تو ببخش با این که مسلمان نیستم امروز برای صدمین بار مُردم. امروز برای صدمین بار کشته شدم. اولین بار که کشته شدم، یادم هست. هفت سال داشتم، کودکانه وارد کلاس شدم، کودکی پرسخن و شاد. کوله پشتی صورتی ام را بر پشت می کشیدم و فکر می کردم زیباترین محصّل کلاس اولی دنیا هستم. همه فهمیدند. همه فهمیدند که من مسلمان نیستم؛ آن روزنه! امّا به زودی فهمیدند. پچ پچ های کودکانه ی پشت میزها شروع شد و تا نطق های پای تخته ی معلمان ادامه یافت. از نمازخانه ی مدرسه که نمی خواستم در آن نماز اسلامی بخوانم تا درس دینی و معلم بهشت و جهنمی اش. نماز جماعت که می شد، می رفتند و صدای درونم می پرسید که کجا قایم شوم . می دویدم، پلّه ها را دو تا یکی می پریدم، از بالا به پایین. دستشویی را پناهگاه خود می کردم و وقتی می رسیدم که کاملاً دلم درد گرفته بود. دندان هایم را آن قدر به هم فشار می دادم که زبانم آن وسط گم می شد. آب به راه می افتاد، آب قرمز. دهانم پر می شد، پرازمزه ی قرمز زندگی. هنوزهم که استرس دارم، دلم درد می گیرد، هنوز هم که حرف نماز جماعت می شود، می دوم از خودم به خاطراتم، از خاطراتم به خودم. امروز برای صدمین بار کشته شدم. هوا گرم است. آفتاب می تابد همچون همیشه، کوله پشتی را بر پشت می کشم، کوله پشتی مشکی رنگ. گام های دانشجویی ام را برمی دارم، یکی پس از دیگری، تند تند راه می روم که دیر نرسم. نفس زنان وارد دانشکده می شوم، دانشکده ی کوچک سه کلاسی امان، با دیوارهای چوبی و درهای آهنی. استاد نشسته است، بر روی مبل چرمی، کتابش روی میز و کیفش بر روی مبل دیگر. می گویم سلام. لبخند می زند، همچون همیشه. به ساعت روی دیوار نگاه می کنم، دیررسیده ام، امّا او به کلاس نرفته است. وارد کلاس می شوم. برعقب ترین صندلی کلاس می نشینم. صندلی های جلوخالی است، صندلی هایی با نایلون های تازه. بچه ها آمده اند، صدای پچ پچ های همیشگی و حرف های خودمانی اشان فضا را پر کرده است. استاد می آید. قدم های تند و سریعش را به داخل برمی دارد. کتاب در دست، «کلیات سعدی» و کیف بر دوش راستش. رو به روی ما می ایستد، جلوی تخته ی کلاس چوبی. نگاهی به همه می اندازد، چشمانش را از روی چشمانم می لغزاند. - «بچه ها! من دیگه نمی آم کلاس. دیگه حاضر نیستم با شما همکاری کنم.» بغض گلویش را می گیرد، صدایش می لرزد، عصبانی است و غمگین. - «برید بگید درس سعدیتون رو بدن به یه استاد دیگه، شماها لیاقت نداشتید من بهتون درس بدم.» دهانم بسته بود، دهان هایمان بسته بود، دهان هایی که زیاد حرف زده بودند و زیادی هم حرف زده بودند. استاد می نشیند. بر روی مبل همیشگی اش. از جایش بلند می شود، به سمت در می رود، از کلاس خارج می شود و در را می کوبد. امروز برای صدمین بار کشته شدم. کاش هنوز دستشویی بود که به سمتش بدوم تا تمام شود این تحقیرهایی که نمی دانم تا کی بر سر من است و بر سر ماست. تا کی ما جداییم از بقیه و بقیه برتر ازما و بقیه می کوبند بر سر ما و از لیاقت ما حرف می زنند و درباره ی لیاقت ما سخن می گویند. او با ما نان و نمک خورده بود. ما را دوست می داشت. می گفت که ما را دوست می دارد. می گفت که فرقی نمی کند که چه دینی داشته باشیم. می گفت انسان ها به صرف انسان بودنشان لیاقت دارند، لیاقت درس خواندن، دانشگاه رفتن و حرف زدن و اگر ما را به دانشگاه راه نمی دهند، ما لیاقتش را داریم، اما نگفته بود که دوست داشتن ما را با گذشتش اثبات خواهد کرد. امروز کشته شدم، برای صدمین بار؛ امروز کشته شدیم، برای صدمین بار.
+ نوشته شده در سیزدهم خرداد 1386ساعت توسط باران |
روح پدرم شاد که می گفت به استاد فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ و استاد همه چیز به ما آموخت، جز آن چه که باید می آموخت.
+ نوشته شده در دوم خرداد 1386ساعت توسط باران |