تبليغاتX
صداکن مرا

کودکی مثل کارتون

 

من، کودک دیروز، امروز بزرگ شده ام. یاد کارتون های دوران اسباب بازی به خیر! هنوز، همه را به یاد دارم، همه ی همه ی همه اش را.

هادی و هدی و خانواده اش را با آن آهنگ هیجان انگیز که می گفت: «عروسکای قصه ایم، نون و پنیر و پسته ایم. پدر کجاست؟ من این جام، مادر کجاست؟ من این جام.... .» دوران جنگ بود و اوج پیشرفت تلویزیون، در ساخت یک نمایش عروسکی جلوه گر می شد. عاشق خانواده ی دکتر ارنست بودم و غم انگیز ترین تنبیه دنیا این بود که مامان خانم، مرا از دیدنش محروم می کرد. مهاجران را دوست نداشتم، با آن لوسی می. حالم از هاج زنبور عسل به هم می خورد، با آن تیتراژ و موسيقی وحشتناک اولش، نل که هنوز هم اسمش می آيد، استرس می گیرم که نکند مامان خانم من هم به پارادایز برود. بچه های مدرسه ی آلپ، بل و سباستین، میتین کومون که داداش کایکو و زومبه، برای من محور بودند. از هایدی خوشم نمی آمد، با آن پدر بزرگ عجیب و غریبش، پرین–که آخر ما نفهمیدیم با خانمان است یا بی خانمان- و آقای پاریکال هم دنیایی داشتند. مامان خانم ما، هر وقت نگاه می کرد، قطره اشکی هم می ریخت و تا ما می آمدیم به او ثابت کنیم که برای کارتون گریه نکن، وقت برنامه تمام می شد. زنان کوچک با آن همه سانسور، دوست داشتنی بود. یوگی و دوستان، دراگو، پسر شجاع، جک و جیلی، حنا دختری در مزرعه که جگرم برایش خون می شد و بعد کلاه قرمزی که بر عکس بقیه خیلی خوشم نمی آمد و بعدها فوتبالیست ها که نمی دانی چه قدر عاشقش بودم. دروغ چرا! سوباسا را از همه بیشتر دوست داشتم و دلم برای کاکرو می سوخت.

و اما بابا لنگ دراز که صبح های جمعه پخش می شد و من آرزو می کردم که هیچ وقت به درس اخلاق نروم و جلوی تلویزیون بنشینم. البته یک کم شبیه جودی آبوت با آن افکار مالیخولیایی اش هستم و فکر می کنم چه خوب اگر روزی یک بابا لنگ دراز هم این طرف ها پيدا شود.......

کارتون های ویدئویی هم که بماند، تام و جری هم که جای خود را داشت.

نمی دانم این روزها دقیقاً چه کارتون هایی پخش می شود اما هنوز هم دلم برای دیدن کارتون پر می کشد و این زندگی آدم بزرگ ها اگر اجازه بدهد ساعاتی را می نشینم و کارتون می بینم. نمی دانم چه در مغز کودکان فرو می ریزند، اما من با این ترس بزرگ شدم که مبادا مامان خانم گم شود. بیچاره آقا بابا! در کارتون ها یادی از او نمی شد، شاید هم من به خاطر ندارم، اما ای کاش از پدرها هم سخنی به میان آید. آخر همیشه جایشان خالی است.

خوشحالم که هنوز خاطرات کودکی با من است، خوشحالم که کارتون ها را به یاد می آورم و نام هایشان را می دانم. خوشحالم که با آن ها زندگی کرده ام و با گريه اشان گریه و با خنده اشان خنده سر داده ام. به نظر می آید زیاد از آن دوران فاصله نگرفته ام. می خواهم کودک بمانم، تا ابد.

                                                                             پس: کودکی! با من بمان.

 

دلنوشته باران | | سی ام فروردین 1386 •

خدایا! تو کمک کن.

