روزهای سخت
وصله های همیشگی
وصله هایی را که بر لباسم دوخته اند را می شمرم؛ یک، دو، سه، ده، صد، هزار،... .
وصله ای دیگر می بینم، از دور می آورندش تا بر لباسم بدوزند.
نمی خواهم، نمی خواهم. به خدا از لباسم راضی هستم.
به خداوندی خدا که خودم این لباس را انتخاب کرده ام، با عقل، با فهم، با شعور که این لباس برازنده ی من است که من این لباس را دوست دارم که این لباس به من شرف و عزت و اعتقاد می دهد. که این لباس خرافاتی نیست، که این لباس کهنه و مندرس و قدیمی نشده است.
این لباس، لباس شما نیست که از بس شسته باشیدش رنگ و رویش رفته باشد که این لباس جدید است که این لباس برازنده ی تمام انسان هایی است که نمی خواهند بی لباس باشند.
وصله هایتان را نمی خواهم.
وصله هایتان را بچسبانید به خودتان که جز دروغگویی و ریا و تزویر کار دیگری یاد نگرفتید.
که چسبیده اید به صندلی های لباس فروشیتان و می خواهید، همه از شما لباس بخرند.
نمی خواهم.
فریاد می زنم. صدایی از اعماق گلویم خارج می شود، هیچ کس نمی شنود.
هیچ کس نمی خواهد که بشنود.
هیچ کس نیست که گوشی داشته باشد برای شنیدن.
صد و شصت و اندی است که وصله ها را انتخاب کرده اید، در گنجه نگاه داشته اید و هر بار، یکی را که برازنده ی خودتان است، بیرون می آورید و می چسبانید به من، می چسبانید به ما.
خسته ام. از این همه وصله که به لباس من می چسبانید، خسته شده ام.
![]()
لباس ایمان مرا با وصله های رنگیتان که برازنده ی خودتان است، منقش نکنید
که اگر ذره ای عقلتان را به کار می انداختید، می دانستید که تمام لباس های عالم زیبا هستند.
وصله هایی که می چسبانید
خداوند
بر شما چسبانده است
و خود نمی بینید
چون چشمی ندارید که ببینید.
یک احساس درونی
گاهی
آرزو می کنم همه چیز را ببخشم
اما طعم عاشق شدن را بچشم
با همه ی دردها و رنج هایش
یا
با همه ی شیرینی ها و تلخی هایش
که این عقل
امان مرا بریده است
نمایشگاه کتاب
یک نمایشگاه
نمایشگاه کتاب رفتن حسی شیرین را در من بیدار می کند، حس متفاوت بودن.
خیلی ها می آیند و می روند، در آن ازدحام و شلوغی بالاخره چند نفری به تو تنه می زنند، به چند نفر می گویی ببخشید و معذرت خواهی چند نفر را هم می شنوی. چند تا کتاب می بینی و تورقی می کنی و چشمت با چند رمان و داستان و در مجموع کتاب تازه آشنا می شود...(اگر کتاب جدیدی باشد... .)
و مهم تر از همه که من عاشق این قسمتش هستم
تخفیف ی ست که می گیری ... (اگر تخفیف در کار باشد... .)

و اما امسال
نمایشگاه کتاب بوی اسلام می داد.
به هر ترتیب و به هر طریق که بود کتاب های دینی و مذهبی جلوی چشمت بود.
اولین غرفه ها در بهترین جاهای نمایشگاه متعلق به کتاب های مذهبی و تبلیغات اسلامی بود.
از پوستر داخل محوطه که جمله ی ولتر را که علیه پیروان دیانت مسیحی نوشته بود
تا آن آخر نمایشگاه که می توانستی یا نمی توانستی به دیدارش نائل شوی
اسلام بود و اسلام.
امیر کبیر، نشر نی، مروارید، نیلوفر، قطره، آگاه و تمام ناشرینی که روزی روزگاری سری در سرها داشتند و همه ی ما به آن ها مدیونیم و به هر حال حقی بر گردن ادب و فرهنگ این مرز و بوم دارند،
در انتهای سالن قرار داشتند.
نکته ی جالب تر
ظاهر کثیف فروشنده ها بود
که واقعا تو ذوق می زد و جلب توجه می کرد
هر چه نامرتب تر گویی مقبول تر ... .
به هر حال چیزهای دیگری هم بود:
گشت ارشاد، سازمان انتقال خون، غذا فروشی، پلیس، آتش نشانی و غیره ... .
قیمت کتاب ها هم که قربانش بروم، هر سال دریغ از پارسال، گران تر از گران...
دستی به جیب بردیم و پول هایی که سنگینی می کرد را تقدیم غرفه ها کردیم.
به هر حال ...
می دانم و مطمئنم، سال دیگر خواهم گفت:
دریغ از پارسال ...
اهدای عضو، ادامه ی حیات یک منتظر
تا حالا به این فکر کردید که کارت اهدای عضو بگیرید؟
اولش آدم یک کم دو دوتا چهار تا می کنه. بعد با خودش هی حساب کتاب می کنه که اگه مثلا یه روزی خدایی نکرده برم تو کما و بخوان دستگاه ها رو ازم جدا کنن تا زودتر اعضای بدنم رو بدن به یه نفر دیگه اون وقت چی؟
اگه خواستن قلب و کلیه و کبدم رو در بیارن اون وقت نکنه روح من ناراحت بشه و پشیمون بشم!
نکنه پدر و مادرم راضی نباشن!
نکنه این جوری بشه... نکنه اون طوری بشه...
و بعد آدم یاد افرادی می افته که منتظرن تا شاید قلبی برای ادامه ی حیاتشون پیدا بشه، یا کلیه ای یا کبدی یا نمی دونم....
تصمیم ساده ای نیست، ولی...
اگر دوست داشتید کارت اهدای عضو بگیرید، می تونید به این سایت برید و فرم پر کنید:
شاید فردا این ما باشیم که نیاز به عضو اهدایی پیدا کنیم.
پاورقی:
من تبلیغات این گروه رو نکردم. فقط گفتم شاید تلنگری باشه برای هممون.
.jpg)

