تبليغاتX
صداکن مرا

سفر به روشن کوه ساری

 

یک سفر دلچسب

 

در این طهران خاک بر سر-با عرض پوزش- زندگی کردن، ماشینی بودن را باید یاد گرفت. سنگدل بودن و موذی گری کردن، دروغ گفتن و با چاپلوسی و تملق کار خود را پیش بردن را باید آموخت.

چند روزی از این خاک پاک اما ناپاک جداشدیم و رفتیم

روشن کوه (روستایی در ساری)

روشن کوهی که همه اش سرسبزی بود و طراوت و زیبایی. نسیم خنک می وزید و مه صبحگاهی چشم را نوازش می داد.

در این طهران گوشی تلفن همراه را باید همیشه همراه خود داشته باشی، روزی چند ساعت را پای تلویزیون و کامپیوتر و اینترنت بگذرانی. در این طهران باید بدانی که دور و اطرافت چه می گذرد و هر روز اخبار را دنبال کنی. چند ساعتی، پای تلفن، با این و آن گپ بزنی.

اما

در روستا که باشی به هیچ کدام از این ها نیازی نیست و آن جاست که حرف سهراب را می فهمی:

خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها

پای آن کاج بلند

 

در روستا می شود به خویشتن خویش اندیشید

 به تمام آن چه که بوده ایم و به آن چه که باید باشیم و به حقیقت وجودی خود.

در روستا می توان بوی زندگی را احساس کرد، وقتی که جنگل و کوه و آب و درخت به تو لبخند می زنند.

در روستا می توان از تکنولوژی دور دور شد، اما خوشبخت خوشبخت بود.

 

جای همگی سبز

 

پاورقی1:

و دوستی باید تا تو را با خود ببرد و تمام تلاشش را به کار بگیرد تا تو اوقات خوشی را داشته باشی و لحظات شیرینی را سپری کنی. پس:

 

الهام عزیزم

از تمام محبت هایت متشکرم که خالصانه و با عشق ما را پذیرفتی و خاطره ای خوش برایمان به یادگار گذاشتی. مهربانی ات را نمی توان جبران کرد، اما می گویم که دوستت دارم... .

 

پاورقی2:

نگین جان، مهسان عزیز

جایتان را خالی کردیم، حسّابی. دفعه ی دیگر با شما....

 

پاورقی۳:

متشکر از کیانا، کسرا، شاهین و بقیه که اوقات خوشی را برای بهتر شدن سفر فراهم کردند.

 

 

 

دلنوشته باران | | سی ام خرداد 1387