تبليغاتX
صداکن مرا

 

من و دوستانم در راه بودیم، توی ماشین.

الف-دوست صمیمی من و متاهل که خیلی هم شوخی می کنیم- خطاب به من و میم که مجرد هستیم، گفت:

چیه شما دوتا همین جور مجرد موندین. یه شوووری پیدا کنید. شوور موجود خوبیه. کلا نر موجود خوبیه!

 و بعد از برنامه ای توی تلویزیون گفت که:

شیرهای نر گله ی دیگری حمله می کنند به گله ی دیگر و شروع می کنند به کشتن بچه شیرها. چون می خواهند ژن خودشان ژن غالب باشد و گله را از وجود ژن های پیشین پاکسازی کنند. شیرهای ماده می ایستند و کشته شدن فرزندانشان را نگاه می کنند، چون چاره ای هم ندارند و برای بقا می خواهند زنده بمانند. شیرهای نر با ماده های بچه مرده جفت گیری می کنند و زندگی همچنان ادامه دارد.


و بعد در راستای نظریه ی «نر کلا خوب است و نر خیــــــــــلی خوب است» میم –دوست ما و مجرد- از قانونی در مصر گفت:

توی مصر تصویب شده که مردها تا شیش ساعت بعد از فوت زنشون، با جسد همسرشون، اجازه دارند س. داشته باشند.

من و میم مجرد به هم نگاه کردیم و تا آخر مسیر یادمان ماند که حقیقتا نر موجود خوبی است! واقعا نر موجود خوبی است، از حیوانش بگیر تا انسانش... .


و کلا این قانون «نر خوبه» توی ذهنمان حک شده و شیرفهم شدیم که نر موجود خوبی است.



پ.ن

این نوشته تنها خاطره ای بیش نیست. لطفا بی جنبه نباشید و به خودتان نگیرید... .

 

+ نوشته شده در دهم اردیبهشت 1391ساعت توسط باران |




بعله!

سال نود هم با همه ی خوبی ها و بدی هایش آمد و رفت و تمام شد

و ما الان در این لحظه در سال نود و یک هستیم.


آغاز سال با تراژدی فوت پدربزرگم شروع شد و بیشتر تلخ بود که چشم انتظار دیدن فرزندانش در آن سوی کره ی زمین بود و تا آن ها بیایند به وطنشان برسند، پدربزرگم کوله بارش را بست و از این عالم رفت.

اسفندماه که تصادف کرده بود، فکر نمی کردیم انتهای داستان به خاک ختم شود، اما به هر حال بازی سرنوشت است و تقدیر و روزگار و کاری هم نمی شود کرد.

 

بعد از مدت ها دوستان هم درسی ام را دیدم. همه دور هم جمع شده بودیم، به بهانه ای و وقتی به صورت های همه اشان نگاه می کردم، تغییر را در ظاهر و باطنشان می دیدم.

فکر می کنم دنیا و زندگی بیشتر از آنچه که باید، دارد به ما سخت می گیرد و این انصاف نیست. هر کس غم خودش را داشت و راز خودش را و همه از آن شور و حرارت و شادابی گذشته به رخوت و سکوت پناه برده بودند.

 

چنین است رسم سرای درشت       گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

 

 

پ.ن

امیدوارم بعد از این همه درگیری، کم کمک نوشتن را از سر آغاز کنم.



+ نوشته شده در سی ام فروردین 1391ساعت توسط باران



یک دنیا از عالم نوشتن


اما وقت نیست


پ.ن

خدایا! به حق این آخر سالی، مرا پیر نکن....



+ نوشته شده در نوزدهم اسفند 1390ساعت توسط باران |



نگاهی  بر فیلم بیداری فرزاد موتمن

داستان فیلم درباره ی زهرا مهردوست(شقایق فراهانی) است که در زمان انقلاب باردار است و همسر(حامد بهداد) خود را در حوادث انقلاب از دست می دهد. در روزی از روزهای سال 1363 بر اثر تصادف با مینی بوس جان خود را از دست می دهد، اما ظاهرا به دلیل این که دختری(یاسمن) شش ساله دارد، تمایلی به ترک جهان خاکی ندارد و روحش متعلق به این دنیاست تا این که به کمک روح محمد(همسرش) در سال 1378 دختر بزرگ شده اش(نیکی کریمی) را که سی سال سن دارد را می بیند و از این دنیا دل می کند و به عالم دیگر می شتابد.

