تبليغاتX
صداکن مرا

صداکن مرا

به نام دوست یکتا



نیمه ی پر لیوان

- مامان خانم دی وی دی آن شرلی گذاشته و نشسته جلوش، می خنده. اصولا مامان من اهل خنده نیست و وقتی ده سال یه بار این اتفاق می افته، نماز شکر باید خوند و توی دفتر خاطرات باید ثبت کرد. وقتی می خنده یعنی داره یک معجزه رخ می ده و چه خوب که شاهد این معجزه من باشم.

- دوستی از اون طرف دنیا-حامد- وقتی شروع می کنه به چت کردن-بعد از مدت ها- می گه نگرانت شده بودم. چه خوب! پس توی این کره ی خاکی یک نفر هم نگران ما شد.

- عصر روز یکشنبه با نگین فیلم می بینیم و آلبالو خشکه می خوریم و ور می زنیم.

- بلوزی که داشتم می بافتم تموم می شه و حالا منتظرم تا توی یک فرصت مناسب، بپوشمش.

- عصر پنجشنبه می ریم که دعا بخونیم. بعدش انواع و اقسام اطعمه و اشربه روی میز حاضره. پیراشکی خوشمزه ی ژینی و دسر و ساندویچ و الویه و ... . حرف می زنیم و حرف می زنیم و بحث های فلسفی. دوست های قدیمی رو می بینم و می شه یه شب مثل شب های خاطره انگیز دیگه.

- سه روزه تعطیله و می تونم فرصتی پیدا کنم تا بخزم زیر پتو و هی کتاب بخونم. همین کار رو هم می کنم.

- خاله فری، مثل هر سال، قورمه سبزی خوشمزه پخته و نصیب ما هم می شه. واقعا قورمه سبزی پختنش محشره.

- و دوباره امروز کلاس زبان، فرآیند یادگیری، بچه های کلاس و البته کار.


نیمه ی خالی لیوان

- دیگه دارم از این سیا**ست و کشته شدن آدم ها و بگیر و ببند و بریز و بپاش بالا می آرم.

- از این که باید بکوبم برم اون سر شهر توی یک مهدکودک بوگندو که مدیرش حتی نمی دونه موسیقی رو به چه س ای می نویسند و مرتب از والدین بدبخت-درست مثل تناردیه که مرتب از فانتین پول می گفت- پول می گیره، حالم بد می شه. از این که باید برم حنجره ام رو برای یک قرونی که آیا آخر ماه بزاره تو دستم یا نزاره، پاره کنم، حس بدی دارم.

- توی همون مهمونیه که دوست هام رو می بینم، یک بغضی از اول تا آخر، هی توی گلوم می آد بالا، من هم هی هولش می دم پایین. وقتی دوتا از بچه ها دارند از سورن و مشکات، که هفته ی پیش توی جاده ی گرگان-طهران، بر اثر تصادف، فوت کردند، یاد می کنند، گریه ی هم در می آد، بعد اشک از چشمم سرازیر می شه و مدام فکر می کنم زندگی بیشتر از این هم می شه بی ارزش باشه؟

البته بماند که از قبلش هم یه دوست دیگه ام گند زده بود به اعصابم.

- سه روز تعطیلی خسته کننده اومد سراغم که مثل اسب، کپک زدم و هی کتاب خوندم. شاید خیلی بهتر می شد بگذره.

- یکی پیدا می شه برای من یه لپ تاپ بخره؟ فکر خانواده رو از سرت بیرون کن که الان با بولدوزر می آن روم.

- کلاس زبان مسخره ی کیش، با اون معلم عصبی که وقتی ازش سوال می کنی حوصله نداره حتی جوابت رو بده و فرآیند زبان آموزی من که نمی دونم چرا هیچ وقت تموم نمی شه. شدیدا خطار می کنم اگه یک روزی خدایی نکرده خواستید برید موسسه ی زبان کیش، شعبه ی مرزدارانش، جزو آشغال ترین هاست.

- برگه های منتظر تصحیح شدن، تلمبار شده روی هم و من هر بار که می شینم جلوی کامپیوتر، احساس می کنم که آخرین باریه که می تونم از چشم هام استفاده کنم. بعدش هم سردرد، سرگیجه، حالت تهوع، چشم درد. چند ساعت استراحت. اوه! نه! برگه ها موندند. دوباره... .

- تو هم که گم و گور شدی، نیستی.


