فردا دیر است
هیجانم آرزوست
در این زندگی خاکستری هیجان وارد شده است و چه قدر این هیجان دوست داشتنی است. رفتن برق هیجان جدید زندگی من است که واقعا سپاسگزار هیجان آفرینان هستم.
*مثلاً دقیقاً وقتی برنامه ریزی کرده ای تا تکالیفت را انجام دهی، برق می رود و تو می مانی و ده صفحه مشق که باید تایپش کنی. بعد مثل مرغ سرکنده و پرکنده از این طرف می دوی به آن طرف و هی کاسه ی چه کنم چه کنم دستت می گیری و می زنی توی سرت که ای وای برق نداریم... .
*بعد یادت می آید که از حمام آمده ای و اگر موهایت مثل موهای من بدبخت وز وزی باشد، به خاطر می آوری که تا لحظاتی دیگر به آسمان خواهد رفت و در و همسایه اگر خدایی نکرده چشمشان به جمال موهایت روشن شود، جیغشان می رود به آسمان که این کلّه ی پخ پخو از کجا آمده است و قربان بروم قدرت خدا را.
*بعد یادت می آید که شب مهمان داری و قرار بوده خانه را آخرین لحظه جارو بکشی که تمیز تمیز باشد. با جارو شارژی هم آن قدرها کارت راه نمی افتد، ولی چاره ای نیست؛ به خودت امیدواری می دهی که وقتی برق نیست، آشغال های ریز روی زمین دیده نمی شود.
*و بعد کم کم یادت می افتد که تلفن هم کار نمی کند، چون تلفن سیار داری و دیگر به برق وصل نیست.
و خیلی هیجانات دیگر... .

در این زندگی خاکستری تلنگری می خورد به ذهنم که وقتی برق به این سادگی در لحظه ای می رود و همه چیز مختل می شود، چرا کارهایت را می گذاری برای لحظه ی آخر که این گونه خار و خفیف شوی؟
و بعد تلنگری می خورد به ذهنم که وقتی نمی دانم تا چند لحظه ی دیگر برق هست، این عمر کوتاه کی به سر خواهد آمد؟
یک سال دیگر، چند ماه دیگر، چند ساعت یا چند دقیقه ی دیگر؟ شاید لحظه ای بعد یا همین الان... .
و بعد یادم می آید که برق می رود، به همین سادگی؛ عمر هم تمام می شود به همین سادگی.
شاید فردا خیلی دیر باشد برای تمام کارهایی که نگه داشته ام تا دقیقه ی نود انجامشان دهم. شاید فردا خیلی دیر باشد برای این که حرف دلم را بزنم. شاید فردا خیلی دیر باشد. درست مثل امروز که برق می رود و تلنگری می خورد به ذهنم که عمرم هم می رود، همان گونه که برق می رود.
یک کودک، هزارها حرف
وداد من
امروز یکشنبه «وداد» آمد کلاس موسیقی، مثل تمام یکشنبه هایی که می آید کلاس و می رود. مثل تمام یکشنبه هایی که من به او درس می دهم-البته مثلا درس می دهم- اما در اصل خیلی درس ها از او می گیرم و خیلی چیزها به من می آموزد.
امروز وارد کلاس شد.
گفتم: وداد چند تا خوبی؟
نگاهی کرد و گفت: حتا یکّی هم خوب نیستم.
گفتم: چرا؟
گفت: هیچی... .
و صد بار پرسیدم چرا و او عین صد بار جواب داد هیچ چی... .
بعد با لحن خودش که تنها مخصوص به خود خودش است، گفت:
چرا من می آم کلاس موسیقی؟
برای فرار از سوالی بی پاسخ گفتم:
از بابات می پرسیدی.
آخر پدر وداد فرهیخته است و دانشمند.
گفت: پرسیدم. گفته برای این که باسواد بشی؛ ولی آخر سر گفت از باران جون بپرس. چون اون استادته و می دونه... .
مغز نداشته ام را به کار انداختم. چرا باید بیاید کلاس موسیقی؟ چرا باید فلوت زدن را یاد بگیرد که در دنیای بی فلوتی ها هیچ اتفاقی نمی افتد که در دنیای بی بلزی ها هیچ حادثه ای رخ نمی دهد.