بیداری حکایت اندکی از انقلاب ایران روایت می کند که حوادث در میان دود و چند لاستیک آتش زده شده وسط خیابان تعریف می شود. عبور اتوبوس هایی که در آن ها آزادگان جنگ ایران و عراق هستند و مادران و همسران چشم انتظاری که منتظر عزیزانشان از دور برایشان دست تکان می دهند. در این بین محمد(حامد بهداد) فعالی انقلابی است که خانواده اش را در نوشهر رها کرده است و در طهران به مبارزه پرداخته است؛ و مای مخاطب در چند دیالوگ مختصر با زهرا به این مهم پی می بریم.

فیلم درون مایه ای تخیلی و ماورایی دارد که با چاشنی حقیقت آمیخته شده است. سفر زهرا در زمان  و عبورش از سال شصت و سه به هفتاد و هشت تغییراتی در اجتماع را از نگاه دوربین بررسی می کند: گران شدن کرایه تاکسی ها، ساخته شدن بناهای جدید و ساختمان ها و برج های بلند، اتوبان های عریض و طویل، خراب شدن مهدکودک ها و بازسازی آن ها، تغییر پرسنل مدرسه ها همه  و همه نشان از عبور همه ی ما از زمان است و آن سوتر نیکی کریمی که به تعبیری زاده ی انقلاب است و می تواند هر کدام از ما متولدین آن دوران –کمی دیرتر یا زودتر- باشد، به رشد و بالندگی رسیده است و به آینده ای درخشان دست یافته است. در سکانس هایی از فیلم جلوه های ویژه در حرکت قاصدکی انیمیشنی خودش را به ما نشان می دهد که چندان در فیلم ننشسته است.

شاید بازی شقایق فراهانی با نقشی متفاوت و در مقایسه با سایر بازی هایش رنگین تر است، نقطه ی عطف فیلم باشد. به نظر می رسد که بعد از مدت ها فیلمی از او می بینیم که نقش اول زن را دارد و تا حدودی هم ازعهده ی بازی آن به خوبی برآمده است.

اگر خاطره ای خوش از فیلم شب های روشن داریم، خاطره امان را کنار بگذاریم و به دیدن فیلم برویم. حقیقتا هیچ تناسبی بین کارهای پیشین این کارگردان و فیلم بیداری نمی یابیم.



پ.ن

به نظر بنده، مختصر و مفید، فیلم خوش ساخت یا جذاب یا تاثیر گذار یا میخکوب کننده یا دوست داشتنی نبود.



+ نوشته شده در چهاردهم بهمن 1390ساعت توسط باران |




مردم سرزمین من –از جمله خود بنده-مریضند، مریضیم(با عرض پوزش) باور کن.

در این چند روزه با هجمه ی شدید و عمیق اخبار به زندگی شخصی، متوجه شدم که خیـــــلی بیشتر از آن چه که تا به حال فکر می کردم، دچار بیماری روحی روانی شده ایم. اشکالی هم ندارد. بالاخره خواست خدا بوده، لابد یا قسمت بوده یا نمی دانم یک چیزی توی همین مایه ها.

اصغر فرهادیِ نامی گلدن گلوب را می برد، از مردم سرزمینش یاد می کند که حقیقتا صلح طلب هستند، ما این جا مثل ابر بهار از خوشحالی گریه می کنیم. هم خوشحالیم که جایزه ای برده است، هم خوشحالیم که بالاخره از مای بدبخت همیشه انگ بهمان چسبیده دفاع کرده است، هم خوشحالیم که بالاخره این همای سعادت برشانه ی ما هم نشست و ما را هم به هنر مملکتمان امیدوار کرد و هم خوشحالیم که بالاخره یادی هم از ما، مردم سرزمینش کرد.

