این همه موسیقیدان دور و اطراف، ناگهان مرا می برد به پانزده، شانزده سال پیش: سوار ماشین خاله فائزه می شویم. قرار است با نیما –پسرش- برویم کلاس موسیقی. وسط راه خاله فائزه ماشین را نگه می دارد، مامان می پرد پایین و چند دقیقه بعد با یک دفتر به قطعA4 سوار می شود: - بیا! این هم دفترت. گمش نکنی ها! دفتر چی؟ کلاس چی؟ فقط می دانم که موسیقی خیلی هم خوب نیست. آخر وقتی ویلیام می خواهد توی خانه ی ما گیتار بزند، شب ساعت ده یازده با آژانس می آید، گیتارش را می گذارد و می رود و بعد فردا صبح می آید، گیتار می زند و شبش با آژانس می آید و یواشکی گیتارش را می برد. فقط می دانم که دارم می روم کلاس موسیقی. عصر سرد پاییزی است. به دری بزرگ می رسیم، سردرش نوشته: آموزشگاه ملودی. وارد حیاطش می شویم، تاب و سرسره گذاشته اند با چرخ فلک. می رویم داخل ساختمان و بعد وارد کلاس می شویم. خانم شکارچی معلم ماست. نمی دانم چه می زند، فقط می بینم که کیبوردی کوچک روی پایش گذاشته و در لوله ای که به آن متصل است فوت می کند و کلاویه ها را حرکت می دهد. - هر وقت صدای بم شنیدید بنشینید، صدای زیر شنیدید، بلند شید. برنده می شوم. شوقی کودکانه، سرتا پایم را غرق شادی می کند. مثل این که مسابقه ای جهانی را برده ام. مثل این که برای خودم و هفت نسل پیش و پس از باران، افتخار آفرینی کرده ام. کم کم مضراب های بلز را می دهند دستمان و تاتی تاتی کنان، بلز می زنیم. تازه می فهمم که آمده ام کلاس ارف. تازه متوجه می شوم که باید برای همه ارف را توضیح دهم و تازه متوجه می شوم که خیلی خوشبختم که می توانم بروم کلاس ارف. عاشق باس هستم، چون بزرگ است، چون هر کس از همه بهتر باشد می تواند باس بزند، چون نوازنده ی باس باید آکورد دار گروه باشد و من موقع تمرین گروه نوازی می توانم بنشینیم جلوی جلوی همه. با سهورا دوست می شوم. او رقیب سرسخت من است. بلز خوب می زند، خوب هم صداها را تشخیص می دهد. مامانش هم ساز می زند، ولی مامان من که موسیقی نمی داند؛ فقط صدایش بد نیست. من و رقیب، همیشه بحثمان می شود، بحث های دوران بچگی که فکر می کنی باید برایش زور بزنی، دعوا کنی و درنهایت تو پیروز شوی. من می خواهم باس بزنم، او رضایت نمی دهد، او می خواهد باس بزند، من رضایت نمی دهم، خانم شکارچی بینمان گیر کرده است. می گوید که یکی از ما باید عروسک جون را بخواند، تنها و بلز هم بزند، می پرم و پست جدید را روی هوا قاپ می زنم. کم کم شروع می کنیم به زدن فلوت ریکوردر. خوب می زنم، خیلی خوب. از همه بهتر و شاید هم خیلی بهتر. نت ها را فوت آبم و عاشق گروه نوازی. کنسرت ها شروع می شوند، کنسرت یعنی برای همه بزنی، جلوی همه و همه برایت دست بزنند. مامان و بابا همیشه می آیند برای تشویق من و عاشق این اند که دخترشان ساز بزند. من هم عاشق این که بعد از کنسرت با معلم و بچه ها عکس بگیرم. ساز می زنیم، شعر هم می خوانیم و چه قدر دوست دارم که عروسک جون را تنها می خوانم، تنهای تنها. عصر سرد زمستانی است. می روم کلاس، درش را بسته اند. دربان می گوید: - کلاس تعطیله. امروز صبح اومدن این جا رو پلمپ کردن. نمی دانم پلمپ یعنی چی. در ذهنم، با خودم کلنجار می روم و نمی توانم بفهمم که چرا درست همین روز که من کلاس دارم این جا را پلو کرده اند. - بابا! پلو کردند یعنی چی؟ دوره ی ارف تمام می شود و بعد باید تصمیم بگیرم که ساز بزنم. ناگهان ارف پیشرفته وارد میدان می شود که اگر هنوز نمی خواهم ساز بزنم، می توانم بروم ارف پیشرفته. همین کار را هم می کنم. ملودی ها خیلی قشنگ تر شده اند، فلوت عالی می زنم، و استاد بلز آلتو هستم. گاهی هم به هم گروهی های خودم کمک می کنم و فکر می کنم روزی یک موسیقیدان بزرگ خواهم شد، اما از باس زدن خبری نیست. باس را علی و حمید می زنند. با آن صورت های پر جوششان حرصم را درمی آورند که جلوی جلوی همه می نشینند، قدشان هم از همه بلندتر است. معلم ارف پیشرفته امان خانم امیری است. آقای آشوری هم مسئول آموزشگاه است. بستن در آموزشگاه، همچنان ادامه دارد و در پی اش باز شدن های مجدد. دود عود مشکاتیان را تمرین می کنیم. فرهود تنبک می زند و پسری که دندان هایش را ارتودنسی کرده، سنتور می نوازد. من آلتو می زنم. کنسرت پایان سال است. قرار است آهنگ چارلی چاپلین، Green Sleeves، رقص مجار، شور امیرف و چند قطعه ی دیگر را اجرا کنیم. خوب می زنم، خیلی خوب. دیگر باید ساز انتخاب کنم. عاشق گیتارم، ولی گیتار ساز خطرناکی است، هنوز گیتارها را می گیرند و می برند. ویولون را دوست ندارم، آخر هر چه گدای کور توی خیابان هاست، ویولونی به دست دارد. پیانو خیلی گران است و ما پول نداریم. ساز های ایرانی را هم دوست ندارم، زینگ زینگ می کنند. گیر می دهم و پیله می کنم که می خواهم گیتار بزنم، اما فایده ندارد. خانواده ی ما دنبال دردسر نمی گردد. در همین گیر دار، خانه امان را تغییر می دهیم. درمحله ی جدید معلم سنتور در مهدکودک یسنا سنتور درس می دهد. مامان سنتور را دوست دارد و مامان سنتور می خرد و مامان مرا می فرستد کلاس سنتور. و بعد استادم را عوض می کنم، به توصیه ی اطرافیان، می روم پیش آرتین و کم کم شیفته ی ساز زدنش می شوم، اما داغ گیتار همچنان بر دلم می ماند. داغی که هنوز هم رد پایش را احساس می کنم. یک سال، دو سال، چهار سال پیش آرتین می روم کلاس. خوب می زنم. دیگر باید بروم پیش یک استاد بهتر، آقای علایی، دوستش ندارم، سر کلاس سیگار می کشد و بعد هم محسن پوربخت فقط برای این که واحد سنتورم را پاس کنم. سال 83 است. ساز را می بوسم، می گذارم توی جعبه اش و خداحافظی می کنم. امشب وقتی از این وبلاگ به آن وبلاگ سر می زنم، ناگهان یاد خانم امیری می افتم. اسمش را وارد گوگل می کنم، می آید، نزهت امیری. عکسش را می بینم، خیلی تغییر نکرده است، اما غبار زمان را در چهره اش می بینم. آموزشگاه نی لبک را اداره می کند. دیگر از آن وقت ها گذشته که بیایند و بریزند و سازها را بگیرند و ببرند. از آن زمان که موسیقی آن قدرها هم حلال نبود، از آن زمان که درهای آموزشگاه های موسیقی بسته شوند و کودکانی مثل من، بغضی نرم گلویشان را بگیرد. حالا دیگر گله به گله آموزشگاه موسیقی می بینیم. حالا دیگر آقای نظر دم و دستگاهی راه انداخته و از قبل پول هنرجویان... . سنتور بیچاره ی من خاک می خورد. راستش را بخواهی خیلی هم دلم برایش تنگ نشده، اما با شنیدن صدای ساز این و آن، ناگهان پرواز می کنم به تمام آن روزهای خوب که عصرها مامان مرا می برد کلاس، بابا می آمد دنبالم، سوز سرما به لپ هایم سیلی می زد و من فارغ از تمام غم های دنیا و به دور از تمام غصه های امروز، به باس فکر می کردم. به باسی که وقتی پشتش می نشستم، بزرگ ترین موسیقی دان جهان می شدم.
