی فکر کنم همین روزها در این جا را تخته کنم و یک وبلاگ دیگر بسازم، بی نام و نشان تا کسی نداند، که هستم و چه کار می کنم. ولی فقط غصه ی دلنوشته های قبلی ام را می خورم و تمام افکارم را؛ تمام اتفاقات ریز و درشتی که بالاخره یک جایی توی این دنیای مجازی ثبتشان کرده ام و همین، نمی گذارد با خودم کنار بیایم. گاهی فکر می کنم باید از خود واقعی ام بنویسم، بی آن که بترسم چه کسی می خواند و چه کسی می داند. پاورقی: این روزها منتظر یک معجزه ام؛ یک معجزه تا کشتی طوفان زده ی زندگی ام را به ساحل آرامش برساند... .
+ نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت توسط باران
از روزگار دبستان، خاطره ی خوشی ندارم. دبستان کوثر. همه اش توام بود با ترس و تحقیر و کتک که از جانب معلمان به سوی دانش آموزان روان می شد. ولو این که شامل حال من نمی شد، اما تاثیراتش تا قرون و اعصار، بر ذهنم حک شده است. مشق هایی که باید تا پاسی از شب نوشته می شد و اضطرابی که با هر حضور معلم، جان می گرفت و بارور می شد. روز اول مدرسه دلخوش تر و سرحال تر از آن بودم که بدانم پشت نیمکت های سرد کلاس چه روزهایی خواهد گذشت، اما واقعا معلم کلاس اولم را هرگز فراموش نمی کنم: خانم شریعت زاده. به راستی مهربان بود و با محبت. دعوا نمی کرد، کتک هم نمی زد. «بابا نان داد.» را آن قدر خوب در ذهنمان نشاند، که هنوز مطمئنیم بابایی هست که نان می دهد. دفتر کلاس اولم را دارم، با آن خط نوپا و تازه متولد شده که وقتی مداد را این طرف صفحه می گذاشتم تا دیکته بنویسم، ردّش می افتاد آن طرف صفحه. آن قدر فشار می دادم که بغل بند اول انگشت وسط دست راستم، می رفت تو و قرمز قرمز می شد. هنوز هم بوی چوب مداد و پاک کن و کاغذ، مشامم را نوازش می دهد؛ هنوز هم مثل آن روزها بد خط و بدخط می نویسم؛ هنوز هم یاد نگرفته ام مداد را درست در دست بگیرم. کلاس دوم، خانم مستوفی، دلسوز اما بد اخلاق بود و هر روز، به هر حال، کتکی نثار یکی از بچه های کلاس می کرد. بعدها دچار عارضه ی قلبی شد و با این که خیلی هم ربطی ندارد، ولی من همیشه فکر می کنم که آه آن همه بچه، یک جورایی یقه اش را گرفت. کلاس سوم خانم شهبازی بود، بی تفاوت و یخ. کمترین حسن قابل ستایشش این بود که کسی را نمی زد. کلاس چهارم، خانم رحیمی بود با یک خط کش بلند که یک طرفش چوبی بود و طرف دیگرش فلزی. همیشه چند نفری بودند که می رفتنتد پای تخته و لابد طبیعی است که در میان این چند نفر کسی پیدا می شود که درسش را بلد نباشد. پشت میز دوم کنار پنجره من نشسته بودم، در حالی که مدام در دل دعا می خواندم کلید کشوی میزش را که خط کش خشنش در آن جاسازی شده بود، نیاورده باشد، اما فایده نداشت. خط کش را در می اورد، درس را می پرسید و بعد می گفت: دستت را بیاور: تق، تق، تق، یکی، دوتا، سه تا ... می زد؛ و من، کمی عقب تر، مدام دعا می خواندم در لاک خود فرو می رفتم تا نبینم جلوی تخته چه کسی کتک می خورد و چه کسی اشک می ریزد و چه کسی از بینی اش، آب، شرّه می کند. کلاس پنجم، خانم ملک بگلو بود. او هم مثل تمام دیگر معلمانمان، نامهربان، او هم می زد و خوب می زد. خط کش نداشت، اما دستانی قوی داشت که سیلی های خوبی می نواختند. نه که فکر کنی همه اش روزگار بدی بود، نه که فکر کنی همه اش روزگار تلخی بود، نه که فکر کنی من خیلی ناسپاسم؛ نه! آن موقع ها بچه بودم، نمی فهمیدم، درک نمی کردم، اما حالا می دانم که به هر حال روزگار جنگ بود؛ روزگار نامهربان، انسان های نامهربان هم تحویل جامعه ی خود می دهد. با این که من از آن بچه های درس خوان یا بهتر بگویم خر خوان همیشه مرتب بودم که مادر و پدرم، شدیدا