تبليغاتX
صداکن مرا

lآن قدر خسته ام که دیگر یادم رفته است می شود خندید، حرف زد و حتی نوشت.

آن قدراز همه ی عالم و آدم دورم که دیگر یادم رفته است می شود با بهانه های کوچک زندگی هم خوشنود بود. می توان به دوباره بچه دارد شدن شیدا دوستم که هم سن من است لبخند زد و برای دومین بار مادر شدنش را تبریک گفت.

آن قدر خسته ام که یادم رفته است می توانم هزار تا کتاب بخوانم و به قول استاد به جای صد سال زندگی-که همین هم برای من زیاد است و همیشه می گویم چهل ما را بس- دویست سال زندگی کرد.

آن قدر خسته ام که هنوز چمدان مسافرتم را نبسته ام و نمی دانم چه می خواهم درونش بگذارم و نمی دانم چه خواهم برد و اصلا نمی دانم که خوشحالم از این که می روم یا ناراحت.

آن قدر خسته ام که وبلاگ فینگیل بانو هم خنده ام را در نمی آورد.

آن قدر خسته ام که نوشته های مهسان هم اشکم را سرازیر نمی کند.

آن قدر خسته ام که دیگر حوصله ی بیرون رفتن با نگین را هم ندارم.

آن قدر خسته ام که حوصله ی دوستانم را هم ندارم و فکر می کنم این همه دوست که دور و برم جمع شده اند، برای چه روزی خواهند ماند و آن قدر خسته ام که حتی به این هم نمی توانم فکر کنم.

من آدم دوست بازی هستم و از آن جایی که خانواده ی بسیار کم جمعیتی هستیم، همیشه زندگی ام را با دوستانم سپری می کنم، ولی حالا حوصله ی خودم را هم ندارم، چه برسد به آن ها.

کاش یک نفر بیاید و این خستگی های مرا از تن به در کند و برایم حرف های جدید بگوید.

کاش یک نفر بیاید و به غیر از کتاب و تاتر و سینما حرفی جدید بزند.

کاش یک نفر بیاید و آسمان آبی را نشان بدهد و تو بگو در این طهران خفقان آور کدام آسمان آبی را می توان دید که دود نگرفته باشدش؟

کاش یک نفر بیاید و از دیروز و فردا نگوید که دیگر خسته ام از مرور گذشته ها و امید به آینده.

کاش آن یک نفر که می آید مرا با خود ببرد و دیگربه این جا برنگردم و همیشه بروم تا نهایت و تا انتها که دیگر انتهایش را انتهایی نباشد.

می نویسم نه برای تو که بخوانی که برای دل خودم که خسته است و گرفته.

همیشه فکر می کردم جشنواره ی فیلم فجر یعنی یک اتفاق، یک حادثه و اگر بتوانم بلیط گیر بیاورم، یعنی که خیلی خوشبختم که یعنی خیلی خوب می شود.

یک فیلم هم از این جشنواره ی در پیتشان دیدیم: به همین سادگی

بسیار زیبا

بسیار قشنگ

اما فهمیدم جشنواره چیزی نیست جز این که فیلمی را زودتر از موعدش و زودتر از بقیه ببینی. همین و بس.

خسته ام و خواب می آید مرا به اندازه ی تمام خواب های زندگی ام.

کاش یک نفر بیاید و مرا بیدار کند.

چه خوب که می شود در این جا نوشت و کسی هم به آدم ایراد نمی گیرد که چرا نوشتی و کسی هم فضولی نمی کند که این چیست که نوشتی و کسی هم نمی پرسد که برای که نوشتی.

خسته ام.

کوله بارم را ببر شاید بتوانم پرواز کنم.

افسوس که بالی نمانده است

و اگر بالی مانده باشد

پرواز کردن را از یاد برده ام

و اگر پرواز کردن را از یاد نبرده باشم

شکارچی در کمین است...

۲۸

۱۱

۸۶

 

دلنوشته باران | | بیست و نهم بهمن 1386

حالم از هر چه گریه است به هم می خورد

 

بس است.

این همه اشک ریختن کافی نیست؟

فکر نمی کنی که هر روز بزرگ تر می شوی از دیروز

و نمی فهمی که میان این همه اشک

هویت خود را از بین می بری؟

 

کم کم خودت را هم فراموش می کنی

و

وقتی به خود می آیی که دیگر

همه ی همه ی وجودت را در

راه اشک های بیهوده

از دست داده ای

 

آن زمان

دیگر خیلی دیر خواهد بود

چون

هیچ چیز آن مروارید ها

را به حرکت نخواهد آورد

و تو

خواهی ماند

با تمام از دست دادن هایت

و تمام تنهایی هایت

و آن روز

 

اشک هم

 

 

 

همراه تو نخواهد بود

 

دلنوشته باران | | سوم بهمن 1386