توضیح عکس: من لباس مشکی پوشیده ام، با همان موهای فرفری و دارم عروسک جون را می خوانم. لباس قرمز سهورا است و نیما پشت سر من است، با لباس یشمی. 

+ نوشته شده در بیست و سوم آذر 1387ساعت توسط باران
سلام این روزها همه جا حرف شماست، حرف شمایی که از مسابقه ی کاراته محروم شدید، حرف شمایی که به خاطر حجابتان به شما اجازه داده نشد تا در مسابقه شرکت کنید، حرف شمایی که به خاطر عقیده ی خودتان یا ملتتان، از حقی که متعلق به شما بود گذشتید. خوش به حالتان که همه از شما حرف می زنند. خوش به حالتان که همه ی روزنامه ها از شما می نویسند و خوش به حالتان که همه حقیقت را می گویند. همه می دانند که مسئله تنها آن پارچه ای نبوده که بر روی سر شما نشسته است. همه می دانند که نکته فقط حجاب شما نبوده است و همه می دانند که در نهایت فکر، اندیشه، اعتقاد و باور شما بود که برای حفظ آن چه که داشتید، از مسابقه ای گذشتید. من، شما را خوب درک می کنم. من حس محروم شدن شما را به خوبی احساس می کنم. وقتی در تلویزیون بغضتان را شنیدم و نگاه غمگینتان را دیدم، یک لحظه فکر کردم شما یعنی من. آخر هیچ کس از ما حرف نمی زند. آخر هیچ کس از ما فیلمبرداری نمی کند تا در همان جعبه ی جادویی بگوییم، ما خیلی وقت است که از حق های خود محرومیم. آخر هیچ کس نمی آید اشک های ما را نشان دهد. هیچ کس درایران نمی گوید که هنوز که هنوز است ما اجازه نداریم در دانشگاه درس بخوانیم. هیچ کس درایران نمی گوید که ما هم در این خاک متولد شده ایم. هیچ کس نمی گوید ما هم اعتقادی داریم که شاید با شما فرق بکند. هیچ کس نمی گوید که ما هم به عنوان انسان می توانیم اجازه داشته باشیم، برویم دانشگاه، در ادارات استخدام شویم، در مدرسه ی تیزهنوشان درس بخوانیم، در هنرستان موسیقی تحصیل کنیم... . هیچ کس نمی آید با ما مصاحبه کند که وقتی هر جا فرمی می گذارند تا پرکنیم، وقتی نوبت به ستون دین می رسد، و من می نویسم ب ه ا ی ی، طرف، نگاهی می اندازد به ما و با یک کلمه ی متاسفم خیال خودش را راحت می کند. من درکتان می کنم. دردناک است که محروم شدید، دردناک است که در این دنیای خاکستری هنوز اعتقادات انسان ها می رود زیر سوال اما خوش به حالتان که حداقل همه حقیقت را می دانند. ما که باید برای هر لحظه ی نفس کشیدنمان بر روی هزار و یک تهمت و افترا خط بطلان بکشیم. 

+ نوشته شده در دوم آذر 1387ساعت توسط باران