تبليغاتX
صداکن مرا

جواب بدهيد !

 

 

-  عزيزم! چه قدرقشنگی، بيا بغلم، چی می گی؟ آب می خوای؟ چی شده؟ چراگريه         می کنی؟ خودتوخيس کردی؟ چرا آروم  نمی شی؟


 - چرا راه نمی ری؟ چراحرف نمی زنی؟ آخه بابا مامان گفتن هم کاری داره؟


- مهد کودک می ری؟ اسم معلمت چيه؟ تو کلاس چی کارمی کنين؟ نقاشی هات رو بيار ببينم . چرا اين گله رو آبی کردی؟ شعر هم بلدی بخونی؟


- مامانت رو بيشتر دوست داری يا بابات رو؟ توی خونه به مامانت کمک می کنی؟

 

- امسال، بايد مدرسه بری؟ کدوم مدرسه ثبت نام کردی؟


-  کارنامه ات رو گرفتی؟ معدلت چند شد؟ تابستون می خوای چی کار کنی؟


- عيد کجا رفتِين؟ چه قدر عيدی گرفتی؟ سيزده به در کجا بودين ؟


- مدرسه راهنمايی اين اطراف هست؟ درآينده می خوای چی کاره بشی؟


- کدوم مدرسه ثبت نام کردی؟ چه رشته ای رو انتخاب کردی؟


- برای دانشگاه درس می خونی يا نه؟ کلاس کنکور ثبت نام کردی؟ تست می زنی؟


- چرا از هر خواستگاری يه ايرادی می گيری؟


- چند سالش هست؟ چه کاره است؟ تحصيلاتش چيه؟ کجا خونه گرفتين؟


- نمی خوای بچه دار بشی؟ دير نشه!


- حالا که درست تموم شده، نمی خوای سر کار بری؟


- آخی! چند وقتته؟ وسايلش رو خريدی؟ اسم، انتخاب کردين؟


- متاسفم. حالا می خوای چی کار کنی؟ ارث و ميراثی هم برات گذاشته؟


- از خانه ی سالمندان راضی هستی؟ غذاهاش خوبه؟ به تو رسِيدگی می کنن؟


- آخی ! آخی! جای بهتری نبود براش قبر بگيرن؟


    وهزاران سوال ديگر که وجود داشت، اما  از حوصله ی من وشما خارج است.
    چرا اين همه سوال پرسيده می شود؟ چرا انسان ها به سوال کردن بيشتر علاقه دارند تا جواب دادن؟ آيا شما هم سوال  می پرسيد ؟ به نظر شما پرسش کردن  با تحصيلات افراد نسبتی دارد؟
   تحصيلات شما چيست؟ مجردهستيد يا متاهل؟ از زندگی راضی هستيد؟ . . .
    . . . . . . .
 


دلنوشته باران | | بیست و نهم مهر 1385 •

 

وقتی می خوای گريه کنی و روت نمی شه بگی، از دست اونا... 

 

  وقتی اونا که ازشون حرف می زنی، دوستای گلت بودن....

 

  وقتی تو سوم شخصی که فقط می بينی...

 

  وقتی الکی فقط فکر می کردی که اونا گل هستن اما...

 

  وقتی از اونا حالت  به هم یخوره...

 

  وقتی می خوای بالا بياری و نمی تونی...

 

  وقتی می خوای بری و هيچ کس رو نبينی...

 

  وقتی نبايد بشنوی ولی می شنوی...

 

  وقتی نبايد ببينی و می بينی...

 

 

  دلم می سوزد

 دلم برای خودم می سوزد

 

   دلم برای همه ی مردم شهر می سوزد

 

 

فاری جون:

 

اين نيز بگذرد...

 

دلنوشته باران | | بیست و پنجم مهر 1385 •

می گوید:

چرا تولد مرا تبریک نگفتی؟

 راست می گوِید.

نگین جونم:

تولد بیست سالگیت مبارک

امیدوارم سالی مملو از سعادت و شادی و سلامتی داشته باشی.

 

دلنوشته باران | | بیست و یکم مهر 1385 •

 

به ياد شاعر زندگيم، «سهراب سپهری»

 

   صدا کن مرا

   صدای تو خوب است، صدای تو سبزينه ی آن گياه عجيبی است که در انتهای صميميت حزن می رويد...

   بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است...

 

   سهراب جان، سهراب عزيزم:

   اين کره ی خاکی ما با همه ی زيباييهايش، جای خالی تو را احساس می کند. ای کاش هنوز بودی و از کاشان می گفتی، از زندگی و از مرگ، از صدای پای آب که در مجرای زندگی تو شناور بود، از مسافر غريب که هيچ وقت اعتراف نکردی خودت هستی.

 

   از حال ما نپرس، ما همه خوبيم اما،

   تو باور نکن.

   ای کاش هنوز بودی تا می گفتی که اگر همه ی شاعران ياد می گرفتند از زيبايِ ها بگويند، مدت ها پيش

 زشتی ها را از ياد برده بوديم.

 

   سهراب جان:

   ببخش که دير شد، اما با همه ی وجود می گويم که دوستت دارم و

 

تولدت مبارک

 

   اين خاک به ما ياد داد که تبريک بگوييم، حتی اگر دير شد.

   خوش به حالت که در افلاکی وهمه را می بينی.

 

به اميد ديدار

دلنوشته باران | | بیست و یکم مهر 1385 •

دیشب جاتون خالی! با برُی و فرفر و ایس و الی رفته بودیم بیرون. خیلی خیلی خندیدیم! خوش گذشت فتیر...... شیرازی ها هم با حالن ها!!!!!

امروز سالگرد عروسی بهترین دوستم(( آناشید)) است.

این هم از جمله اتفاقاتیه که هنوز نتونستم باور کنم و قبول. خوب! باورم نمی شه! زوره؟

 

آناشید جونم روزبه گلم:

سالگرد عروسیتون مبارک.

 

توکل به خدا!!!!!!!! قسمت همه ی جوونا!

 

دلنوشته باران | | هفتم مهر 1385 •

به خدا راست میگم...انگار همین دیروز بود که دنیا اومدم...باور کن... راست میگم

راست میگم؟ داد میزنه و می گه:

چی چی؟ همه ی روزها یادت رفت؟ به همین راحتی؟ عمری گذشته ها!

آره! راست می گه! عمری گذشته.

مامان سیما و بابا محمد:

مرسی از همه ی زحماتی که کشیدید و ممنون از همه ی محبت ها و لطف هاتون. می دونم که نمی تونم جبران کنم اما می گم که:

دوستتون دارم.

جای داداشی <عرفان>هم خیلی خالیه.

آهای آدما:

تولدم مبارک

 

دلنوشته باران | | پنجم مهر 1385 •

خيلی دلم برای بچه های کلاس تنگ شده............

مهسان، آرين، الهام، بهار، شکوه و مارال

خوشحالم فردا می رم کلاس هرچند درس کابوسنامه داريم، اما دوست دارم

به اميد ترمی خوب در کنا استاد ...

دلنوشته باران | | سوم مهر 1385 •