تبليغاتX
صداکن مرا

صداکن مرا

به نام دوست یکتا

 

 

می توان از همه چیز گذشت.

می توان از یک زندگی مرفه با تمام امکانات گذشت.

می توان از پول و مال و منال گذشت. می توان از حق تحصیل در دانشگاه گذشت و در  هر بار ازخیابان  انقلاب گذشتن داغی را بر سینه احساس کرد و گذشت.

می توان از ادامه ی تحصیل در کشورهای خارجی گذشت، از وعده ی پدر که قول داده بود  بفرستدت و خرجت را بدهد، گذشت.

می توان از نویسنده شدن که آرزوی دیرینه ای بوده است، گذشت. می توان از چاپ کردن کتاب که در رویاها همیشه شناور بوده است، گذشت.

می توان از بدی های مردم ایران گذشت. رفتارهایی که با آن ها یک عمر دروغ و تهمت و ناروا را توی چشمانت تف کرده اند و با حرف های رکیک و ناشایست اشان روح تو را خدشه دار کرده اند، گذشت.

می توان از نفهمی انسان های نادان که مرتب در حال زجردادن و گند زدن به اوضاع و محیط هستند، گذشت.

می توان از اشک های مادر که سه ماه است در و دیوار را هم خیس کرده است، از افسردگی های برادر که احساس می شود و ار غصه های پدر که سکوتش مدت هاست دردها را فریاد می زند، گذشت.

می توان از کار کردن و به دنبال کار گشتن های پی در پی گذشت.

می توان از یک زندگی آرام و بی دغدغه گذشت.

می توان از دل گرفتگی های خویشتن خویش گذشت.

می  توان از آسمان صاف و آبی که مدت هاست آرزویش را داشته ای، از زمین گرم که دوستش داشته ای یا حداقل فکر می کردی که دوستش داری، گذشت.

می توان از تصادف لعنتی که خانواده ات را از هم پاشیده است، گذشت.

می توان از ماشین سواری که دلت پرپرش بود، گذشت.

می توان از گناه و نامهربانی یک دوست گذشت، گوشی تلفن را برداشت و به او زنگ زد و بعد از اشتباه اش هم گذشت.

می توان از ناراحتی ها و غم های کوه شده ی یک دوست گذشت.

می توان از دروغ های پی در پی که نیده می شود گذشت.

می توان از خوب پوشیدن، خوب گشتن، خوب تفریح کردن، از شادی ها و دلخوشی های کودکانه گذشت.

می توان از گوشی آخرین مدل و از سفرهای دور  و نزدیک گذشت.

می توان از کنسرت یک استاد گذشت.

می توان از این وبلاگ و از این وبلاگ نویسی هم گذشت.

می توان از سمینار حافظ و یادواره اش، از شب های بخارا و دلخوشی های فرهنگی هم گذشت.

می توان از تمام نشانه های زنده بودن گذشت

و تبدیل شد به یک مرده ی همیشه از همه چیز گذشته و بعد از آن هم گذشت

و در نهایت می توان به این فکر کرد که با این همه گذشتن ها به کدام درجه از گذشت می توان رسید؟

گذشت از خود و یا گذشت از زندگی ... .

 

 

ولی تو نخواه که از تو هم بگذرم که جز تو مرا پناهی نیست ای پروردگار من.

 

 

 

+ نوشته شده در بیستم مهر 1387ساعت توسط باران


 

 

دیشب بعد از مدت ها دفتر خاطراتم را بیرون کشیدم و تمام آن چه گذشته بود مرور کردم.

همیشه فکر می کردم بیست و پنج سالگی ام که برسد، خیلی اتفاق های خوبی برایم افتاده است، خیلی پیشرفت ها حاصل شده و به خیلی چیزها دست یافته ام، و واقعا هم همین طور است، اما خیلی خسته ام.

 

۸۱/۱۱/۳

خیلی جالبه که من احمقم و هیچی نمی فهمم از محبت و احساسات انسان ها. فقط می دونم که خیلی دوسشون دارم، خیلی.

 

و امروز 13/7/87 نظرم کاملا عوض شده است. نمی توانم بگویم که همه را دوست دارم، چون ندارم، ولی خیلی ها را دوست دارم و البته به آن درجه از خلوص که سال 81 داشته ام، نیستم.

