تبليغاتX
صداکن مرا

بهانه ای کوچک تا ...

آ

  آرین.ی

 

عشق؟!؟!

 

   چه جوری بگم دوست دارم؟ هرجوری بود خودم رو از بین مردم رد کردم تا رسیدم بهت! اما محلم نمی ذاری! از صبح تا شب و شب صبح کنارتم. خودم رو در نظر می آرم که: شعر می خونم، از سرو کولت بالا می رم و خودم رو می مالونم بهت! صبح که می شه با لمس پوستت بیدار می شم و اولین چیزی که من رو سر حال می آره طرح بدنته! صاف و ساده!  اما دریغ از یه جواب ساده! هی به خودم می گم که آیا لایق تو هستم؟ جواب این سئوال رو دل لامصبم می ده! می گه: آرّه!

   هی خودم و به این در و اون در می زنم که یه نظری به ما داشته باشی، اما آخه چرا به من التفانی نمی کنی؟ تا وقتی من کنارتم هیچ کس جرات نداره حتی نزدیکت شه. حالا درسته که گاهی اوقات از دور فحشم می دن. حتی اون روز داداشت می خواست بکشتم. یادته؟ با اون چاقو قصابیه! اما دیگه هیچی برام مهم نیست، هر چی گفتم و هر کاری کردم رو قبول دارم و پاش واسادم چون عاشقم ! می فهمی؟ عاشق!! اما تو خیال می کنی من دروغ می گم ! واسه همینه که منو قبول نداری!

   راستی جدیداً راه افتادی... می ری با برو بچه های همسایـه آب بازی می کنی. می خوای با این کارات منو آزمایش کنی؟ باشه! اما بدون که این رسمش نیست! من از اولش بودم تا آخرش هم هستم! یادم می آد وقتی خونه بغلیتونو نساخته بودن و اونجا یه خرابه بود؛ من راحت تر بودم. آخه می اومدم بالای دیوار خونتون و تماشات می کردم. اون موقع ها جرات نداشتم نزدیکت شم. اما ازت خوشم می اومد! آخه همــه چیز رو می فهمیدی و باز محلم نمی ذاشتی، باهام حرف    نمی زدی. می دونستم که این به خاطر حجب و حیات بود؛ واسه همین بود که عاشقت  شدم. اما عاشق کشی تا کی؟ این حجب و حیا هم حدی داره دیگه! هر وقت می آم پیشت مثل یه گوشت مرده خودتو میندازی یه گوشه و محلم نمی دی.

   دوستم می گفت که می خوای با این کارات منو از سرت باز کنی. باشه. باشه. من دیگه از این جاها می رم. می رم به یه جای دور. چون هم تو محلم نمی ذاری و هم دیگه این ورا خرابه نیست که من توش راحت باشم. حالا هم که راحت می تونم اسمتو صدا بزنم باز با من نامهربونی.  دیگه خداحافظ نامهربانتر از همه.

    فقط اینو بدون که گفتن کلمه ی شیلنگ برای یه مار خیلی سخت بود...      

   

  

  

 

 

دلنوشته باران | | هجدهم دی 1385 •

خواهش می کنم

 

            کمی مهربان تر... کمی با محبت تر

کمی آرام تر... کمی صبورتر

                کمی بخشنده تر... کمی با گذشت تر

        کمی وفادارتر...

     کمی راست گو تر... کمی راز دار تر

              کمی بزرگوارتر... کمی عیب پوش تر

 

     از فردا... نه! از همین امروز...

            از همین حالا

دلنوشته باران | | نهم دی 1385 •

الهام .خ.ا

 

 چرا مراقب نیستی عزیزکم؟
           چشم هایت چشمان منند
      بارانی اند؟
  اندکی صبر کن

  می بارم
  بگذار آن جا جایگاه طلوع خنده ها باشند
              من
                  غروب می کنم
   با چشم هایت زیبایی را می بینم
   رقص شادی را می چینم

  مراقب باش

  آن ها آسمان محبتند و زیستگاه من آن جاست
                      با مهر آمدی
          و با چشمانت عشق را به تصویر کشیدی
   محتاج عاشقانه های توام

  مراقب باش

دلنوشته باران | | یکم دی 1385 •