تبليغاتX
صداکن مرا

......

اگر هیچ وقت دلم برای خودم نسوخته بود، امروز سوخت.

آهای آدم ها که درس می خوانید، دانشگاه می روید و خوشحالید از این که کتابی هست و دفتری و قلمی، قدر بدانید. قدر روزهایی که پشت میز تحصیل می نشینید و بی هیچ مشکل ذهنی و دغدغه ی روحی درس می خوانید.

قدر بدانید

چون

کسانی هستند که از حق تحصیلات عالیه محروم اند

که یک موسسه ی کوچک در پیت را هم از دست داده اند

که در انتظارند نامهربانی ها تمام شود.

دلم سوخته است...

دلم برای خودمان سوخته است...

 

قلب دوستم

 

 

دلنوشته باران | | بیست و ششم فروردین 1387

 

یادت می آید بعد از سیزده روز تعطیلی همیشه اولین موضوعی که معلم سر کلاس می گفت تا انشا بنویسیم چه بود:

تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید؟

ما هم خوشحال و شاد و خندان که جیب های خود را پر از عیدی کرده بودیم، مامان هم تا می توانست داده بود ما خورده بودیم و پروار راهی مدرسه شده بودیم، نفسمان از جای گرم بلند می شد و داد سخن می دادیم که عید رفتیم خانه ی فلان فامیل این طوی شد، رفتیم خانه ی فلان فامیل آن طوری شد. کلی هم عشق می کردیم و جزو افتخاراتمان بود که خوش گذشته است.

حالا که دیگر مامان خانم آرتروز دارد و نمی تواند کار کند(و البته در عید هم مریض شد، به شدت) مجبور شدم هیکل خود را تکان بدهم و مثل یک دختر خوب و حرف گوش کن کارها را انجام دهم.

 

امسال تمام عید مثل کوزت (بلا نسبت کوزت...) دم ظرفشویی ایستاده بودم و ظرف می شستم.

مراحل کار بسیار ساده بود. در ابتدا که مهمان ها سرازیر می شدند، پیشدستی می دادم، بعد انواع شیرینی های مامان پز را تعارف می کردم. پیشدستی های قبلی را جمع می کردم، پیشدستی تمیز می دادم و آجیل تعارف می کردم. چند دقیقه می گذشت، پیشدستی های قبلی را جمع می کردم، پیشدستی های جدید می دادم و بعد میوه تعارف می کردم. آخر سر هم دم در می ایستادم و با جملات کلیشه ای که دیگر نیازی نیست برای گفتنشان فکر کنیم و تقریبا می توان گفت که به زبان مبارک هم چندان فشار نمی آید چون خودش می داند کدام طرفی بچرخد، خداحافظی می کردم:

 قربونتون برم، زحمت کشیدید تشریف آوردید، ان شاء الله سال خوبی داشته باشید و ...

 گوش هایمان هم همین یک جمله را می شنید: ان شا الله امسال عروس بشی.

یکی نیست بگوید شما که سیصد و شصت و پنج روز از حال ما خبر نداشتید، شما که اصلا نمی دانید ما چه کار می کنیم، کی مریض می شویم، چند روز بیمارستان بودیم، چه غم ها و شادی هایی داریم، شما که یک سال این طرف ها سر و کله اتان پیدا نشده بود، خب حالا هم نمی آمدید. کسی چیزی نمی گفت به خدا. ما نه تنها دلگیر نمی شدیم، که به کارهایمان هم می رسیدیم.

به هر حال تا به این ثانیه که مشغول پذیرایی از میهمان ها بودیم.

ای کاش همیشه چهار پنج روز بعد از سیزده بدر تعطیل بودیم، می ماندیم خانه خستگی عید دیدنی را از تن به در می کردیم.

حالا هم می توانم آن انشای قدیمی را با اندکی تغییر بنویسم:

 

به نام خدا

امسال عید بسیار خوبی را همراه خانواده گذراندم...

 

 خانم اجازه! خانم اجازه! دیگه توضیح نداره... اگه می خواین بدونین، برید کتاب بینوایان رو بخونید، از کوزت هم معذرت خواهی کنید که من امسال خودم رو به جای اون جا زدم.

 

 

دلنوشته باران | | دهم فروردین 1387