یک سال قبل
امروز یکی از شادترین روزهای زندگی ام بود
و دقیقاً
365 روز پیش
ساعت 8 صبح
از شدت درد و سوزش چشم از خواب بیدار شدم.
پلک هایم به هم چسبیده بودند و از هم باز نمی شدند. آن روز مثل روزهای دیگر زندگی نبود که آفتاب به داخل اتاقم بتابد و نورش نوازشم دهد. آن نور همیشگی، چشم هایم را می زد، حتا در تاریک ترین تاریک ها، حتا در زیر آن پلک های به هم چسبیده.
یادم می آید که جیغ زدم، و شروع کردم به گریه کردن. اول بالشتم را گاز می گرفتم و کم کم شروع کردم به گاز گرفتن ملافه و تشک. اشک از چشمانم سرازیر شد و من نمی دانستم که کور شده ام یا هنوز امیدی هست تا بار دیگر ببینم. اصلا نمی دانستم چه بلایی برسرم آمده، هرچند می دانستم دسته گل خودم بود که به آب سپرده بودمش. این لنزهای لعنتی کار دستم داده بود، لنزهایی که می خواستم خودم را با آن ها گول بزنم و بگویم که عینکی نیستم.
خدا را شکر که مامان خانم و آقا بابا بودند که مرا در آغوش بگیرند و نوازشم کنند، ولی این اولین باری بود که آن ها با هم گریه ی مرا دیده بودند و این اولین باری بود که سه نفری نظاره گر گریه کردن باران بودیم.
ساعت 8 صبح هیچ دکتری نبود که به دیدارش نائل شویم، پس صبر تنها چاره بود.
از ساعت 8 تا 9 صبر کردم و گریه کردم و داد زدم و در دل دعا خواندم. در آن لحظات به هیچ چیز فکر نمی کردم، جز آن که خداوند بینایی ام را از من نگرفته باشد. در تخیلات خود، خویشتن خویش را نابینایی تصور کردم که دیگر باید عصای سفید به دست، همه جا برود.
داشتم نقشه می کشیدم که کم کم خط بریل را یاد بگیرم و لحظه ی بعد به این فکر می کردم که حوصله اش را ندارم و نمی توانم زندگی را بدون چشم ادامه دهم. خودم را بالای پشت بام خانه امان تصور می کردم در حالی که می خواهم از طبقه ی چهارم خودم را به پایین پرت کنم و خودکشی نمایم و در آن یک ساعت که به اندازه ی یک قرن برای من گذشت، انواع و اقسام راه های خودکشی را مرور کردم:
یادم آمد که مرضیه (هم کلاسی ام) قرص قلب خورده بود و خودش را کشت، بعد فکر کردم همان طبقه ی چهارم و بالا پشت بام از همه چیز راحت تر است و فکر کردم که صادق هدایت چه شهامتی داشت که خودش را با گاز خفه کرد و متوجه شدم که من هرگز نمی توانم آن نوع خودکشی را امتحان کنم.
چشم هایم بسته بودند و من، توان باز کردنشان را نداشتم و این بزرگ ترین امتحانی بود که باید از آن عبور می کردم: بینایی یا نابینایی؟
زمان گذشت تا این که پس از دو ساعت انتظار به مطب دکتر رسیدم و هنوز گریه می کردم. آن روز به اندازه ی تمام عمرم گریه کردم و صادقانه بگویم، خیلی هم بیشتر. آدم سیب زمینی چون من که مفهوم گریه آن قدرها برایش شفاف نیست، می گرید و این فکاهی ترین فکاهی سال بود.
دکتر در چشمانم قطره ی بی حس کننده ریخت و پلک ها را از هم گشود. اولین چیزی که دیدم صورتِ تر مامان خانم بود که روبرویم نشسته بود. خدا را شکر کردم که می بینم و هنوز می بینم و هنوز می بینم.
سه روز چشمانم بسته بود. سه روز تمام، اما اصلا مهم نبود؛ فقط مهم این بود که ببینم. بار دیگر ببینم.