به درس و مشقم اهمیت می دادند، اما همیشه ترسی در ته دلم وول می خورد، کرمی در دلم می پیچید، از چپ به راست، از راست به چپ، غمی در عمق چشمانم می نشست و همیشه از خودم می پرسیدم، چرا باید کتک زد در حالی که می توان محبت کرد. همیشه فکر می کردم وحشی بودن آن قدرها هم زیبا نیست، مخصوصا اگر معلم مدرسه باشی، معلمی که کودکان تو را دوست دارند و عاشقانه به تو عشق می ورزند. معلمی که روز معلم، وقتی از در وارد می شوی، همه ی کودکان، شاد و فارغ از غم های زمان، یک صدا، فریاد بزنند: معلم عزیزم، روزت مبارک. شاید برای همین است که در مقابل بعضی از دوستانم که از دوران مدرسه خاطرات خوشی دارند، جبهه می گیرم و همیشه می گویم که بدترین دوران زندگی ام وقتی بود که به مدرسه می رفتم. شاید برای همین است که اگر تکه تکه ام کنند، اگر هزار بار دیگر هم به دنیا بیایم یا اگر بمیرم هم حاضر نیستم یک بار دیگر به مدرسه بروم. روزهای خوش مدرسه، باشد برای پست های بعدی 
![]()
+ نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط باران |
* نمایشگاه نقاشی خشایار شاهرخی www.khashayarshahrokhi.com خیابان ولی عصر-بالاتر از سه راه بهشتی-کوچه زرین-پلاک۱۱ گالری آریا هر روز از ساعت ۱۵تا۲۰ (یک کار فرهنگی کوچک جهت تبلیغات ما که رفتیم و لذت بردیم. باشد که شما نیز مستفیض شوید.
)
+ نوشته شده در ششم اردیبهشت 1388ساعت توسط باران
امروز تولد داداشی عرفان است می باشد. عرفان ما، تقریبا جزو آن دسته جوانانی است که بر زمانه زندگی می کنند، نه درزمانه. اگر از ظاهرش بخواهم بگویم، خیلی شایسته نیست که در دنیای ما این روزها همه، به ظاهر آدم ها نگاه می کنند و بعد در مغزشان، داستان می بافند و می بافند. از خصوصیاتش باید بگویم که بیشتر از هم سن و سالان خود می داند. اما این ها مهم نیست... . اولین نقاشی اش را در دو سالگی اش کشید، درست وقتی که مامان خانم داشت توی خانه می دوید و از نبوغ بچه اش به وجد آمده بود. اما این ها هم مهم نیست... . بسیار باهوش است که من واقعا همیشه به این هوشش حسودی می کنم. خیلی اهل شوخی های جلف روزگار ما نیست و برعکس بقیه ی پسرها که دوست دارند مویشان را سیخ سیخ کنند یا توی ماشین صدای ضبط را بلند کنند و ساسی مانکن گوش بدهند، برعکس بقیه که دختر خانم ها را دافی صدا می کنند و در فکر مخ زدن هستند، برعکس بقیه که مدام تکه کلام های عجیب و غریب بلغور می کنند و رفتارهای ماورایی از خود بروز می دهند، بسیار عاقل و متین است. اصولا آدم متعادلی است و اهل افراط و تفریط نیست. اما این هم مهم نیست... . به هر حال نمی دانم، فکر کنم جو گیر شده ام و مدام دارم ازه اش تعریف می کنم از بلاهایی که سرش آورده ام ولی این مهم است که وقتی چند وقت پیش از ما دور بود، غم از در و دیوار خانه امان می رفت بالا و غصه از چپ و راست هجوم می آورد به ما. من که تقریبا حوصله ی هیچ کاری را نداشتم و در خواب زمستانی عمیقی به سر می بردم که تا مدت ها هم بهتر نشدم؛ وضع بقیه هم همین طور بود. و در نهایت با این که از نظر ظاهری، ما واقعا با همدیگر متفاوت هستیم، از رنگ مو و قالب صورت و اندازه ی بینی بگیر تا حالت لب ها و چشم و فرم انگشتان و موارد دیگر، اما دیروز که دوتایی جلوی آینه ایستاده بودیم، ناگهان چشمانمان را به هم دوختیم و گفتیم: ما چه قدر شبیه همیم. عرفان جان تولدت مبارک آرزو می کنم، امسال، تمام لحظات زندگی ات قرین شادی و پیروزی و سلامتی باشد. پاورقی: امروز یک روز خوب است. در حالی که خورشید لبخند می زند و نسیم، موهایم را شانه می کند، گل ها را بو می کنم ، به یاد تمام روزهای گلباران شده ی تاریخ.
