وقتی هنوز خوب ها هستند آدم ناخوبی-ببخشید، انسان ناخوبی- مثل من در کنار انسان های خوب خیلی چیزها یاد می گیرد. این روزها وقتم در کنار دو همکار خوب، دو انسان خوب و مهمتر از آن، دو دوست خوب می گذرد. ** در ایرانی که همیشه باید دروغ بگویی تا کارت پیش برود، صداقت را می بینی و می فهمی که بدون دروغ گویی هم کارت پیش می رود و تازه آن قدر همه تعجب می کنند که خودشان را جمع و جور می کنند و مراقب رفتارهایشان هستند. ** در ایرانی که آدم ها عادت دارند اجناس را به هم بیندازند تا یک قرون دوزار بیشتر بچاپند تا مرتب یادشان باشد که به دنیا آمده اند تا بچاپند و بچاپند، تا دوستی ها را زیر پا بگذارند، تا سر خلق الله کلاه بگذارند و بعد هم به ریششان بخندند، دارم می بینم شرافت انسانی نیاز به چاپییدن ندارد. ** در ایرانی که اصولا پسرها عادت دارند دخترها را سر کار بگذارند و یا بالعکس و بعد از کلی دوستی و ناز و عشوه، آخر سر هم دودر کنند و طرف را بپیچانند، یک نفر می آید و به طرف مقابلش می گوید که نمی خواهد با احساساتش بازی کند. ** در ایرانی که وقتی یک نفر جلویت می زند روی ترمز، ناخودآگاه پیاده می شوی و فحش خواهر و مادر و همه ی فک و فامیل را می کشی به جانش، یک نفر آهسته می ایستد، شیشه را می کشد پایین و با لبخند می گوید: ببخشید جناب! بدجور زدید روی ترمز! ** در ایرانی که همه یاد گرفته اند پشت سر این و آن حرف بزنند و کلّه پاچه ی مردم را تا نگذارند بار خوابشان نمی برد، می بینی که می شود درباره ی صفت های بد انسان ها صحبت نکرد و فقط از خوبی هایشان یاد کرد. ** در این روزهایی که همه ساسی مانکن و رضایا گوش می دهند، می بینی کسانی را که گوش خود را تربیت می کنند تا هر چیزی نشنوند و هر چیزی گوش ندهند. ** در این روزهایی که همه جلوی آینه در حال درست کردن فکلشان هستند، به این فکر می کنند که این موها را چه طوری سیخ سیخ کنند، نخ جورابشان مارک دار باشد و فلان چیزشان را از فلان جا خریده باشند، می بینی کسانی را که به دنبال مارک دار کردن ذهن و فکر و شعور خود هستند. انسان های خوب، تلنگری می زنند به ذهنت که خوب بودن هیچ اشکالی ندارد. انسان های خوب تلنگری می زنند به ذهنت که اگر همه بدند-یا بهتر بگویم، بد رفتار می کنند، چون بد تربیت شده اند- می توانی طعم شیرین خوب بودن را بچشی. و یادت می آید که همه از اول خوب بوده اند، ولی امروز... . پاورقی: واقعا کاش معجزه می شد و انسان ها . . . . . . . . .
+ نوشته شده در بیست و سوم آبان 1387ساعت توسط باران
عصر دلگیر جمعه من این کامپیوتر این وبلاگ و دیگر هیچ
+ نوشته شده در هفدهم آبان 1387ساعت توسط باران
به کمال عجز گفتم که به لب رسیده جانم به سکوت و ناز گفتی که: مگر هنوز هستی؟ 
+ نوشته شده در دوازدهم آبان 1387ساعت توسط باران |