سه روز دانشگاه نرفتنم مهم نبود، مهم نبود که صمیمی ترین دوستم به عیادتم نیامد-و تا لحظه ی مرگم این موضوع را فراموش نخواهم کرد، هر چند که دیگر جای این زخم دارد خوب می شود- مهم نبود که غذا چه بخورم با چه کار کنم، فقط مهم این بود که بار دیگر ببینم و بتوانم ببینم و این بزرگ ترین پاداش خداوند بود.
مهربانی های مامان خانم و نگین دوستم و عیادت الهام و بهارو کسرا همه دلپذیر بود، اما مهم این بود که بار دیگر ببینم و ببینم و ببینم.
سه روز در تاریکی تمام به سر بردن، تخیلم را قوی کرد، بسیار قوی. داستان های را که خوانده بودم مرور می کردم و عذاب می کشیدم که نمی توانستم به اینترنت بیایم و در نهایت، برای هر آن چه که داشتم و نداشتم خدا را شکر کردم. برای هر آن چه که می خواستم داشته باشم و آرزو می کردم و ای کاش می گفتم، هیچ ارزشی قائل نبودم، تنها مهم این بود که بار دیگر ببینم.
365 روز گذشته است و من امروز می بینم و هنوز چشمی هست تا ببینم و بنویسم
و این نیست
مگر از
محبت های بی نهایت پروردگار مهربان.
مدت ها بود سینما نرفته بودم. البته آن قدرها هم مهم نیست. دیگر در این دنیای عجیب و غریب مهم نیست که چه کارها می شود کرد. نه! نه! غلط کردم. توبه کردم. این قدر در این دنیا نمی شود هیچ کاری کرد که اگر به سینما بروم باید جار بزنم.
درایرانی که اجازه ندارم به دانشگاه بروم و این روزها هر چه که می گذرد، داغش بیشتر بر دلم می ماند،
(به نظرت اگر یک روز به فرزندانم بگویم که در ایران به جرم ب ه ا ی ی بودن اجازه نداشتم به دانشگاه بروم باور می کنند؟ تو چی؟ باور می کنی؟) در این روزها که نمی شود هر چه دلم خواست بپوشم، با هر که می خواهم بگردم، به هر کجا می خواهم بروم، در این روزها که گاهی برای نفس کشیدن هم باید اجازه گرفت، سینما رفتنم را باید جار بزنم.
توفیق اجباری، فیلم آبگوشتی محمد رضا گلزار و باران کوثری را دیدن، آن قدرها مهم نیست، یعنی اصلا مهم نیست. همبرگر خوردن مهم نیست، هیچ چیز مهم نیست، مهم این است که هنوز دوستی هست تا با او بشود به سینما رفت و حرف زد و فیلم دید. مهم نیست که دخترها برای دیدن این محمد رضاخان در سینما وول می خوردند و برایش دست می زدند، مهم نیست که من در تمام فیلم فکر می کردم که باران کوثری در خون بازی کجا و در این فیلم کجا (و بعد هی به خودم نهیب می زم که بابا جان! به تو چه! دلش خواسته در این فیلم بازی کند) مهم نیست، هیچ کدام این ها مهم نیست. دوستی است که می ماند و خدا را شکر که هنوز محبتی هست و عشقی هست و سینمایی هست.
متشکر
عاشقانه هایت برای من عارفانه هایت برای خودت
و خدا را شکر که دوستم سهیل که از طبقه ی دوم یک ساختمان پایین افتاده بود، حالش بهتر است و خدا را شکر که صدای دعاهای ما را شنید و مغزش داغون تر از این که هست، نشد و خدا را شکر که قطع نخاع نشده و خدا را شکر که هنوز زنده است.
و خدا را شکر که هنوز دستم می نویسد...
شاید روزی همین هم باشد...
شاید روزی همین را هم ازمان بگیرند...
برای تو
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خواب های ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نام های کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!


