حرفی نگفته
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را باد!
و آبرویم را نریزی دل!
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است ...
مهدی اخوان ثالث
اتوبوس سواری
دلم از این اتوبوس ها گرفته است و دیگر حالم ازشان به هم می خورد. نمی دانم در این طهران چه خبر است که این همه هم که می گویند تعداد اتوبوس ها را اضافه کرده اند، باز هم همیشه کم است، همیشه من دیر به کلاس می رسم، از بس که ساعت حرکتشان نا مرتب و بی برنامه است و همیشه آن قدر شلوغ است که یا دستم لای در می ماند، یا پایم. مثل بچه ی نامادری این پله ی آخر پایین پایین به من می رسد که به زور در اتوبوس بچپم و چند نفری را هم هل بدهم و هی بگویم:
خانوما! یه ذره برید جلو! خانوما! یه ذره برید جلو....
هر لحظه هم احتمال سقوط هست.
جدیدا که ماشا الله خانم ها آن قدر زیاد شده اند ( خودمانیم! نمی دانم چرا هر چه مادر بوده، دختر زاییده. این هم از این سوالاتی است که بعد از مرگ باید از خدا بپرسم.) که قسمت آقایان هم می آیند و بر روی صندلی هایشان می نشینند. البته حقشان است. از بس این آقایان زور گفته اند، باید کم کم تنبیه شوند و یاد بگیرند که خانم ها به آن ها زور بگویند. (فمینیستی از نوع بارانی)
حالا بعد از کلی فس فسِ راننده و خونسرد بودنش اتوبوس راه می افتد و خدا نکند از این اتوبوس های قدیمی باشد؛ تر تر تر تر می خواهد برود و معلوم نیست یک ساعت دیگر می رسد یا ده ساعت. موقع پیاده شدن هم که مکافات داریم. اگر ته اتوبوس باشی که رسما بدبختی، هی باید این را هل دهی و بگویی ببخشید و هی آن را هل دهی. اگر هم دم در ایستاده باشی که بدبخت تری. چرا؟ چون هی هر که می خواهد سوار شود، غر غر می کند که:
خانوم! برو عقب وایستا. جلوی در واینستا......
اتوبوس های بلیطی که واقعا مرگ آور است، مخصوصا در زمستان ها که دوستان از شب قبل شلغم و باقالی زیاد خورده اند و با پنجره های بسته، بوهای عجیب و غریب، تمام فضا را اشغال می کند و دیگر مجالی برای تنفس نمی ماند.
باز پولی ها بهتر است. صد تومان پول می دهی، حداقل راحت تر نفس می کشی.
آه! خدایا! این از ایرانی که ساختی.
این از اتوبوس هایش.
و این هم از مردمش.
هدیه ی دیگری هم اگر داری بفرست بیاید که با عشق می گوییم:
شکرت

