تبليغاتX
صداکن مرا

زود است اما بپذیر

 

مبارک

مامان! عید خونه ی کیا می ریم؟ مامان! امسال لباس برام چی می خری؟ مامان! چه قد بهم عیدی می دی؟ مامان! هفت سینو کی می چینیم؟ مامان! مامان!...

این صدای من است، صدای کودک دیروز که حال بزرگ شده است. صدا ی کودک دیروز که فکر می کرد عید یعنی همه ی شادی ها، عید یعنی همه ی خوش گذشتن های دنیا و تنها کابوس زندگیش پیک شادی بود که اول عید هيجان داشت تا کاغذهای سفیدش را نقاشی کند و جواب همه ی سوال ها را تند تند بنویسد و تا آخر عيد راحت باشد. کودکی که دلخوش بود به کفش و لباس نو و فکر می کرد که اگر امسال هیچ چیز برایش نخرند، غم دنیا به سراغ دل کوچکش می آید و فکر می کرد که عید یعنی چه قدر خوب که پدر سر کار نمی رود و در خانه است و مادر شادتر از همیشه شیرینی های گردویی و بادامی و نان برنجی و نخودچی درست می کند و فکر می کرد که پسته های شور آجیل را بیشتر از بقیه ی چیزها دوست دارد و به پدر  می گفت: «بابا! بابا! برا من تخمه ی گلپری بخر.»

کودک کوچک با دلخوشی های شادمانه بزرگ شد و بزرگ تر؛ با این تفاوت که امروز به این فکرمی کند که چه فرقی می کند که عیدی بگیرد یا نگیرد، چه اهمیتی دارد که لباس نو بخرد یا نخرد و فکر می کند بهتر که در خانه بنشیند و به دیدن هیچ کس هم نرود. آن هایی را که یک سال است ندیده، بهتر که درعید هم نبیند و فکر  می کند که چه قدر مسخره است که امروز ما به دیدن آن ها برویم و فردا آن ها به خانه ی ما بیایند.

 کودک دلخوش دیروز، با دلی ناخوش به این فکر می کند که خداوند چه تقدیری را رقم خواهد زد. امسال کدام کشور با کدام سرزمین در حال جنگ خواهد شد و کدام ادیان به جان پیروان کدام مذاهب خواهند افتاد؛ فکر می کند امسال کدام یک از عزیزانش را از دست خواهد داد و بر بستر بیماری کدام بیمار خواهد گریست و فکر می کند که کدام یک از دوستانش دیگر نخواهند بود یا اگر هم باشند با او نخواهند بود و فکر می کند چه قدر سال ۱۳۸۵زود گذشت. مثل همه  سال های دیگر و فکر    می کند که ای کاش یک نفر او را به میهمانی خانه ی دلش می برد تا از صبح تا شب آن جا بماند و به یاد نواهای شادمانه ی قدیم، سال جدید را آغاز نماید.

سال۱۳۸۶ می آید با همه ی زیبایی هایش؛ من می دانم، می دانم، می دانم...

پس تبریک می گویم:

تبریک من به مهسان، کیانا، آناشید، نگین، شراره، بصیر، کسری، انیس، سحر، پویا، کیارش، کیاوش، ، سهیل، قدوس، رامین، آرمین، الهام، آرین، بهار، پیام، شیما، شیبا، افسون، سولماز، یاور، معین، شیدا، هدی، آرمیتا، جدید، ندیم، میثاق، نسیم، نعیم، شکوه و شهاب.

و تبریک من برای تو، برای تو که این چند خط را خواندی و در سالی که گذشت با همه ی مهربانیت به سراغ من آمدی. آرزو می کنم سالی مملو از نت های ایمان و عشق، میزان های سعادت و سلامت، ملودی های اميد و آرزو و ترانه های موفقیت و پیروزی داشته باشی.

                                                               به امید روزهای سبز ،

                                                             سال نو مبارک

دلنوشته باران | | بیست و هشتم اسفند 1385 •

برای دل KIKI

چگونه به فرزندان خود گير بدهيم و از اين کار لذت ببريم

 

ابتدا به خداوند متعال توکل می کنيم وسپس، کار خود را با ياد و ذکرش آغاز می نماييم.

مرحله ی نخست

حساسيت خود را نسبت به هر آن چه که پيرامون فرزندمان می گذرد افزايش می دهيم. اعصابی از فولاد مهيا می کنيم، لحن غرغر گونه به خود می گيريم و هر جا هم که لا زم شد، از پرخاش کردن دريغ نمی نماييم.