مهارت های فردی اش بسیار بالاست، اطلاعات خوبی دارد و اصولا همه چیز را تجزیه تحلیل می کند. اهل مطالعه است و می خواند. بسیار حساس است و تقریبا روزی نیست که از یک اتفاق کوچک، دلگیر و ناراحت نشود، البته بسیار زود هم فراموش می کند.
یک کلاغ کشیده بود، یک کلاغ حرفه ای. وقتی همه برای پسرهایشان تفنگ می خریدند و اسلحه، مادر و پدر من به فکر «فکر بکر» و لوگو و «کار و کوشش» بودند تا نبوغ بچه اشان به ظهور برسد. کم کم شروع کرد به اختراع و اکتشاف:
یک تفنگ شک دهنده ساخته بود که وقتی به دست کسی می زد، مقداری الکتریسیته وارد بدن می شد.
یک دستگاه جوراب شور ساخت و چند دستگاه دیگر که به هر حال در مصارف خودمان به کار می رفت. مقام های کسب شده در مسابقات مختلف را هم به این وقایع اضافه کنید.![]()
؛ اما خوب یادم می آید وقتی که به دنیا آمد، حسی سرد بر بدنم نشست، اشکی تلخ در چشمم جان گرفت و ناگهان موجودی را دیدم که می خواست جای یکی یکدانه بودنم را بگیرد.
البته واقعا زود فراموش شد و من کم کم متوجه شدم که او موهبتی بود تا من تنها نباشم.
فقط یک چیز را یاد دارم و آن این که آب جوش را ریختم روی پشتش(البته آسیبی ندید، در عوض من کتکی خوردم جانانه.)![]()
![]()
+ نوشته شده در یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط باران |
عید 88 هم تمام شد، مثل
تمام عیدهای زندگی امان. و نقطه ی عطف عید امسال، کلاه
قرمزی بود، کلاه قرمزی
خود خودم. در تلویزیونی که شلنگ آب
را می گیرند به همه ی سریال هایش، ایرج طهماسب، مثل گذشته های دور، خوش درخشید. کلاه قرمزی، خاطراتی را
زنده کرد از روزهایی که شادی در کوچه ی دل ها می پیچید و لبخند، بی ادعا و بی
بهانه میهمان لب هایمان می شد. کلاه قرمزی امسال، مثل من، مثل ما، بزرگ شده بود و
بسیار عاقل تر از پیش. دیگر توی صورت آقای مجری
نمی آمد تا آب دهانش بپاشد روی ایرج طهماسب و دیگر خیلی خودش را تکان تکان نمی داد
تا آقای مجری مدام بگوید: بشین بچه! بشین! کم تر از قدیم ها شعر و آواز می خواند.