واسه ی این روزهای تلخ، مقداری شکر لازم است. آهای! از بساطت ما را شکری بیاور.



+ نوشته شده در هفتم دی 1388ساعت توسط باران |


 


- امسال بیاین خونه ی ما. تو بشو مدیر برنامه. ببین کی ها رو دعوت کنیم.

داستان به همین سادگی شروع شد و حتی شاید ساده تر از این. «مسی» شب یلدا را می خواست دور هم باشیم در خانه اش و قرار بود یک سری از دوستان و بچه های کلاس را دور هم جمع کنیم. نشستیم به انتخاب کردن که این باشد و آن باشد. خوراکی چی بیاوریم چی نیاوریم، چی کارها بکنیم و خلاصه کلی برنامه ریزی.

بالاخره دوستانی که با هم هم دانشگاهی بودیم و جورتر بودیم، دور هم جمع شدیم. کسری و سارا، شاهین، عرفان، هدی، الی، نازی،...خلاصه همه آمدند. حرکات موزون انجام شد و نازی انار دانه کرده بود، خوردیم و طبق معمول کیک دست پخت بنده در حلق خلق فرو شد. آجیل خوردیم و گپ زدیم و آلات موسیقی نواخته شد. رسیدیم به شعر حافظ. فال که گرفتیم الی با آن دست آسیب دیده ی در باند پیچیده شده اش، شد مسئول خواندن و خواندن زیبا تر هم می شود وقتی حرف دلت باشد و از دل برآید. هِدی با صدای ملکوتی اش برایمان آواز خواند و آبجی اوفینای آری که همگی یک دنیا خاطره باهاش داشتیم، اجرا شد. آن شب قرار بود طولانی ترین شب سال باشد. آن شب قرار بود یک دقیقه اضافه ی شب، به همه امان بفهماند، زندگی آن قدر کوتاه است که برای یک دقیقه بیشترش، پایکوبی کنیم و شادمانی، اما آن قدر مشغول بودیم که از یادمان رفت.

سال بعدش دوباره داستان به سادگی تکرار شد و قرار بود برویم خانه ی مسی. چند نفر کمتر و بیشتر، بالاخره دوباره همگی یلدا با هم بودیم، هرچند که بعضی را بطه ها کمرنگ تر شده بود و برخی روابط بین دوستان تازه داشت جان می گرفت. آن شب قرار بود یک دقیقه اضافه ی شب، به همه امان بفهماند، زندگی آن قدر کوتاه است که برای یک دقیقه بیشترش، با هم بودن را باید جشن گرفت، اما آن قدر مشغول بودیم که از یادمان رفت.


 آپلود عکس

و امسال

مسی اسباب کشی کرده و گرفتار است

الی دیگر نیست که برایمان فال حافظ بگیرد و با آن روح لطیفش ببردمان تا ملکوت

هِدی ازدواج کرده و در شهر دیگری زندگی می کند

سارا رفته است به فرنگ

کسرا در شهر دیگری است

و ما چند نفر که مانده ایم، مانده ایم برای دل خودمان.

امسال یلدا در حالی می آید که، بسیاری که سال گذشته در این عالم بودند، اکنون در ملکوت خدا هستند.

بسیاری که در هوای خوش آزادی نفس می کشیدند، به میله های چهاردیواری خیره هستند

و بسیاری که تار و پود وجودشان با احساساتمان گره خورده بود، دیگر فرسنگ ها از ما فاصله دارند

هنوز هم کیک من قرار است برود داخل فر، هنوز هم قرار است دیوان حافظ گشوده گردد و انار دانه شود، هنوز هم آجیل روی میز است و هندوانه می شود میوه ی محبوب، هنوز هم آن یک دقیقه ی اضافی باید رسالتش را انجام دهد، اما... .


می نشینم و عکس ها را دانه دانه نگاه می کنم. سعی می کنم ریه ام از ابدیت خاطره ها پر شود و حتی لحظه ای را از قلم نیندازم.


امسال یادم باشد هر چه قدر هم که زمان سریع گذشت، به خاطر بسپارم زندگی آن قدر کوتاه است که برای یک دقیقه بیشترش، باید خاطره آفرید.



