تبليغاتX
صداکن مرا

 

دنیای عجیبی است

دنیای سیاه ها

دنیای سیاهی ها

هر چه سیاه تر

گویی دوست داشتنی تر

و

این انصاف نیست

.....

دلنوشته باران | | بیست و هشتم مهر 1386

 

روزی

تو

خواهی

آمد

.

دلنوشته باران | | بیست و هشتم مهر 1386

 

 

در دایره ی قسمت

             ما نقطه ی پرگاریم

دلنوشته باران | | بیست و چهارم مهر 1386

تولدت مبارک

 

نمی شود آن همه محبت را فراموش کرد.

نمی شود روزهايی را که هيچ کس را نمی ديدم جز دست محبت تو که در دهان تلخ من غذا می گذاشتی و با تمام مهربانی هايت برايم از دنيای روشن بيرون می گفتی، فراموش کرد.

نمی شود در دريای صداقت تو غوطه ور شد و از گذشت و پاکی ات، از دوستی ها و همراه بودن هايت، از با من بودن ها و با من بودن هايت، سخن به ميان نياورد.

نمی شود از روزهايی که با هم بوديم، از ساعت هايی که حرف زديم، از دقايقی که برای ديدار هم صبر کرديم و از ثانيه هايی که با هم گذرانديم، چيزی نگفت.

نمی شود تشکر نکرد. نمی شود سپاگزار نبود وقتی به من آموختی که به دور از اعتقادات و افکار می شود انسان ها را دوست داشت، با آن ها زندگی کرد و برای آن ها زندگی را تعريف نمود.

نمی شود در سال روز تولدت حرفی نزد.

نمی توانم نگويم که چه قدر دوستت دارم  و چه قدر دوستی  با تو برای من با ارزش است...

نمی توانم از تمام لحظه های با تو بودن قدر دانی نکنم...

و نمی توانم خداوند را برای آفريدن تو شاکر نباشم...

و نمی توانم نگويم که

نگين جان

تولدت مبارک

دلنوشته باران | | شانزدهم مهر 1386 •

یک سال دیگر

کودک که بودم فکر می کردم مهم ترین اتفاق زندگی ام این است که بزرگ شوم، زودتر بزرگ شوم و به مدرسه بروم، درس بخوانم و بعد دانشگاه را تجربه کنم. فکر می کردم -در آن آرزوهای خیالی- این من هستم که خوشبخت ترین آدم روی زمینم، که پدری دارم که شب ها برایم قصه می گوید و مادری که آدامس خروس نشان می خرد. برادری که موهایش طلایی است و وقتی در اتاق را می بندم، خم می شود تا از زیر درز در نگاهم کند و شاهد درس خواندنم باشد.

هر سال تولدم خوشحال بودم، خوشحال ترین آدم کره ی زمین، نگاهم به دست مامان خانم و بابا آقا بود تا کادویم را زودتر بدهند و یک دنیا شادی به قلبم بریزند، فکر می کردم تولد گرفتن، بزرگ ترین فخر دنیاست، دوستانم را دعوت می کردم و زیباترین لباس را می پوشیدم، اصلا از چند روز قبل مامان خانم را زور می کردم تا برایم لباس بدوزد و نقشه می کشیدم تا این آویزهای رنگی رنگی را به سقف خانه امان آویزان کنم. چه قدر خوشحال بودم که بزرگ می شوم و می توانم زودتر بزرگ و بزرگ تر هم بشوم.

هرسال پنج مهر هیجانی کاذب مرا فرا می گرفت، راست بگویم، کاذب نبود، اصلا هم کاذب نبود، شادمان برانگیزترین روز تمام روزهای عالم بود.

و فردا

در آستانه ی بیست و چهارساله شدن فرار می کنم از هر کس و هر چیز که به یادم بیاورد من بزرگ شده ام. نمی خواهم هیچ کس تبریک بگوید و زنگ بزند و یادم بیندازد که تولدم مبارک است. و فکر می کنم اگر یک من هم نبود هیچ چیز از این دنیا کم نمی شد و بیچاره خدا که مرا با چه امید ها و آرزوهایی آفرید و نمی دانم که چه قدر از امیدهایش را به یاس تبدیل کرده ام، هر چند مطمئنم که کم نیستند.

این زندگی عجیب و غریب با همه ی عجیب هایش، دیگر هیجان دوران کودکی را ندارد، دیگر دوست ندارم کیک تولدم را ببرم و کادوهای تولدم را بگیرم، دیگر دوست ندارم جلوی آینه بروم و در این روزهای روزگار از آینه فرار می کنم، موهای سفیدم را که بر روی شقیقه هایم خودنمایی می کنند، می بینم و می شمرم: یک، دو، سه، ... . این موی سفید جلوی سرم، درست بالای پیشانی، دقیقا ما بین فاصله ی دو ابرو بیشتر از همه به یادم می اندازد که بزرگ شده ام. خودم می دانم یادگار چیست، خودم می دانم یادگار چیست، دقیقا می دانم کی سبز شد و هر بار که نگاهش می کنم، یادم می افتد که چه شد و چه گذشت.

یک سال دیگر مانده تا این درس خواندن هم تمام شود و آن قدرها هم مهم نیست که تمام شود  یا نشود، یک تکه کاغذ پاره که می خواهند آیا به ما بدهند یا ندهند هم مهم نیست، ولی خسته ام از این همه عادت کردن های شبانه روزی که باید به همه چیز عادت کرد، به درد، به بیماری، به ترافیک، به دروغ ها و ریاها، به لبخندهای روبه رو دیدن و غیبت های پشت سر شنیدن. خسته ام از این همه درس های خط خطی و خسته ام از این دنیای پر از درس خواندن و می بینی که چه قدر ناشکرم و خدایا! شاهدی که ناشکرم و این انصاف نیست.

مهسان راست می گوید، همیشه اول همه ی اتفاقات  این است که ناشکر باشی و غر بزنی و گلایه کنی، ولی بعد عادت می کنی و من فرار می کنم از این عادت کردن های پی در پی که دیگر حالم از هر چه خو گرفتن است به هم می خورد.

فردا می آید، چه من بخواهم و چه من نخواهم ، اتفاقی است که می افتد. کاش می شد یک روز تکراری و دیگر را جوری متفاوت آغاز کرد، جوری متفاوت پایان داد و جوری متفاوت شکل بخشید. کاش می شد فردا صبح به جای این همه راه طولانی، از آسمان به کلاس رفت و به گنجشک ها و پرندگان سلام کرد و گفت:

این منم، در یک روز پاییزی که مرا یک سال دیگر بزرگ کرد.

دلنوشته باران | | چهارم مهر 1386