نه گفتن هایش هم تغییر کرده بود: نه ا ا ا ا ا ا ا ا ... و البته آقای مجری گفتن
هایش، هنوز هم دل را می برد: آآآآآآی مجری... و ایهین ایهین های بی شبه و مثالش. تشت جهازش هم
که گرو گذاشته بود، بی نظیر بود. شخصیت لوطی پسرخاله هم
مثل همیشه، وسوسه ام می کرد تا از او بخواهم برایم نان بگیرد، ماست، شیر، هندوانه
و بعد هم آرزو می کردم که ای کاش می توانست چیزهای بزرگ تر و بیشتری بگیرد. مثلا
بگوید: خونه بگیرم؟ ماشین بگیرم؟ کار پیدا کنم؟ خب مگه چیه؟! می گیرم واست. با این که کودکان نسل
جدید-دست کم آن هایی که من دیدمشان- تمایلی به تماشای این برنامه نداشتند، اما بچه
های نسل من، هنوز هم پای تلویزیون میخ کوب می شدند و برای حدود چهل و پنج دقیقه
تمام تمرکز خود را صرف این برنامه ی تلویزیونی می کردند و بعد هم تا یک ساعت-حداقل
خود من-ادای کلاه قرمزی را به اشکال مختلف درمی آوردند. آمدن خاله باران، حاتمی
کیا، امین حیایی، پانته آ بهرام، منوچهر آذری و دیگر هنرمندان، شکه کننده بود. فکر
کنم خاطرات آن ها هم با کلاه قرمزی باعث شده بود که هرچند کوتاه، نقشی در این
مجموعه ایفا کنند. هنوز هم با یک عروسک و یک آقای مجری مهربان که موقع عصبانیتش
می خواهد جلوی خودش را بگیرد تا احیانا برنامه اش بدآموزی نداشته باشد، می توان
پرواز کرد. هنوز هم نوستالژی کلاه قرمزی زیباست. ایرج طهماسب عزیز و حمید
جبلی هنرمند! متشکریم.

+ نوشته شده در شانزدهم فروردین 1388ساعت توسط باران |
دنیای مجازی جمعه سال از 87 به 88 تبدیل می شود و من متشکرم از اهالی وبلاگ نویسی که یک جورهایی دوست من هستند: از عاشقانه هایم برای تو که جملاتی می نویسد به صلابت و
بزرگی خودش. خودش می داند که دوست خوب من است و البته یک جفت گوش شنوا دارد که
همیشه صدای نکره ی من را بشنود و به حرف هایم
گوش دهد. متشکرم از فینگیل بانو که کمکم می کند هر روز جملاتی از یک
رمان طولانی را بخوانم و با پستی و بلندی های یک زندگی آشنا شوم. عاشق عشقولانه
هایش هستم. متشکرم از در جاده های زندگی که تجارب عقلگرای خود را می گذارد
در اختیارم و همیشه جزو اولین هایی است که برای نوشته هایم نظر می گذارد. او نیز
دوست خوبی است. متشکرم از ای وای که دوباره وبلاگش را راه انداخته و با نگاه
تیز بین و ژرف اندیشش روزگار را به تصویر می کشد. ای وای، یک انسان بزرگ است،
دوستی است برای تمام فصول. متشکرم از حاج باران که با قلم شیوا، روان و رسایش جملاتی
انتخاب می کند که همواره به دل می نشیند. عاشقانه ی آرام ش بی نظیر است. حاج باران
عزیز: صمیمانه بگویم، وقتی نام وبلاگم را جزو لینک هایت دیدم، ذوقی کودکانه سرتا
پای وجودم را فراگرفت، ولی هرگز فرصت نکردم ابرازش کنم. متشکرم از یه جورایی چون از احساساتش می نویسد که من بیشتر
موقع ها درکش می کنم. متشکرم از اعظم چون همیشه به من
سر می زند و با القاب مهربانانه ای که نصیبم می کند، شرمسار می شوم، اما نمی فهمم
چرا همیشه نظر خصوصی می گذارد. متشکرم از ستاره ی کوچک چون نویسنده ای است توانا، قلمی
شیرین دارد و نگاهی متفاوت. متشکرم از آبی خاکستری سیاه که دلم برای اشعارش تنگ شده و
