سال نو مبارک

متشکر از موزی که من را به بازی هفت دعوت کرد.
و این می تواند پایان خوبی برای امسال باشد و این گونه آخرین نوشته ی امسال را تقدیمتان کنم:
هفت اتفاق مهم امسال زندگی ام:
موفقیت در تحصیل
پیروزی در کار ترجمه
شروع کردن نوازندگی دف
پیشرفت های شغلی
انجام دادن چند تحقیق
مسافرت
و مهمتر از همه با شعور تر شدن از پارسال
(با عرض پوزش از آنانی که کارهای مهم در زندگی اشان زیاد داشته اند)
از هفت نفر می خواهم تشکر کنم:
مادرم
پدرم
عرفان(برادرم)
الهام
نگین
کسرا
آرین
و از هفت دوست وبلاگی که من را تنها نگذاشتند و دلنوشته هایم را خواندند:
مهسان
فینگیل بانو
محسن
مهیار
علی
اعظم
عسل
و هفت آرزو برای شما خوبان در سال جدید:
دلتان شاد
تنتان سلامت
لبتان خندان
روحتان متعالی
کلامتان نافذ
چشمانتان بینا
فکرتان در جستجوی حقیقت
وجودتان عشق
سال 1387 مبارک
یک مسافرت کوتاه
از طهران تا زاهدان
دوستم در طهران به این می اندیشد که چگونه مراقب چشم های همسرش باشد تا به زنان دیگر نگاه نکند و خدایی نکرده فکر خیانت به سر شوهرش نزند و کمی آن طرف تر در زاهدان زن بلوچ آماده می شود تا برای عروسی شوهرش که می خواهد زن دوم بگیرد، لباس بدوزد.
در طهران به این فکر می کنیم که عصر جمعه کدام پارک را انتخاب کنیم: ساعی یا گفتگو و در زاهدان حتی یک پارک سبزهم وجود ندارد تا شهروندی دل گرفته و غم هایش را با گل ها و چمن ها قسمت کند.
در فکر این هستم که آخرین فیلمی را که اکران می شود، ببینم و از قبل بلیت رزرو کنم و آن طرف تر در زاهدان اصلا سینمایی وجود ندارد که بتوان معنی سینما رفتن را درک کرد.
فروشنده ی طهرانی به این می اندیشد که چگونه جنس آشغال درجه ده چینی خود را به مشتری بیندازد و با آن زبان چرب و نرمش تمام دروغ های زندگی اش را بگوید تا کالایش را به ما غالب کند و آن طرف تر در زاهدان مرد بلوچ صادقانه و خاصانه می گوید که این اجناس چینی هستند.
در پی نواختن ساز از این شاخه با آن شاخه پریدن، شده است عادت جوانان طهران و کمی آن طرف تر در زاهدان مادری می خواهد تا طهران بیاید، کاردانی موسیقی بخواند و به کودکش موسیقی یاد بدهد، چون همسرش هنوز موسیقی را حلال نمی داند.
در طهران آب حمام ساعت ها هدر می رود و آن طرف تر در زاهدان تا دوسال پیش همه از این طرف به آن طرف در پی آب آشامیدنی بودند تا دبه هایشان را پر کنند.
در طهران می توان ساعت ها نشست و حرف زد، از پارک ها و سینماها و فرهنگسراها و موزه ها از پاشاژهای رنگارنگ و از تیپ و مدل های جدید، ولی آیا می توان چند ثانیه آن هم فقط چند ثانیه از خلوص و صداقت انسان هایش گفت؟
در شهری که هیچ چیز نیست تا زرق و برقش کورت کند، در خطه ای که رفتارهای عجیب و غریب مردمش تو را مجذوب نمی کند، می شود، ساعت ها نشست و به انسان بودن فکر کرد. به صداقت و خلوص و یک رنگ بودن، به دوست داشتن همه ی انسان ها و مهم تر از همه به عادت کردن.
می توان ساعت ها نشست و به تفاوت بین پایتخت و پایتخت نشینی و زاهدان و زندگی کردن در زاهدان فکر کرد.
می توان ساعت ها نشست و از محبت های خالصانه ی مرجان و دنا و مهسان و از مهمان نوازی گرمشان سخن گفت.
این جا طهران است پایتخت ایران و کمی آن طرف تر زاهدان شهری است که به معنی واقعی کلمه سوخته است.
پاورقی
تمام نوشته های بالا دلیل بر این نیست که برخی رفتارهای ناشایست اهالی زاهدان از یادم برود.
وظیفه ی خود می دانم
از
کیمیاگر کویر
نهایت تشکر را داشته باشم
که کمک
کرد تا در این وبلاگ خالی عکس بگذارم.
در این روزگاری که همه گرفتارند
وقتی یک نفر به داد آدم می رسد
محبتش فراموش نمی شود....
کیمیاگر کویر جان
سپاسگزار