در مقابل سوال صادقانه اش چه پاسخ خردمندانه ای می توانستم بدهم که هم راست باشد و هم کودکانه؟ هم واقعی باشد و هم حقیقی؟
چاره ای نبود. مثل تمام جواب های آدم بزرگ ها باید خزعبلاتی می بافتم به هم و لاطائلاتی تحویلش می دادم.
تخته وایت برد را آوردم. مغز را کشیدم با دو نیمکره اش و شروع کردم به گفتن چرندیاتی که می دانستم پوچ و بی محتواست. بعد سرش را شیره مالیدم که چون تو با استعداد هستی، می توانی در آینده موسیقی دان خوبی شوی و چنین شوی و چنان شوی تا پزشک ها بیایند و کنسرت هایت را نگاه کنند و بزرگان و کوچکان برایت دست بزنند و هورا بکشند. تو می توانی نوازنده ی خوبی شوی: یک پیانیست قابل، یک گیتاریست توانا و یا یک جازیست خوش ذوق. بعد هم از علم و هنر برایش بافتم که فرق بین این ها در چیست که صادقانه بگویم، خودم هم هنوز نمی دانم.
او گوش می داد به خوبی و می گفت که می فهمد من چه می گویم و متوجه می شود، چه بلغور می کنم، اما راستش را بخواهی خودم که می دانستم چه دارم تحویلش می دهم.
مثل همه ی آدم بزرگ ها عاقلانه خالی بستم و صادقانه دروغ گفتم؛ بی هیچ زحمتی، بدون هیچ درد سری. حتی فکرش را هم نمی کرد که هر چه می گویم لزوما باور ندارم و هر چه می بافم، اعتقاد من نیست.
داستان هایم را که می گفتم، یاد سنتور خاک گرفته ام افتادم که دوسال است صدایی ازش بیرون نیامده و بیچاره زیر خاک و خل ها دارد می پوسد. کوکش در رفته و صدای زنگ می دهد. نواهای خوش گذشته از دست رفته و با من قهر کرده است. حق دارد، حق دارد.
یادش به خیر! روزگاری هشت ساعت در کنار هم بودیم. من می زدم و او هم خوش نوا صداهایی می داد و روحی به من می بخشید.

چرندیاتم که تمام شد، یاد خودم افتادم. خود گمشده ام که روزگاری با موسیقی آمیخته و عجین بود و امروز هیچ نمی داند جز نوشته های نویسندگان قرون پیش.
حرف هایم را شنید. هیچ نپرسید.
آرام گفت: فهمیدم.
و من می خواستم سرم را بکوبم به دیوار و بگویم:
نه! نفهمیدی.
وداد من
هیچ لزومی ندارد که تو موسیقی یاد بگیری. هیچ اتفاقی نمی افتد اگر تو دو، ر، می، فا ... را به خوبی بلد نباشی و هیچ حادثه ای رخ نمی دهد اگر نتوانی بلز بزنی.
اگر نت های موسیقی را حفظ نکنی، اشکالی ندارد. اگر فلوت را درست در دستت نگیری، آب از آب عالم تکان نمی خورد. اگر دوست نداری که ساز بزنی، عیبی ندارد. تمام مردم دنیا قرار نیست موسیقی دان شوند. مگر چند تا بتهون و باخ داشتیم؟ مگر فرامرز پایور و اردوان کامکار چند بار به دنیا آمده اند؟ مگر در این دنیا چند سال قرار است زندگی کنیم که تو خودت را به عذاب بیندازی؟
وداد جان
می توانی موسیقی یاد نگیری. می توانی به زور کلاس نیایی. می توانی هر کاری که دلت خواست انجام دهی، اما فقط این را بدان که دنیای خاکستری ما با موسیقی رنگی می شود و اگر می خواهی رنگی باشی و همه جا را رنگی ببینی، موسیقی بیاموز.
امروز
من دانستم که روزهاست زندگی ام خاکستری شده است…