البته برای خودش هزاران برابر بیشتر. متشکرم از کیمیاگر کویر که نمی دانم چرا... . متشکرم از ترافیک که عکس های زیبایی می گذارد. می خواهم از تمام کسانی نوشته های من را می خواندند و می
خوانند، تشکر کنم. دنیای واقعی خدا را سپاس که
آغوش مادری هست که پناهم دهد، شانه های پدری هست که سقف زندگی ام باشد و
برادری که محبت و مهربانی اش را انتهایی نیست. خدا را سپاس که دستی هست تا بنویسد و قلمی که بنگارد. و حق را سپاس که دوستانی دارم تا شادی آور لحظات زندگی ام
باشند و روح بخش روزگارانم. در آخرین روز زمستان 87، آرزو می کنم سال 88 دنیایی داشته باشیم
بهتر، دنیایی که به جای جنگ و قتل، صحبت از صلح و صفا باشد. دنیایی که در آن عشق
حرف بزند و عشق گام بردارد و عشق ببیند و عشق بشنود. دنیایی که در آن دروغ رخت
بربندد و ریا جایش را به خلوص و یکرنگی بدهد. به امید زندگی بهتر در
دنیایی بهتر سال نو مبارک
+ نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط باران |
همه جا بوی سال نو می آید،
بوی لباس و کفش نو، بوی آجیل و شیرینی، بوی عید، بوی عیدی و بوی عید دیدنی. و من فکر می کنم به سالی که
گذشت. وقتی سال، تحویل می شود
نمی دانی چه چیزهایی، چه روزهایی و چه لحظاتی در انتظارت هستند. نمی دانی چه
اتفاقاتی خواهد افتاد یا چه وقایعی بر زندگی ات خواهد تابید. نمی دانی حوادث چگونه
دوره ات خواهند کرد یا نمی دانی چه شادمانی هایی به تو روی خواهئد آورد. اما سال که تمام می شود-یا
هم اکنون که رو به انتهاست- می توانم فکر کنم درباره ی آن چه که گذشت. امسال-سال 1387- تا این جا، بدترین
سال زندگی من بود، بدترین. شروع سال نبود مگر با
بیماری من. سالی که نکوست از بهارش پیداست. اما شاکرم درگاهش را که می توانست بدتر از این ها را برایم
به ارمغان بیاورد، اما عنایتش شامل حالم شد. تحصیل در خانه ها،
فاجعه ی دیگری بود که آمد سراغمان، اما هر چه بود، هر چه قدر هم که فجیع و ناگوار،
پشت سر گذاشتیم. دربند شدن دوستانمان،
تحفه ی دیگری بود از صاحبان قدرت که نصیبمان کردند. تصادف زیبا و قشنگ، گل
زد به زندگی رنگینمان که دیگر از هر چه رانندگی و ماشین و رانندگی کردن و گریه و
نذر و اشک و کلانتری و سند و رنگین کمان متنفرم و هنوز هم چهار ستون بدنم می لرزد
از آن چه که پیش آمد. و باز هم شاکرم آستانش را که می توانست خیلی بدتر از این ها
بشود، اما عنایاتش شامل حالمان شد. شاید باید خیلی خوشحال
می شدم که فارغ التحصیل شدم و با موفقیت توانستم از شب بیدارماندن ها و سختی های
تحصیل، جان سالم به در ببرم، شاید باید خوشنود می شدم که توانستم لیسانس بگیرم در
دانشگاهی که برای هیچ کس اعتباری ندارد، مگر خودم؛ شاید باید شاد می بودم از این
که یک مرحله ی دیگر از درس خواندن را هم به انتها رسانده ام، اما چیزی نداشت جز
سردرگمی و دوری از دوستانی که بودنشان انگیزه ای بود برای حیاتم. و بعد آزارها و اذیت هایی که
مرتب تکرار شدند وتکرار شدند و تکرار شدند. و البته همچنان هم ادامه دارند. امسال، سالروز تولدم-که