و درست چندین ساعت بعد همین ما مردم خیــــلی به راستی صلح طلب، با حرف های صد من یک غاز خود-واقعا صد من یک غاز- گل.شی.فته را از ورای مرزها می دریم و تکه پاره می کنیم. یادمان می آید که غیرتی هستیم که خیلی اخلاقمندیم که خیلی با شعور و فهیم هستیم. کلا یادمان می رود که خیلی دروغگو هستیم، با غیبت کردن صبحمان شب می شود، یادمان می رود سجایای اخلاقی را زیر پا گذاشته ایم، یادمان می رود چه آدم های نان به نرخ روز خوری هستیم. همه چیز یادمان می رود و ناگهان سر و صدایمان بلند می شود.

واقعا ما آدم های بی کار و البته زیاده گویی هستیم.

متاسفم آقای فرهادی! اما...

We are not truly peace loving people…

WE ARE NOT…


پ.ن

من انسان خاصی نیستم. معروف هم نیستم. خدا را شکر مشهور هم نیستم، اما از همین جا به اصغر فرهادی تبریک می گویم. اعتراف می کنم با بردن جایزه ی گلدن گلوب دقایقی گریه کردم، اما همین جا قول می دهم اگر اسکار را ببرد، به شخصه تا ظهر آن روز گریه کنم... .



 

+ نوشته شده در دوم بهمن 1390ساعت توسط باران |



برای آنانی که به دنبال کار می گردند و تصادفی در اینترنت به دنبال نامی هستند، این جا را می خوانند و در چاه نمی افتند:

 

دوست من، دوست طفلکی و کوچک من، در شرکت «آناد پیام جم» کار می کرد. شرکتی که جی پی اس برای تاکسی ها نصب می کند.

بدانید و مطلع باشید که اگر به راحتی در این شرکت استخدام می شوید، به درد و رنج و مرگ هم نمی توانید حتا اندک پولی دریافت کنید.

دوست طفلکی و کوچک من هرگز نتوانست حقوق حقه ی خود را دریافت کند و فی سبیل الله خدمت کرد به مدیرانی که ... بگذریم.

گفتم بنویسم که اگر خدایی نکرده، زبانم لال، چشمم کور، در این شرکت خواستید کار کنید، بدانید از پول خبری نخواهد بود.

 

پ.ن

هر چند این روزها این درد همه ی ماست... .



+ نوشته شده در نهم آذر 1390ساعت توسط باران |



برای مشکات رضایی که در 26 آذر 1388 در سانحه رانندگی درگذشت.


مشکات جان

تو در دنیایی دیگر هستی، یعنی باور ما این است که در دنیایی دیگر هستی که می توانی ما را ببینی و می توانی همه چیز را بشنوی، اما باید بنویسم.

مهر امسال هم کنسرت بود، دوئت پیانو. کنسرت صفا شهیدی و بهاره کمایی، در همان تالار وحدتی که می دانم بارها و بارها رفته بودی و کنسرت هارا به تماشا نشسته بودی. در همان تالار وحدتی که سه سال قبل هم برای دیدن دونوازی پیانو در آن حضور داشتی. همان تالاری که صندلی هایش قرمز است و سقفش لانه زنبوری است که چهل چراغش ساخت کشور فرانسه است که سه تا بالکن دارد که بر روی سنش دو تا پیانو رویال جای دارد، ولی تو دیگر در این تالار نیستی.

همه ی دوستانت، دوستانمان، دوستان نوازنده ها و شاگردهایشان آمده بودند. همه با همان لباس هایی که همیشه بهترین است برای کنسرت، آمده بودند. خیلی ها را دیدیم و حال و احوال کردیم، خیلی ها هم بودند و ما ندیدیمشان، تو هم حتما بودی و ما را دیدی، اما من هر چه سعی کردم، چشمم، چشمانت را ندید. همان جا درست بالای سر بهاره و رو به روی صفا نشسته بودم، اما تو نه پایین بودی، نه در بالکن. و آن رو به رو، در بالکن سه، یک نفر بود که خیلی شبیه تو بود و آن یک نفر موهایی داشت درست مثل موهای فرفری تو و جثه ای داشت مثل جثه ی تو  و سیمایی داشت مثل سیمای تو، اما فرقش با تو این بود که مشکات نبود.

