بيچاره خدا! باور كن! دلش خوش بود كه بنده آفريده است، انسان آفريده كه اشرف مخلوقات است. بيچاره خدا كه از شبنم عشق خاك ما را گل كرد، دلي آفريد و گنج عشق را در آن به وديعه گذاشت. بيچاره خدا كه چهل هزار شبانه روز مشغول خلق كردن ما بود، به اميد آن كه او را بشناسيم و سر سجده بر آستانش نهيم. بيچاره خدا كه اميدوار بود ما عاشقش شويم و دوستش بداريم. بيچاره خدا! خدايا! هيچ ندارم كه بگويم، جز اين كه: «اول قصور اين بي سر و سامان را ببخش، پس گناه هر عاصي نادان. تويي بخشنده و مهربان و تويي آمرزنده و مستعان.» پاورقي: آن قدر غرق در زندگي خود هستيم كه نصفه و نيمه، گاه گاهي به يادش مي افتيم. بيچاره ما!
+ نوشته شده در بیست و ششم تیر 1386ساعت توسط باران |
عزيز دل من اين چند وقت، آن قدر اتفاقات عجيب و غريب افتاده كه الان ذهنم انباشته از افكار و عقايد مختلف است و هر كدام را كه بنويسم، به ديگري خيانت كرده ام. پس مي نويسم براي دوستي كه دوستش دارم: در اين دنيايي كه هيچ كس به فكر تو نيست، در اين دنيايي كه هر روز دوستي مي آيد و ردّ پايي مي نهد و مي رود، در اين دنيايي كه كسي تو را براي خودت دوست ندارد و همه تو را براي خودشان مي خواهند، يك نفر مي آيد كه از شمال است. با چشمان آبيش به تو نگاه مي كند و تو را «عزيز دل من» خطاب مي كند. تو را دوست دارد به خاطر خودت تو را باهمه ي نا مهرباني هايت و كم محبتي هايت دوست مي دارد از بيماريت غصه دار مي شود و از شادمانيت خشنود مي گردد يك نفر مي آيد كه تو را به خاطر خودت و به خاطر خودت و به خاطر باران بودنت دوست مي دارد در اين دنيايي كه اميدي به دوستي هيچ كس نيست يك نفر هست كه مرا به خاطر خودم دوست مي دارد و مرا «عزيز دل من» خطاب مي كند.
+ نوشته شده در چهاردهم تیر 1386ساعت توسط باران |