 

+ نوشته شده در بیست و نهم آذر 1388ساعت توسط باران |


 

مضراب که به دست می گیرم، کتاب شما می رود روی پوپیتر؛ همان که جلدش صورتی و سفید است و نام شما بر رویش می درخشد: «دستور سنتور». تمام خط ها را حفظ می شوم، مو به مو. می نوازم و همراه برخی قطعات شعرش را هم می خوانم. «دوره ی ابتدایی»، کتاب بعدی است که یک دنیا قطعه ی زیبا در خود نهفته دارد. باز هم نام شماست که بر رویش می درخشد. ردیف ابوالحسن صبا هم به انتها می رسد در حالی که باز هم نام شما بر روی جلد سبز رنگ کتاب دیده می شود. «پیش درآمد و رنگ» را می زنم و دیگر باد به غبغب می اندازم و احساس می کنم، بسیار می دانم و بسیار نوازنده ی قابلی هستم. بین خودمان بماند! زهی خیال باطل.

با اصرارها و التماس های من، استاد رضایت می دهد  بروم سراغ «سی قطعه چهارمضراب». تمام آرزویم می شود نواختن چهارمضراب شور و البته سرعتی اجرا کردنش. دروغ چرا؟ هنوز هم فکر می کنم یکی از سخت ترین قطعات زندگی است والبته یکی از زیباترینشان. کم کم بقیه را هم می زنم. عاشق فریبا از کتاب هشت آهنگم. احساس می کنم با نواختن این اثر، دیگر کلاسیک کارها نمی توانند به موسیقی ایرانی خرده بگیرند. قطعات مجلسی هم می شود تمام ذوق و شوقم، مخصوصا وقتی همراه می شود با تمبک یک دوست نوازنده.


استاد فرامرز پایور عزیز

تمام نوجوانی و جوانی من، همراه شد با ملودی هایی که شما عاشقانه ساختید برای من و امثال من که سنتور شده بود ساز محبوبشان. برای تمام آنانی که مضراب در دست دل می بندند به هنری که می گویند نردبان است از برای روح و برای تمام آنانی که عارفانه و صادقانه گوششان عادت کرده است به حقیقتی که این روزها کم کم خاکستری می شود.

اولش که شنیدم روح از بدنتان خارج شده، غصه ام گرفت، اما مگر می شود یک آهنگساز و یک نوازنده، زندگی کند بدون سازش؟

تمام روزهای زندگی من مملو بوده و هست از آهنگ های شما و فکر می کنم هدیه ای بالاتر از این نمی توانست باشد مگر آن که آفریده شوید تا ماندگار شود نغماتی که ارکان و جوارح را به اهتزاز می آورد.

هر جا که رفتید، در جوار هر کس که محشور بودید، آن نغمات را از زمین به ارمغان خواهید برد.

 

روحتان شاد

آن کس که شما را هرگز فراموش نخواهد کرد

باران



+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1388ساعت توسط باران



برای شما هم وطن


از شبنم طلوعی


+ نوشته شده در نهم آذر 1388ساعت توسط باران


- مارک لباست چیه؟

- مارک کفشت چیه؟

- مارک کیفت چیه؟



http://www.meccamall.jo/files/image/bossini1.JPG



در ایران-والبته تا آن جایی که فک و فامیل ما در فرنگ اعتراف کرده اند، در تمام دنیا- مارک ها بسیار اهمیت دارند.

- بنتون حراج کرده بدو برو یه چیزی بگیر.

-بوسینی ده درصد تخفیف زده.

-آدیداس مدل های جدید آورده.

-نایک رفتی؟ اون کفش طلاییه؟...


و بعد نسبت به پول و هزینه ای که برای لباست صرف کرده ای، می توانی احترام و توجه دیگران را به خود جلب کنی.

- فلانی همیشه منگو می پوشه.

- فلانی کمتر از دیزل نمی پوشه.


این یعنی عقل مردم به چشمشان است. یعنی در هزاره ی سوم که بچه های افریقا از گرسنگی دارند می میرند، توی جنوب شهر مادر بدبخت شوهر طلاق گرفته از صبح تا شب جان می کند و آخر سر به بدبختی یک قالب پنیر با دوتا نان کپک زده می برد خانه، یونس و یوسف حتی نمی توانند یک دهم شهریه کلاس موسیقی را بپردازند تا بیایند کلاس، محمد توی کارخانه ی فلان مردک صبح تا شب جان می کند برای حقوق سه ماهی هشتاد تومان که حتی نمی داند به عنوان یک کودک، کسی حق ندارد او را به کار وادار کند و هزار و یک مثال دیگر