همه چیز مثل سابق بود. بهاره، صفا، اما روزگار است، چند خطی می اندازد بر چهره ی انسان. نمی شود کاریش کرد، نمی شود جلوی گرد و غبار زمانه را گرفت. نمی شود... اجرا در دو بخش کلاسیک و ایرانی. قطعه ها هم مثل همیشه دشوار و سخت و اجرا هم مثل همیشه –به زعم من- عالی، پر نشاط، پرتوان. تشویق ها مثل همیشه بود، پر از زندگی. بعد از اجرای دایره زندگی حشمت سنجری با تنظیم مهران روحانی، صفا و بهاره برای قدردانی جلوی او ایستادند و تشویقش کردند، ما نیز هم، اما صدای کف زدن تو نمی آمد.

آری! همه چیز این دنیا مثل قبل است، آدم هایش، سالن هایش، کنسرت هایش، سازهایش، اما یک چیزش کم است. مشکات از آن پر کشیده است.


و من تمام طول اجرا به تو و سورن فکر کردم، به رفتنتان که چه بی خبر و سرد بر تاریخ نشست.

 

+ نوشته شده در هفدهم مهر 1390ساعت توسط باران |




اعتماد به نفس توی این دنیا و مخصوصا توی ایران ما از نان شب هم واجب تر است و من متاسفانه با کوه عظیمی ازتوانایی هایی که تمام زندگی ام را برای به دست آوردنشان تلاش کرده ام، هرگز اعتماد به نفس کافی برای ارائه اشان را نداشتم.

ساز زدن در جمع و کنسرت دادن کابوسی بود برای تمام روزهایی که می توانست رنگین باشد و پررنگ. دستم می لرزید، دهانم خشک می د، قلبم آن قدر تند می زد که از حلقم می پرید بیرون و با این که ارتباط عمومی خوبی داشتم، همیشه اجرا کردن مشکل همه ی زندگی ام بود، چه در دوران تحصیل موسیقی که کنسرت دادن از واجبات و و چه بعد از آن. تمام این حالات در همهی ادم ها به وجود می آید، کم یا زیاد، اما من شهامت رویارویی با آن را نداشتم.

و تلخ ترین قسمت داستان آن جایی است که همه ی اذهان قضاوت کننده، فکر می کنند تو کلاس می گذاری یا دوست نداری و هیچ کسی از عمق دردی که تو در آن غوطه وری و باعث زجر و دردت می شود پی نمی برد.

همه ی زندگی ام از چیز ی فرار کردم که امروزِ روز بالاخره خِرم را گرفته است و دست و پایش را گذاشته است روی حنجره ام. من دیگر کنسرتی ندارم، اما هنرجوهای کوچک من باید برای پدرها و مادرهایشان اجرا کنند. حالا آن ها هم با آن قلب های کوچکشان می ترسند، وحشت می کنند، نفسشان بند می آید، سختشان است و من... و من دچار می شوم به حسی که همه ی روزهای زندگی ام از آن فرار می کردم. من حالم از همه ی آن ها بدتر است.

روزگار تقدیرت را می آورد جلوی چشمت. از هر چه که فرار کرده ای بالاخره یک روزی یک جایی می آید سراغت و چشمکی به تو می زند و خودی نشان می دهد و سرکی می کشد و تو می مانی و تلنگری که تقدیرت را به تو یادآوری می کند... .

+ نوشته شده در بیست و سوم شهریور 1390ساعت توسط باران



با آمدن چند تن از اقواممان از شهرستانی کوچک که سال تا سال نمی بینیمشان یا صادقانه تر بگویم، قرن تا قرن گذرشان به طهران نمی افتد یا اگر هم می افتد سراغ ما نمی آیند، یک بیست و چهار ساعت تمام به فکر فرو رفتم.

