بيچاره خدا! باور كن!
دلش خوش بود كه بنده آفريده است، انسان آفريده كه اشرف مخلوقات است.
بيچاره خدا كه از شبنم عشق خاك ما را گل كرد، دلي آفريد و گنج عشق را در آن به وديعه گذاشت.
بيچاره خدا كه چهل هزار شبانه روز مشغول خلق كردن ما بود، به اميد آن كه او را بشناسيم و سر سجده بر آستانش نهيم.
بيچاره خدا كه اميدوار بود ما عاشقش شويم و دوستش بداريم.
بيچاره خدا!
خدايا! هيچ ندارم كه بگويم، جز اين كه:
«اول قصور اين بي سر و سامان را ببخش، پس گناه هر عاصي نادان. تويي بخشنده و مهربان و تويي آمرزنده و مستعان.»
پاورقي:
آن قدر غرق در زندگي خود هستيم كه نصفه و نيمه، گاه گاهي به يادش مي افتيم.
بيچاره ما!
سيب زميني نيستم
عزيز دل من
اين چند وقت، آن قدر اتفاقات عجيب و غريب افتاده كه الان ذهنم انباشته از افكار و عقايد مختلف است و هر كدام را كه بنويسم، به ديگري خيانت كرده ام. پس مي نويسم براي دوستي كه دوستش دارم:
در اين دنيايي كه هيچ كس به فكر تو نيست،
در اين دنيايي كه هر روز دوستي مي آيد و ردّ پايي مي نهد و مي رود،
در اين دنيايي كه كسي تو را براي خودت دوست ندارد و همه تو را براي خودشان مي خواهند،
يك نفر مي آيد كه از شمال است.
با چشمان آبيش به تو نگاه مي كند و
تو را «عزيز دل من» خطاب مي كند.
تو را دوست دارد به خاطر خودت
تو را باهمه ي نا مهرباني هايت و كم محبتي هايت دوست مي دارد
از بيماريت غصه دار مي شود و
از شادمانيت خشنود مي گردد
يك نفر مي آيد كه تو را به خاطر خودت
و به خاطر خودت
و به خاطر باران بودنت دوست مي دارد
در اين دنيايي كه اميدي به دوستي هيچ كس نيست
يك نفر هست كه مرا به خاطر خودم دوست مي دارد
و مرا «عزيز دل من» خطاب مي كند.