 

به نام خدای جنگ

فکر کن سال دیگر همین موقع جنگ شده باشد. فکر کن که  به ایران حمله کرده باشند و به جای ترانه های خوش صبحگاهی، از رادیو، صدای آژیر خطر بشنوی. فکر کن که باز هزاران هزار سرباز تفنگ در دست و بمب بر دوش، راهی شوند و صدها نفر مجروح و زخمی در آن جعبه ی جادويی، به تصوير کشيده شوند و يا تصور کن که کشور تو به قصد کشتن بنده های پروردگار، عازم کشوری ديگر شود و همين بلا بر سر مردم نقطه ای ديگر از کره ی زمین نازل گردد.

می ترسم؛ به این فکر می کنم که عرفانمان باید به جبهه برود و تفنگ در دست بگیرد و مادر اشک بریزد که پسرم کشته خواهد شد و من اشک هایش را دانه دانه بشمارم و فقط به خدا توکل کنم و شعر مشيری را بخوانم که:

ای خداوندان قدرت بس کنيد

پنج سالم بود که به دنیا آمد. تا مدت ها به او می گفتند «آتش بس» و من تا مدت ها از پدر می پرسیدم که یعنی چه. او هر بار توضيح می داد که وقتی عرفان به دنیا آمد پرستارها گفته بودند مژده گانی بده و پدر با غرورِ روشن فکری گفته بوده که برای ما فرقی نمی کند که دختر باشد یا پسر، مهم این است که سالم باشد. پرستارقاه قاهی سر داده بود که: نه آقا! «جنگ تمام شد».

به اين فکر می کنم که شاید بتوانم اشک های مادرم را بشمرم، اما اشک های هزاران مادر ديگر را چه کسی خواهد شمرد و خون دل پدرها را چه کسی مرهم خواهد نهاد.

می ترسم، می ترسم که ایران هم چون عراق شود و می دانم که حتی بد تراز آن خواهد گردید. به این فکر می کنم که این همه کشته و زخمی و جانباز و شیمیایی برای همیشه و تا ابد بس است. نمی خواهم در جعبه ی جادويی خانه امان –اگر خانه ای باقی مانده باشد- تصویر پا قطع شدگان و دست نداشتگان را ببینم و هر روز تعداد کودکان یتیم و علیل را بشنوم. نمی خواهم همه چیز را از دست بدهیم و افتخار کنیم که می خواهیم همه چیز را از ابتدا بسازیم. نمی خواهم کودک فردا شعر جنگ بخواند و داستان جنگ بشنود و فیلم اخراجی ها ببیند و به او القا کنند که کشتن انسان ها یعنی آدم شدن و اگر می خواهی نشان پیروزی به تو دهند باید بکشی و اگر می خواهی به تو لقب شهید اعطا شود باید کشته شوی.

و فکر کن امشب که بخوابی و فردا صبح که بیدارشوی، ببینی و بشنوی که جنگِ چندین و چند ساله ی اسرائیل و فلسطین تمام شده است. عراق رو به آبادی است و هیچ حکومتی حق ندارد که به خاک سرزمینی تجاوز کند و فکر کن فردا که از خواب برمی خیزی از رادیو بشنوی که :

شنوندگان عزیز توجه کنید! جنگ تا ابد از روی کره ی زمین محو شد.

و بعد هر چه واژه ی تروریست و اشغالگر و خونریزی و گروگان گیری است، از کتاب ها حذف شود و فردا هیچ کس نداند که اسلحه و تفنگ و خمپاره و تیرانداز و بمب یعنی چه.

کودک خوشنود فردا با ایمان و اطمینان گام بردارد و نترسد که خانواده اش کشته خواهند شد و سر از بدنشان جدا خواهد گشت، با امنیت نفس بکشد و صدای خداوندان قدرت را نشنود که می خواهند حمله کنند و به پیروزی برسند و نشان افتخار را بر سینه ی خود و ستاره ی پیروزی را بر شانه ی خویش حمل کنند.

نمی خواهم جنگ شود، نمی خواهم بجنگیم، نمی خواهم هیچ کس با ما بجنگد و   نمی خواهم ما با هیچ کس بجنگیم.

                                                                        فکرش را بکن...

دلنوشته باران | | چهاردهم فروردین 1386 •