 

۸۱/۱۱/۲۰

خیلی جالبه که همه منو بچه تلقی می کنند. چرا؟ من که بزرگ شدم. چه جوری ثابت کنم؟

 

و امروز 13/11/87 آرزو می کنم که ای کاش بزرگ نشده بودم و هنوز هم همه فکر می کردند من کوچکم. کم کم متلک های مامان خانم و آقا بابا شروع شده است و تکه ها یی که می اندازند و دوست دارند دخترشان برود خانه ی بخت. دیگر نمی خواهم ثابت کنم بزرگ شده ام که همان کودکی ما را بس.

 

۸۱/۱۲/۲۹

الان آخرین سحری رو خوردم و جنگ علیه عراق آغاز شد. ساعت 6:30 صبح است و اخبار، خبر جنگ و آتش باران را می دهد.

 

و امروز 13/11/87 می خندم به این که غصه می خوردم تنها برای یک جنگ.

امروز برای هزاران جنگ باید غصه بخورم. برای بمب گذاری ها، برای در زندان بودن ها، برای تهمت ها و بدتر از همه باید نگران باشم برای نقشه هایی که آقایان برای ما و سر به نیست کردن ما کشیده اند.

 

۸۲/۲/۲۱

رفتیم عکس ها رو چاپ کنیم. وقتی برگشتیم، من و سولماز دلمون گرفته بود که چه طوری می خوایم از هم جدا شیم. دلمون خیلی برای هم تنگ می شه. خلاصه سولماز هم طبق معمول، اشکش در دست، گریه اش در اومد و گفت:

خیلی دلم می خواد ببینم پسرای کلاس با کی ازدواج می کنن. مثلا شهاب با کی ازدواج می کنه یا پیام و آرمین، یا رامین....

 

و امروز 13/7/87 معماها تقریبا حل شده است. جز معمای یک نفر که همواره به عنوان یک سر با قی و برقرار خواهد ماند، تا ابد، تا ابدیت.

 

۸۲/۵/۲۹

چه احساسی داری حالا که دو سال رو با شادی ، نشاط، خوشحالی، غم و گریه، عشق، مهربانی، عروسی، مسافرت، امتحان، کنسل شدن کلاس ها و دیر خوابیدن ها و رسیتال ها و کنسرت ها به پایان رسوندی؟

- صادقانه بگم؟ وقتی کالسکه ای رو که توش پر از همه ی چیزهای خوبیه که می خواستی، می بینی که داره می ره و تو دیگه توش نیستی، پر از آدمای دوست داشتنی و با محبتی است که حالا تنهات می ذارن، اون موقع چه احساسی بهت دست می ده؟ احساس می کنی یه چیزی توی گلوت گوله شده، هی فشارش می دی، اما یه هو چشمات، بارونی می شه، قلبت درد می گیره، سرت سوت می کشه و مهمتر از همه روحت آزرده می شه.

 

این نوشته را زمانی نوشته ام که کاردانی موسیقی با همه ی خاطرات خوبش تمام شده بود.

دیشب که دوباره خواندمش، واقعا یک چیزی ته گلویم گلوله شد، هی سعی کردم قورتش بدهم، اما آسمان چشمانم بارانی شد... .

 

۸۲/۱۱/۶

شاید یه روزی، یه لحظه ای، و یا یه ساعتی پشیمون بشم از این که چرا نرفتیم خارج. شاید توی یه موقعیتی از خودم بدم بیاد که چرا زندگیم رو بهتر نساختم شاید یه روزی اون روزی که به انتهای خط رسیدم، بفهمم که چه قدر و چه قدر اشتباه کردم. توی اون لحظه نمی دونم باید چی کار کنم. آیا زندگی برای من همین رو می خواست؟ یا من با اشتباهاتم عرصه رو تنگ تر و تنگ تر کردم؟  نمی دونم کجای راه رو اشتباه رفتم. امشب خیلی دلم گرفته است....

 

۸۷/۷/۱۳

امروز دقیقا همین موقعیت است. امروز دقیقا همان روزی است که دوباره دلم گرفته است. امروز همان روزی است که دوباره و هزارباره از خودم می پرسم: چرا؟

 

۸۲/۱۲/۲۵

چرا زندگی این طوری شده؟ چرا همه ی آدما افسردگی گرفتن؟ چرا همه ناراحتن؟ چرا همه سر در گمن؟ آناشید به طرز وحشتناکی افسرده شده، شراره یاد خاطرات می کنه، قدوس بی نهایت حالش بده، شهاب و اما شهاب، داغونه، داغون، بصیر هم پکره و من نه بهشتی ، نه جهنمی... .