فوفولیا و سوسولیا و جینگیل و مومولی، با نگاهی متعجب و با چشمانی پرسشگر می پرسند:

مارک لباست چیه؟


حالا نه این که جو گیر بشوم و بگویم هر کسی مارک لباسش فلان بود آدم سنگدلی است و بی تفاوت نسبت به حال این و آن؛ لاوالله... . اصلا پول دارد، می خواهد بخرد، به کسی چه مربوط؟ نوش جانش، برازنده ی وجودش، ولی این توجه زاید الوصف یک عده که مدام توجهشان به مارک لباس این و آن است واقعا غیر منطقی است و بعد هم انسان ها را با معیارهای مارک لباس می سنجند و درباره اشان قضاوت می کنند. اصلا چه کار دارید؟! می خواهد شو*رت مامان دوز بپوشد. مثل این سرباز. والله به خدا!


http://asriran.com/files/fa/news/1388/2/27/110885_194.jpg


کاش می شد یک کارخانه ای یک جای دنیا-که نمی دانم کجای دنیا است- شروع کند به تولید مارک برای عقل و شعور و فرهنگ و شرافت انسانی... .



+ نوشته شده در بیست و نهم آبان 1388ساعت توسط باران |




روی این کره ی خاکی که همه اش جنگ است و خون، در زندگی من که مرتب با قله و دره رو به رو می شوم، در ایران که تو، بهتر از من می دانی چه خبر است، در این روزگار آنفلونزای خوکی و مرغی و سگی و گاوی،

خبر رفتن درباره الی به اسکار، می شود مایه ی خیالبافی ام.


 

آرزو بر جوانان عیب نیست


فکر کن چند ماه دیگر وقتی که در هالیوود غوغایی به پاست، آنجلینا جولی و برد پیت و کیت وینسلت و ... لباس های رنگارنگ بر تن کرده اند و با افتخار بر فرش قرمز قدم می گذارند،

وقتی که کاندیداهای فیلم های خارجی اعلام می شود و بر فرض محال، درباره الی هم جزو آن هاست،

وقتی که همه ی نفس ها در سینه حبس است

ناگهان اعلام کنند که

And the Oscar goes to

بیپ، بیپ، بیپ

Darbare Eli from Iran

 


فکر کن این را که می شنوم

حسی از شوق و افتخار می دود توی رگ هایم که سرم را بالا بگیرم و بگویم: من ایرانی هستم. نیشخند بزنم به تمام آن هایی که امروز به من ایرانی به چشم یک تروریست، اختلالگر، نفهم، بی کلاس، یا چه می دانم، وحشی و بی فرهنگ و عقب افتاده نگاه می کنند. به من ایرانی به عنوان یک موجود عصبی که از تمدن هم محروم است می نگرند. افتخار کنم به این که اگر این جا نمی شود هنر اوج بگیرد و پرواز کند، اگر این جا نمی شود هنر بپرد و تو را هم به شور و وجد بیاورد، اگر این جا اخراجی های2 با آن فجاعتش، می شود پر فروش، ساسی مانکن می شود محبوب دل جوان ها، دنیای شیرین و چارچنگولی می شود مایه ی تحول گیشه، آن سر دنیا، درباره الی می شود برنده ی اسکار.


صحنه ای از فیلم در باره الی


تاریخ ایران، بعدها، به من و شما، خواهد گفت، چگونه در عرض مدتی کوتاه، گوش ها آن قدر خوب نشنیدند تا دل ببندند به علیشمس ها و ساسی مانکن ها و حسین مخته ها و چشم ها آن قدر بی آداب شدند که ببینند اخراجی ها و چارچنگولی ها را.


می دانم ترانه و گلشیفته و اصغر فرهادی، چشمشان به این جا نخواهد افتاد، اما

از صمیم قلب آرزو می کنم، نامشان بیشتر از این بدرخشد.



+ نوشته شده در پانزدهم آبان 1388ساعت توسط باران |




یک روز ابری که بوی پاییز را می آورد، پتو مسافرتی نارنجی را می پیچم دور خودم، می آیم می نشینم پشت کامپیوتر  و به همه ی روزهای قدیم فکر می کنم. نمی گویم شب که همه ی زندگی روز است.

