تبليغاتX
صداکن مرا

 

اولش که کلاسا تموم می شه، همچین آدم رو جو می گیره که انگار یک ماه یعنی یک سال، که یعنی می تونی نفس بکشی، که یعنی دیگه چه خبره، که یعنی می ری صفا و خوش گذرونی! (آره جون خودم!)

اول اولش که آدم شوکه است امتحانا تموم شده و تا می آد دور خودش بچرخه، دو سه روز می گذره.

بعد من می افتم به کتاب جمع کردن و بردن و گذاشتن توی انباری، کاغذا رو دسته بندی می کنم و مرتب می کنم.

اتاقم رو که تو طول امتحانا اون قدر بهم ریختم که نمی تونم حتی توش راه برم مرتب می کنم و این هم خودش یه چند روزی طول می کشه.

بعد هی می رم سراغ کتابخونم و با خودم عهد می کنم که حتما حتما اون کتابایی که نخوندم رو بخونم. تا کتاب می آد دستم، حالت تهوع بهم دست می ده و یاد امتحانا می افتم و بی خیالش می شم.

این وسط مسطا هم بالاخره یه روزآدم می ره پارک، یه روز با دوستاش می ره بیرون، چهار تا مغازه نگاه می کنه و خلاصه توی شهر می چرخه.

و یه هو به خودش می آد و می بینه که یک ماه تعطیلی مثل برق و باد گذشت و هیچ کاری هم نکرد. واقعا هم توی این چند هفته هیچ کار به درد بخوری انجام ندادم.

حالا بماند که خیلی هم ماهیت تعطیلی برای آدم مشخص نیست و هر تصمیمی که از قبل گرفته تا انجامش بده، دود می شه می ره هوا.

غصه ام شده. دوباره از هفته ی دیگه باید رفت و سر کلاس نشست. هر چند که دلم واسه ی همه ی دوستام خیلی خیلی خیلی تنگ شده، اما هنوز خستگی ترم قبل تموم نشده.

تا باد چنین بادا!

دلنوشته باران | | بیست و هفتم شهریور 1386 •

 

 

قاصدک! هان  چه خبر آوردی ؟              

 

از کجا  وز که خبر آوردی ؟       

 

خوش خبر باشی اما، اما

 

گرد بام و در من

 

بی ثمر می گردی

 

انتظار خبری نيست مرا

 

نه ز ياری نه ز ديار و دياری - باری

 

برو آن جا که بود چشمی گوشی با کس

 

برو آن جا که تو را منتظرند

 

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند

 

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

 

قاصد تجربه های همه تلخ

 

با دلم می گويد

 

که دروغی تو ، دروغ

 

که فريبی تو، فريب

 

قاصدک! هان! ولی ...آخر ...ای وای

 

راستی آيا رفتی با باد ؟

 

با توام آی !کجا رفتی ؟ آی! ...

 

راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟

 

مانده خاکستر گرمی، جايی؟

 

در اجاقی -طمع شعله نمی بندم -خردک شرری هست هنوز

 

قاصدک!

 

 ابرهای همه عالم شب و روز

 

در دلم می گريند

 

                                           مهدی اخوان ثالث     

 

 

دلنوشته باران | | دوازدهم شهریور 1386

 

                                            امان از این هیکل

چون عکسی در وبلاگ مبارک نگذارده ام، می خواهم توضیح دهم که من موجود لاغری هستم. همه، همیشه و همه جا این امر را به من تذکر می دهند که من لاغر هستم و نمی فهمند که خب! دست خودم که نیست، این طوری خلق شده ام دیگر. (به مسائل ژنتیکی هم توجه نمی کنند، خاندان ما نسل اندر نسل لاغرند.)

مثلا کیانا همیشه می گوید که به من دست نزن، استخوان هایت می رود توی تنم و دردم می آید  یا کسرا لقب چهار استخوان یک روکش به من داده یا نگین سر تا پایم را نگاه می کرد و می گفت که انگل دارم. خلاصه ی کلام همه ی دوستان گرامی لقبی به من حقیر داده بودند. مامان خانم هم صبح تا شب در صدد پروار کردن من است. انواع و اقسام قرص ها و ویتامین ها را می دهد و مرا از فیض حضور میوه ها در امان نمی گذارد. یک بند هم می گوید بخور، بخور. کم می خوری، لاغری، نحیفی.

تا این که این تصور به مغز ما خطور کرد که نکند تیروئید داریم و یا شاید هم انگلی در شکم مبارک وول می خورد و ما بی اطلاع.

و از آن جایی که دور از جان سگ، همچون این حیوان با وفا از خون دادن می ترسیدم و همه اش از این قضیه فرار می کردم، بالاخره در یک صبح دل انگیز زور مامان خانم چربی و رفتم و آزمایش خون و انگل و از این حرف ها دادم.

و می دانی چه شد؟

همه چیز نرمال بود. هیچ مرض و بیماری هم نداشتم و حتی دریغ از یک انگل کوچک که دلمان خوش باشد.

حالا از آن روز اوضاع بدتر هم شده، چون همه به این نتیجه رسیده اند که حتما من چیزی نمی خورم که لاغر هستم و حالا صد برابر به جان من غر می زنند که :

بخور، بخور.

چرا این را نوشتم؟

همه ی آدم ها به ظاهر نگاه می کنند و خیلی برایشان مهم نیست که چه طور آدمی هستی.  

نتیجه:

اگر چاقی همه غر می زنند که چرا چاقی

اگر لاغری همه فضول اند که چرا لاغری.

دلنوشته باران | | هشتم شهریور 1386 •