مرحله ی ثانی

اين مرحله بسيار حسّاس است و بايد آن را به دقّت انجام داد. در اين جا بايد به طرح سوالات مفصل بپردازيم به گونه ای که کفر فرزند خود را در بياوريم و اعصابش را خورد نماييم که البته حالات مختلفی ايجاد می شود. مثال:

الف) اگر او بيرون بوده است: کجا بودی؟ با کی بودی؟ چرا رفته بودی؟ مگه کار و زندگی نداری؟ مگه درس نداری؟ تا اين موقع شب چی کار          می کردی؟...

ب) اگر اتاقش نامرتب است: برا چی اتاقت رو به هم ريختی؟ از صبح تا حالا چی کار می کردی که نتونستی آشغالاتو جمع کنی؟ اين زباله دونی رو مرتب می کنی يا خودم همه رو بريزم بيرون؟...

ج) اگر با تلفن صحبت می کند: با کی داری حرف می زنی؟ پول تلفن که اومد تو می دی ؟ کی هست که اين قدر داری ورّاجی می کنی؟ چرت و پرت گفتنات رو نمی تونی بزاری واسه بعد؟ نمی فهمی شايد يکی پشت خط باشه؟ ...

د) اگر نمرات درسيش خوب نشده است. اين موضوع، هم شامل حال دانش آموزان است و هم دانشجويان: چه قدر گفتم درستو بخون؟ اين همه هزينه و خرج و مخارج واسه اينه که آخر سر اين باشه وضعت؟ لياقت خودتو اين طوری نشون می دی؟ اين بود قول دادنات؟...

مرحله ی ثالث

در اين قسمت، غرغرهای مضاعف و سپس تهديدها را شاهد هستيم تا در واقع قدرت خود را به اثبات برسانيم.

مثال: وقتی پول تو جيبيت رو قطع کردم اون وقت می فهمی! اين ماه که نذاشتم بری مهمونی، حاليت می شه! ماشينو که ازت گرفتم حالت می آد سر جاش! وقتی فرستادمت بری کار کنی، جون بکنی، می فهمی دنيا دست کيه! اون کادوهه که قولشو داده بودم، مگه تو خواب ببينی! پول موبایلتو که ندادم می فهمی.

مرحله ی رابع

موفقيت های داشته و نداشته امان را به رخ او می کشيم تا بداند که ما چه قدر مهم هستيم. در اين قسمت هر چه از صنعت ادبی اغراق بيشتر بهره ببريم، موفق تر هستيم.

مثال: من زمان تو که بودم از صبح کلّه ی سحر بلند می شدم، تا بوق سگ حمّالی می کردم. خرج چها رنفر ديگه رو هم می دادم. از اين سر شهر تا اون سر شهر می رفتم که به مدرسه برسم. صبح تا شب جون می کندم، شب تا صبحم دود چراغ می خوردم و درس می خوندم. کارای خودموکه بايد می کردم هيچ، کارای مردمم بايد جواب می دادم.

مرحله ی خامس

نفرين های خود را به زبان مستقيم يا غير مستقيم بر سر و رويش         می پاشيم:

مثال: شيرمو حلالت نمی کنم (که ديگر کمی قديمی شده است!)  الهی که به روز من بيفتی، يه بچّه ی مثل خودت گيرت بياد، بفهمی چی مگم. الهی که خدا خودش ادبت کنه...

مرحله ی گاهی وقت ها

انکارهايش را با دليل و مدرک و تحقيق، نفی می کنيم. اين گونه به او     می فهمانيم که بر تمام عرصه های زندگيش تسلط داريم.

مثال: رفتم پرينت تلفن رو گرفتم. فکر کردی نمی فهمم با کی هی حرف می زنی؟ ازفلانی از وضع درست پرسيدم. برا چی رفتی اون واحدتو حذف کردی؟ فکر کردی نمی دونم چرا جديداً پول تو جيبی اضافه می خوای؟ اون بسته هه از کيفت افتاده بود بيرون. من اين موها رو تو آسياب سفيد نکردم.

و در نهايت فردا روز ديگری است. امروز را فراموش می کنيم و کار خود را مجدداً از طلوع فجر روز بعد آغاز می نماييم.

به اميد موفقيت

 

دلنوشته باران | | سیزدهم اسفند 1385 •