صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم
آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین!
عقربک ها ی فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را ...
سهراب
+ نوشته شده در بیست و پنجم بهمن 1385ساعت توسط باران
نمی دانم چه باید گفت، یا اصولاً این طور مواقع دیگران چه می گویند، اما بگذار من هم بگویم، به روش خودم.
برای پسرم، بصیر
بصیر جان، بصیر عزیز تر از جان،
. . .
. . .
. . .
. . .
مبارک باشد
+ نوشته شده در یازدهم بهمن 1385ساعت توسط باران