تبليغاتX
صداکن مرا

تقدیم به یک دوست که همواره می گفت: برایم دعا بخوان!

 

دعایت اجابت شد

  روزی «عاشق» به «معشوق» گفت :

  مهربانم، تقاضايی دارم. کسی را می شناسم که گرفتار است و محتاج دعا. دردی دارد و روزها را در انتظار مرهمی سپری  می کند. به سوی آستان الهی، دعايی بخوان، شايداجابت شود واوازمشقت ورنج، رهايی يابد.

«معشوق» پذيرفت، پس دعايی خواند.

  مدت هاگذشت. «عاشق» سراغی از«معشوق» نگرفت؛ درحالی که اکنون، معشوق، خودعاشق شده بود. عاشق«عاشق». در فراق او بال و پر می سوخت، اشک هايش روان و قلبش مجروح بود. روزش را با نام او آغاز می کرد و شب را با ياداو صبح می نمود. چاره ای نيافت، جزآن که بار ديگر به خداوند متوسل شود. پس عاجز وناتوان، دست نياز به درگاه پروردگار بلند کرد و این گونه راز و نیاز نمود:

  «بار الها، از راز درونم باخبری،چگونه شد که چنين گشتم؟ من خود، روزی معشوق بودم واکنون دل از دست داده ام. من مانده ام ويک قلب شکسته. ديگر يادی ازمن نمی کند، گويی، مرا از دل بيرون کرده است.»

  پس ندا آمدکه :

  «آن گاه که عاشق از تو خواست دعايی بخوانی، آرزو می کرد که مهرش بر دل تو بنشيند . تو با صدق و خلوص قلب دعا کردی، دعايت را اجابت کردم. آری! مهر او در دلت جای گرفت، دل خويش را باختی و او به آن چه که طلب کرده بود رسيد؛ اما افسوس که تو را از ياد برد و معشوق ديگری برگزید.

 
دلنوشته باران | | بیست و سوم آبان 1385 •

داستان های کوتاه

 

                 تصميم

 

   تصميمم را گرفته بودم. اين بار با هميشه فرق

 داشت. به من ثابت شده  بود که جنبه ی پذيرش

مهربانی و گذشت را ندارد.
  بی نهايت عصبانی بودم ومرتباً اين جملات

را تکرار می کردم:


   می دانم عيب کاراز کجاست؛ «خودم کردم

که لعنت بر خودم باد!» فداکاری هم اندازه ای

دارد. اگر از حد تعادل خارج شود، نتيجه ی

عکس می دهد . مگر من بازيچه ی دست او

هستم؟! مگر  لحظات زندگی من مثل روزهای

عمر او بی ارزش است؟! با هزار و يک

بدبختی و گرفتاری، سر قرارحاضرشدم،

بعد از نيم ساعت معطلی،آقا، تلفن کردند که

 تشريف نمی آورند. من هم جای او بودم،از يک

 آدم ساده، سوء استفاده می کردم.اين بار حسابش

 رامی رسم،چنان بد قولی نشانش بدهم

تا بفهمد دنيا دست کيست؛ بهانه های رنگارنگ

 گذشته هم به کمکش نمی آيند:

  « به خدا ترافيک بود، کلاسم طول کشيد،

 بابايم، کارم داشت . . . . »

   در کافی شاپی که بيشتر اوقات همديگر را

می ديديم، قرار داشتيم . اين بار من به او زنگ

زده بودم تا تکليفم را روشن کنم. تمام حرف

هايی را که می خواستم بر سرش بکوبم  صد

بار مرور کردم. سرگرم تفکراتم بودم که

صدای پايی آمد. حدس زدم که بايد خودش

باشد. آهسته آهسته،آمد و آمد و آمد؛ روبه روی

من نشست وگفت:

  «سلام»

  درجواب نگاهی غضبناک نثارش کردم.

منتظر بودم که گفتن توجيهاتش راشروع کند

واز خودش دفاع نمايد،اماهيچ نگفت؛

تنها دو فنجان قهوه سفارش داد.
  قهوه ها را که آوردند با حالتی معصومانه

گفت:

  « بفرماييد .»

 دوباره نگاهش کردم و رويم را برگرداندم .
 در ذهنم نقشه می کشيدم که چگونه بهترين

لغات را برای ابراز خشم و عصبانيتم به کار ببرم،

 واما او، سرش را پايين انداخته بودو

آرام وخونسرد، با فنجانش بازی می کرد؛ گاهی،
نگاهی به من می انداخت و آهی می کشيد،

اما دوباره سرگرم قهوه اش می شد.

  نفس عميقی کشيدم و آماده  شدم تا نطقم را

تحويلش بدهم. دهانم را که باز کردم، مچم را گرفت...

  « اگر بدانی وقتی می خواهی باآن چشم ها ی

عصبانيت، من راتنبيه کنی،

 چه قدردوست داشتنی می شوی!

دوست داشتنی ترين گل دنيا! »
  و من طبق معمول، گوش هايم دراز شد،

لبخندی زدم وبرای سه روز ديگردرهمان

کافی شاپ قرار گذاشتم.البته به او اخطار کردم که

اين دفعه ی آخر است که گذشت می کنم،

اما او يقين داشت که چنين نيست !

 






 

 

 

 

 

 

دلنوشته باران | | هفتم آبان 1385 •

ميم مثل مادر

 

فيلمی از «رسول ملاقلی پور»

 

اگر دلتان گريه می خواهد،

 اگر مدت هاست که نمی توانيد گريه کنيد، اما

 بهانه ای برای يک گريه ی درست حسابی نداريد،

 اگر مدت هاست که مادرتان را فراموش کرده ايد،

 اگر می خواهيد حقايق تلخ جنگ را ببينيد و

 بدانيد که اين خداوندان قدرت چه کارها می کنند،

 اگر می خواهيد ببينيد که از هنر به هيچ جا نمی رسيد،

اگر می خواهيد يک کمی از سالم بودنتان، لذت ببريد و

 اگر وقت داشتيد به ياد خدا بيفتيد و

 خدا را به خاطرهمه ی نعمت هايش شکر کنيد،

ميم مثل مادر را فراموش نکنيد.

 

اشاره نکردم که طبق معمول در اين فيلم به پست بودن

 تعداد معدودی از آقايان هم اشاره شده است.

واما:

     

ميم مثل مهسان

 

رفيق روزهای سينمايی من، تک رفيق ساعت های تنهايی،

 که نشد من بگويم با من باش و بگويد نه،...

                مهسان

از سينما که آمديم بيرون، چشمان جفتمان پف کرده بود،

 من به او نگاه کردم ، او به من.

خوشحال بودم که به جای درس يک فيلم خوب ديدم.

دال مثل

               دوستی

 

دلنوشته باران | | هفتم آبان 1385 •