 

امروز ... سکوتم ازرضایت نیست/// دلم اهل شکایت نیست

 

۸۳/۸/۳

کیانا این جا بود و هر وقت که می آد منو مملو از انرژی می کنه. براش خوشحالم که هند خوش گذشته....

 

امروز، می گویم که دلم برایش یک ذره شده است...

 

۸۴/۲/۲

امشب داشتم تقویم های پارسالیم رو پاک سازی  می کردم، یاد کمیسیون به خیر. اسم تمام بچه ها و تمام تمرین ها بود. یادش به خیر. دورانی بود. هنوز اون آدمکی رو که کشیده نگه داشتم . نمی دونم چرا.....

 

و آخرین صفحه ی دفترم:

 

 

۸۴/۵/۱

دیشب نامزدی آناشید و روزبه بود. باورم نمی شه که آناشید نامزد کرده.

این دفتر رو با عروسی نگار و بهزاد شروع کردم و با نامزدی آناشید و روزبه تموم می کنم.

بهترین آرزوها رو برای تموم آدم ها ی این دفتر دارم.

سال 81 تا 84 سه ساله، ولی برای من سه تا 365 روز بود که خیلی خیلی بزرگ شدم. حالا من یه آدم دیگه شدم و یه احساس جدیدی برای شکفته شدن می کنم...

 

 

چه قدر دلم برای قدیم تنگ شده است و بیشتر از همه برای تو که نامت در تمام صفحه ها ی دفترم دیده می شود. کاش می شد چشمانم را ببندم و یک بار دیگر تمام لحظاتی را که از دست دادم، به دست بیاورم.

سال 87 هیچ احساس خاصی برای شکفته شدن ندارم. نمی دانم چه پیش خواهد آمد و چه اتفاقاتی در انتظار من است. نمی دانم کجای این دنیا هستم و اصولا کجا باید باشم.

چهار سال پیش هر چه را که گم کرده بودم، بالاخره خودم بودم و خودم، ولی امروز خودم را گم کرده ام.

 

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی/// باشد که از خزانه ی غیبم دوا کند 

 

 

+ نوشته شده در سیزدهم مهر 1387ساعت توسط باران |


 

شما را

قسم

می دهم

به هر چه می پرستید یا نمی پرستید

به هر چه که باور دارید یا ندارید

به هر چه که اعتقاد دارید یا ندارید

 

مراقب

 ماشین سواری

موتور سواری

رانندگی

از اتوبان رد شدن ها

از پل هوایی نرفتن ها

 

باشید

 

به دقیقه ای، نه،

به ثانیه ای، نه،

به لحظه ای، نه،

به از لحظه کمتر

زندگی از

 

سپیدی

به سیاهی می گراید

 

شما را به خداوندی خدا

مراقب خودتان باشید

 

 

 

+ نوشته شده در نهم مهر 1387ساعت توسط باران


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

شاید که باز بینیم دیدار آشنا را


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

شل سیلور استاین
نت آهنگ
موسیقی هنری ایران
کتاب، کتاب
دانلود کتاب
دینگ دانگ
سیاه مشق
انجمن موسیقی ایران
آرشیو موسیقی ایرانی
گفتگوی هارمونیک
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

88/08/01 - 88/08/30

88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30


آرشیو موضوعی

داستان های کوتاه
آن چه بر من می گذرد


دوستانم

عاشقانه هایم برای تو
آبی خاکستری سیاه
دست نوشته های آقای ای وای
کیمیاگر کویر
Lightyears
تا شقایق هست
یه جورایی
بلند فکر می کنم
ترافیک
ستاره ی کوچک
در جاده های زندگی
کاغذ دعوت تو دردست من
سیب گاز زده
دنیای رنگ ها
Spotlight
بابونه
حاج باران
بادبادک
صید قزل آلا در اینترنت
ماه هفت شب
دیوارهای کودکی
یادداشت های دختر دستفروش مترو
کلک خیال
آنی
صمیم
خنده های صورتی
خانم زیگزاگ، آقای زیپ
برای زن فردا
کبریا
قالب های نایت اسکین


    sign by : Night Skin