داستان خیلی طولانی است و پیچ در پیچ، اما خلاصه ی مطلب آن که


من و آنی خیلی سال است که با هم دوستیم؛ خیلی سال. نمی دانم دوستی را چه طور تعریف می کنی، اما آن قدر بودیم که همیشه یک خواهری بود تا شانه اش باشد مرهم گریه، قلبش باشد دریای محبت، گوش هایش باشد یک دنیا شنوایی و انرژی اش باشد تمام اعتماد به نفس من.

آن قدر دوست بودیم که تمام روزهای خوب بشود خاطره و تمام روزهای بد، خاطره تر از آن خوب ها که با مرور کردنشان یک بغل زندگی زنده شود و یک عمر دوستی بدود جلوی چشممان. که عکس های کودکی و بزرگی را با هم مرور کردن، بشود صدا های عجیب از دهان در آوردن و بعد  بغض توی گلو و بعد یادش به خیر و یادش به خیر های پشت سر هم و مکرر.

آن قدر دوست بودیم که نفس بشود نفس هر دوتایمان و دلتنگی بشود غصه ی هر دوامان و خنده بشود دلگرمی هر دوتامان.

آن قدر دوست بودیم که وقتی ازدواج کرد، همسرش، همه جا من را خواهر خانم معرفی کند و شوقی بی پایان تمام وجودم را انباشته کند برگرفته از حسی قریب که برای قربش روزها منتظر بودیم.


و اما دیروز

فهمیدم که چه قدر دنیای انسان ها عوض می شود وقتی زندگی می شود دونفری در حالی که یک دوست هنوز یک نفر است. زندگی آن قدر تغییر می کند که دیگر حرف ها هم می شود لقلقه ی کلام و واژه ها می شود نامفهوم که باید برای توضیح هر کلمه جمله ای بنا کرد و برای گفتن یک جمله داستانی ساخت.


آنی جان

واقعا این قدر سخت است که درک کنی دوستت بعد از این همه دوستی، این روزها بیشتر از همیشه به حضور تو نیازمند است؟


انتظار زیادی است. گاهی سر شلوغی ها آن قدر هست که تو به سرِ شلوغ خودت دل می بندی و او هم به سر شلوغ خودش. او دل می بندد به گریه ها و غصه ها و خنده های خودش، و تو هم دل می بندی به کوله باره خودت.

بعد

فکر می کنی

این قدر دوست هستیم که هر چند روز یک بار، یک مکالمه ی کوتاه تلفنی بشود دلخوشی ات و مدام بشنوی که یک نفر آن طرف خط سرش شلوغ است، خیلی شلوغ و عذاب وجدان بگیری و بعد هم راست یا دروغ بگویی درک می کنم؛ درک می کنم... .


این قدر دوست هستیم که دل ببندیم به همان خاطرات قدیمی تا شیرینی تمام سرخوشی های گذشته، با تلخی روزگار امروزمان، از بین نرود.




+ نوشته شده در ششم آبان 1388ساعت توسط باران |




اگر ده بار آمدی توی وبلاگ

و صد تا مطلب نوشتی و عین صد بار، مطالبت را پاک کردی



یعنی:

1- دچار افسردگی مزمن شده ای و حال و حوصله نوشتن نداری.

2- موضوع و سوژه ی به درد بخوری نداری تا بنویسی. (بچه نداری که از اه و پیفش بنویسی. شوهر و مادر شوهر هم نداری که کله پاچه بگذاری بار. دانشگاه و درس هم نداری که غر غر کنی.)

3- حالت از هر چه وبلاگ و وبلاگ نویسی است به هم می خورد.

4- خیلی هم کسی نیست که مشتاق خواندن مطالبت باشد. یک خزعبل نویس کمتر، بهتر.

5- ترجیح می دهی بیشتر بخوانی تا حرف بزنی.

6- یک ضربه ی روحی  ما فوق سری خورده ای که نمی توانی خودت را جمع کنی.

7- دچار روزمرگی شده ای.

8- می خواهی مرموز باشی و کسی سر از کارت در نیاورد.

9- همه ی  موارد فوق

10- هیچ کدام

11- بعضی موارد فوق



پ.ن

چرا 11 مورد ذکر شد؟

به همان دلیل که هانیه توسلی-رویا- در فیلم شب های روشن فلسفه 11 را می گوید.





+ نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت توسط باران


 



اسیریم.

از صبح تا شب، از شب تا صبح اسیریم.