شاید یک جورهایی باید در آن شادی باشد و نشاط- مصادف شد با تصادف شدید یکی از همکلاسی هایم که البته حضور دیگر دوستان درخانه برای شادمانی های کودکانه، توانست خوشی بر زندگی ام ارزانی کند. تنها دلخوشی ام، سفری
بود به شیراز، که واقعا خوش گذشت و به من فرصت داد تا فارغ از تمام مشکلات، نظاره
گر آرامش مردم شیراز باشم و از هوای خوش و مناطق دیدنی اش دیدن کنم. سالی که گذشت، مملو بود
از خاطرات تلخ... هر چند که می توانست تلخ تر از این هم باشد، اما خداوند را سپاس
که فقط و فقط، مقداری بلا بر ما فرو فرستاد. خاطرات شیرین هم آن قدر کم بوده اند که در این مقال جایی ندارند. نمی دانم شما چگونه
سالی را پشت سر گذاشته اید. نمی دانم آیا شما لحظاتی شاد توام با موفقیت داشته اید
یا خیر. اما می دانم، سال 88 هم بهتر از سالی که گذشت نخواهد بود. می دانم که در
سالی که پیش روی ماست، اتفاقات بد، ظلم ها و جورهای متعدد، آزار و اذیت های گوناگون
در انتظار ماست. اما می دانم که مثل همیشه خدا این جاست، او مرا
در آغوش خواهد گرفت تا از مشکلات و سختی ها عبور کنم.![]()

+ نوشته شده در چهاردهم اسفند 1387ساعت توسط باران |
یکی بود، یکی بود دیگر آن یکی هم نبود یکی نبود، یکی نبود
+ نوشته شده در سیزدهم اسفند 1387ساعت توسط باران |
دافی
بودن یا نبودن! مسئله این است - اه.......... عجب دافی بود! - حالا خب یعنی چی؟ - یعنی خوشگل بود. - یعنی مثل سارا؟ - نه... اون که داف نیست. - خب خوشگل که هست. - نه! به اون که نمی گن داف. - خب یعنی مثل کی؟ - یعنی خوش هیکل بود. - خب یعنی مثل نسترن؟ - نه! اون که داف نیست. فقط هیکلش خوبه. - خب پس یعنی چی؟ - یعنی خوش تیپ هم بود. - یعنی مثل شادی؟ - نه بابا! نه! اون که
فقط خوش تیپه. - پس مثل کی؟ - مثلا مثل... مثل...
مثل فوفولیا. - سکوت - یعنی خوشگلِ خوش تیپِ
خوش هیکلِ خوش لباسِ خوش رنگ و لعابِ خوش برخوردِ مهربونِ... چه می دونم! داف
دیگه. اه... عجب دافی بود. دافی از آن واژه هایی
است که دوستان بنده که جنسیتشان مذکر است، در کلام خود بسیار استفاده می کنند و ما
را چون خر در گل واژه می گذارند. از آن جایی که
آقایان-بلا نسبت شمای خواننده- گردنی دارند با قابلیت چرخش صد و هشتاد درجه ای و
مدام هم چشمشان از این سو به آن سو، می دود، در تشخیص داف ها بسیار توانا و
قدرتمند عمل می کنند که بنده، به شخصه واقعا نمی فهمم. * آماده کن چون این جا کلی داف نشسته... * این دافیه تو طبقه دوم عالیه و آسه،
منو می گه ها... برگرفته از سایت http://www.2mahal.com/song/35585.htm حالا نیست هر چی سوژه توی دنیا بوده، ترانه شده و
دیگر سوژه ای باقی نمانده، اشعار شعرا هم دیگر ته کشیده، در نتیجه دافی موضوع شعر شعرای معاصر قرار گرفته است. و اینک این سوال به ذهن منگول من می رسد
که: حالا اگر یک پسری، خصوصیات دافی گونه داشته باشد، چی می گوییم؟ پس از اندکی تفکر(چند روز بعد) - اه... چه دافی بود! - خب! - مثل این که دیگه
فهمیدی یعنی چی. دیگه نمی پرسی. - آره! معادلش می شه «پچولیگامعنژغلسجاثتی». - یعنی چی این که گفتی؟ - یعنی دافی! ![]()
+ نوشته شده در نهم اسفند 1387ساعت توسط باران |