خوش به حالشان که دنیای کوچکی دارند و کم می دانند و کم هم می خواهند. خوش به حالشان که تمام خوشبختی اشان در این است که دختر بیست ساله اشان عروس مردی چهل ساله و وکیل شده است. خوش به حالشان که آن یکی دامادشان را خودشان انتخاب کرده اند برای دختر پانزده ساله اشان که در دبیرستان تیزهوشان درس می خواند(چرا من نمی توانم این جریان را هضم کنم؟) خوشا به سعادتشان که تن و بدنشان از اخباری که ما صبح تا شب می شنویم و گاهی ده ها بار و صدها بار گوشمان را می خراشند و توی هر کدامشان اسم دوستی، آشنایی و یا فامیلی را می شنویم، نمی لرزد. خوش به حالشان که وقتی سرشان درد می کند با یک چهارم استامنوفین دردشان تسکین می یابد. خوشا به زندگی اشان که از اینترنت و ماهواره به دورند که نمی دانند فیلتر و سایبری یعنی چه که نمی دانند هک شدن چیست که خبر ندارند فی.س بوک کجای این عالم هستی دارد چه نقشی بازی می کند. خوشا به سعادتشان که مدام از تعداد نوه هایشان می گویند و از خاطرات بازنشستگی اشان و تمام روز را به این فکر می کنم که چه طور همه اشان سر سفره ی عقد تازه، برای اولین بار شوهرهایشان را دیده اند و بعد هم عمری زندگی کرده اند و همه اشان هم از خوشبختی اشان دلشادند.

چه قدر من دورم. چه قدر من نمی فهمم. چه قدر دنیاهامان با هم فرق می کند... .




+ نوشته شده در نوزدهم شهریور 1390ساعت توسط باران |




می خواهم بر تعداد لینک های دوستانم بیفزایم.

کسانی که این جا را می خوانند، اگر پیشنهادی دارند و یا تمایل به تبادل لینک دارند، خوشحال می شوم من را راهنمایی کنند.

وبلاگی که نوشته هایش شبیه نوشته های من باشد یا افق فکری نویسنده با بینش های بنده شبیه باشد، لینک می شود.


با تشکر

+ نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1390ساعت توسط باران |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

نشریات دانشگاه طهران
نسیمانه
کافه داستان
فرهنگ خوان
مرکز سعدی شناسی
چراغ های رابطه
گنجور/سخنسرایان پارسی
کتابناک/دانلود کتاب
تماشاخانه ایرانشهر
جدید آنلاین
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

91/02/01 - 91/02/31

91/01/01 - 91/01/31
90/12/01 - 90/12/29
90/11/01 - 90/11/30
90/09/01 - 90/09/30
90/07/01 - 90/07/30
90/06/01 - 90/06/31
90/05/01 - 90/05/31
90/04/01 - 90/04/31
90/02/01 - 90/02/31
90/01/01 - 90/01/31
89/12/01 - 89/12/29
89/11/01 - 89/11/30
89/10/01 - 89/10/30
89/09/01 - 89/09/30
89/06/01 - 89/06/31
89/04/01 - 89/04/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/12/01 - 88/12/29
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/04/01 - 87/04/31
آرشيو


آرشیو موضوعی

نقش خاطره
ما دهه شصتی ها
اطلاع رسانی
داستان های کوتاه
آن چه بر من می گذرد


می خوانم

عاشقانه هایم برای تو
آبی خاکستری سیاه
دست نوشته های آقای ای وای
کیمیاگر کویر
تا شقایق هست
یه جورایی
رها
ترافیک
ستاره ی کوچک
در جاده های زندگی
سیب گاز زده
دنیای رنگ ها
Spotlight
بابونه
حاج باران
مستانه
سزارین
ماه هفت شب
یادداشت های دختر دستفروش مترو
کلک خیال
آنی
صمیم
خانم زیگزاگ، آقای زیپ
برای زن فردا
کبریا
اعظم
گفت و چای
ویولت
شمال از شمال غربی
شهر آبی قصه
حسین سناپور
کیزاد
آشپزسازی
چمدانک
مهر خرد
سحرگاهان
نگاهی ریزبینانه
کوشا
قالب های نایت اسکین


    sign by : Night Skin