اسیر زندگی، که چسبیده است دو دستی به ما و ما هم بغلش کرده ایم با تمام وجود.


اسیر پول، که صبح تا شب سگ دو می زنیم تا به دستش بیاوریم و موقع خرج کردنش گویی تکه ای از گوشتمان را جدا می کنند.


اسیر این جسم که یک روز علیل است و روز دیگر ذلیل. دندان درد می گیریم، دل درد، کمر درد، دست می شکند، پا موبر می دارد. نمره ی چشم بالا می رود. مو می ریزد.


اسیر این کامپیوتر که چراغش روشن می شود، چشمک می زند و با هزار ناز و عشوه ما را به خویش فرا می خواند.

اسیر این اینترنت که هر روز بمباران اطلاعاتیمان می کند.

اسیر گوشی موبایل که اگر همراهمان نباشد یعنی یک چیزی جا گذاشته ایم . اس ام اس می زنیم و توقعات اس ام اسی هم داریم. زنگ خورمان بالا باشد یا پایین... .

اسیر درسیم و تحصیل. این دانشگاه، آن دانشگاه. ادامه ی تحصیل، کتاب، امتحان، استاد، شب زنده داری، مقاله، تحقیق.

همه اش اسیریم. در بند، در اسارت.



http://www.etemaad.ir/Released/88-05-15/4-3.jpg



اسیر عقاید کجمان که خیلی هم از درست بودنش مطمئن نیستیم.


اسیر رابطه ها، اسیر دوستی ها و دوست داشتن ها که گاه گاهی خنجر می شود بر دلمان و زخمی بر تنمان.

اسیر فکر های گاه و بی گاه که آسایش را صلب می کند و نفس را تنگ.


اسیر لبخندها و نگاه ها، اسیر محبت ها و دل باختن ها، اسیر تنهایی ها و با دیگران بودن ها.

اسیر زشتی و پلشتی و نامردمی ها.


اسیریم.

و این اسارت همراه ما، چون سایه، می آید تا آن زمان که از همه چیز و همه کس دل بکنیم و فارغ بال آزاد شویم.

 


زندان بان، در سلول را باز می کند، تا زندانی از اسارت خلاصی یابد



 و چه دشواد که ما هم زندانبانِ درگشا باشیم و هم زندانیِ در جستجویِ آزادی.



پ.ن

سعی کردم اسارت های دیگر را نبینم؛ پس به همین ها بسنده کردم.





+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1388ساعت توسط باران |




آدم تا وقتی بچه است، هی روزی صدبار می پرسه پس کی تولدم می شه... .

وقتی بزرگ می شه هی می گه کاش تولدم نشه... .

با این که امروز متولد شدم، ولی هیچ احساس خاصی ندارم. بالاخره این هم یک روزیه مثل همه ی روزهای خدا دیگه.


http://img.villagephotos.com/p/2006-8/1208289/cake2.jpg



به هرحال برای جلب توجه، به عرض می رسانیم که امروز تولد اینجانب است و هیچ اتفاق خاصی هم قرار نیست بیفته، مگر این که عکسش ثابت بشه... .

 

قربان شما

نو رسیده



+ نوشته شده در پنجم مهر 1388ساعت توسط باران |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

شاید که باز بینیم دیدار آشنا را


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

تهران تهران
تئاتر شهر
شل سیلور استاین
نت آهنگ
موسیقی هنری ایران
کتاب، کتاب
دانلود کتاب
دینگ دانگ
سیاه مشق
انجمن موسیقی ایران
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

88/10/01 - 88/10/30

88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30


آرشیو موضوعی

داستان های کوتاه
آن چه بر من می گذرد


دوستانم

عاشقانه هایم برای تو
آبی خاکستری سیاه
دست نوشته های آقای ای وای
کیمیاگر کویر
Lightyears
تا شقایق هست
یه جورایی
بلند فکر می کنم
ترافیک
ستاره ی کوچک
در جاده های زندگی
کاغذ دعوت تو دردست من
سیب گاز زده
دنیای رنگ ها
Spotlight
بابونه
حاج باران
بادبادک
صید قزل آلا در اینترنت
ماه هفت شب
دیوارهای کودکی
یادداشت های دختر دستفروش مترو
کلک خیال
آنی
صمیم
خنده های صورتی
خانم زیگزاگ، آقای زیپ
برای زن فردا
کبریا
قالب های نایت اسکین


    sign by : Night Skin