تبليغاتX
صداکن مرا

صداکن مرا

به نام دوست یکتا




دنیای مجازی


جمعه سال از 87 به 88 تبدیل می شود

و من

متشکرم از اهالی وبلاگ نویسی که یک جورهایی دوست من هستند:


از عاشقانه هایم برای تو که جملاتی می نویسد به صلابت و بزرگی خودش. خودش می داند که دوست خوب من است و البته یک جفت گوش شنوا دارد که همیشه صدای نکره ی من را بشنود و به حرف هایم  گوش دهد.


متشکرم از فینگیل بانو که کمکم می کند هر روز جملاتی از یک رمان طولانی را بخوانم و با پستی و بلندی های یک زندگی آشنا شوم. عاشق عشقولانه هایش هستم.


متشکرم از در جاده های زندگی که تجارب عقلگرای خود را می گذارد در اختیارم و همیشه جزو اولین هایی است که برای نوشته هایم نظر می گذارد. او نیز دوست خوبی است.


متشکرم از ای وای که دوباره وبلاگش را راه انداخته و با نگاه تیز بین و ژرف اندیشش روزگار را به تصویر می کشد. ای وای، یک انسان بزرگ است، دوستی است برای تمام فصول.


متشکرم از حاج باران که با قلم شیوا، روان و رسایش جملاتی انتخاب می کند که همواره به دل می نشیند. عاشقانه ی آرام ش بی نظیر است. حاج باران عزیز: صمیمانه بگویم، وقتی نام وبلاگم را جزو لینک هایت دیدم، ذوقی کودکانه سرتا پای وجودم را فراگرفت، ولی هرگز فرصت نکردم ابرازش کنم.


متشکرم از یه جورایی چون از احساساتش می نویسد که من بیشتر موقع ها درکش می کنم.


متشکرم از اعظم چون همیشه به من سر می زند و با القاب مهربانانه ای که نصیبم می کند، شرمسار می شوم، اما نمی فهمم چرا همیشه نظر خصوصی می گذارد.


متشکرم از ستاره ی کوچک چون نویسنده ای است توانا، قلمی شیرین دارد و نگاهی متفاوت.


متشکرم از آبی خاکستری سیاه که دلم برای اشعارش تنگ شده و البته برای خودش هزاران برابر بیشتر.

متشکرم از کیمیاگر کویر که نمی دانم چرا... .

متشکرم از ترافیک که عکس های زیبایی می گذارد.


می خواهم از تمام کسانی نوشته های من را می خواندند و می خوانند، تشکر کنم.



http://tebyan-zanjan.ir/images5/img/love-photo-tebyan-2008%20(8).jpg


دنیای واقعی


خدا را سپاس که  آغوش مادری هست که پناهم دهد، شانه های پدری هست که سقف زندگی ام باشد و برادری که محبت و مهربانی اش را انتهایی نیست.

خدا را سپاس که دستی هست تا بنویسد و قلمی که بنگارد.


و حق را سپاس که دوستانی دارم تا شادی آور لحظات زندگی ام باشند و روح بخش روزگارانم.


در آخرین روز زمستان 87،

آرزو می کنم

سال 88


دنیایی داشته باشیم بهتر، دنیایی که به جای جنگ و قتل، صحبت از صلح و صفا باشد. دنیایی که در آن عشق حرف بزند و عشق گام بردارد و عشق ببیند و عشق بشنود. دنیایی که در آن دروغ رخت بربندد و ریا جایش را به خلوص و یکرنگی بدهد.


به امید زندگی بهتر در دنیایی بهتر

 

سال نو مبارک


+ نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط باران |




همه جا بوی سال نو می آید، بوی لباس و کفش نو، بوی آجیل و شیرینی، بوی عید، بوی عیدی و بوی عید دیدنی.

و من

فکر می کنم به سالی که گذشت.

وقتی سال، تحویل می شود نمی دانی چه چیزهایی، چه روزهایی و چه لحظاتی در انتظارت هستند. نمی دانی چه اتفاقاتی خواهد افتاد یا چه وقایعی بر زندگی ات خواهد تابید. نمی دانی حوادث چگونه دوره ات خواهند کرد یا نمی دانی چه شادمانی هایی به تو روی خواهئد آورد.

اما

سال که تمام می شود-یا هم اکنون که رو به انتهاست- می توانم فکر کنم درباره ی آن چه که گذشت.

امسال-سال 1387- تا این جا، بدترین سال زندگی من بود، بدترین.


                                                     http://www.persianblog.ir/Avatar/1935.png


شروع سال نبود مگر با بیماری من. سالی که نکوست از بهارش پیداست. اما شاکرم  درگاهش را که می توانست بدتر از این ها را برایم به ارمغان بیاورد، اما عنایتش شامل حالم شد.

تحصیل در خانه ها، فاجعه ی دیگری بود که آمد سراغمان، اما هر چه بود، هر چه قدر هم که فجیع و ناگوار، پشت سر گذاشتیم.

دربند شدن دوستانمان، تحفه ی دیگری بود از صاحبان قدرت که نصیبمان کردند.

تصادف زیبا و قشنگ، گل زد به زندگی رنگینمان که دیگر از هر چه رانندگی و ماشین و رانندگی کردن و گریه و نذر و اشک و کلانتری و سند و رنگین کمان متنفرم و هنوز هم چهار ستون بدنم می لرزد از آن چه که پیش آمد. و باز هم شاکرم آستانش را که می توانست خیلی بدتر از این ها بشود، اما عنایاتش شامل حالمان شد.

شاید باید خیلی خوشحال می شدم که فارغ التحصیل شدم و با موفقیت توانستم از شب بیدارماندن ها و سختی های تحصیل، جان سالم به در ببرم، شاید باید خوشنود می شدم که توانستم لیسانس بگیرم در دانشگاهی که برای هیچ کس اعتباری ندارد، مگر خودم؛ شاید باید شاد می بودم از این که یک مرحله ی دیگر از درس خواندن را هم به انتها رسانده ام، اما چیزی نداشت جز سردرگمی و دوری از دوستانی که بودنشان انگیزه ای بود برای حیاتم.

و بعد

آزارها و اذیت هایی که مرتب تکرار شدند وتکرار شدند و تکرار شدند. و البته همچنان هم ادامه دارند.

امسال، سالروز تولدم-که شاید یک جورهایی باید در آن شادی باشد و نشاط- مصادف شد با تصادف شدید یکی از همکلاسی هایم که البته حضور دیگر دوستان درخانه برای شادمانی های کودکانه، توانست  خوشی بر زندگی ام ارزانی کند.

تنها دلخوشی ام، سفری بود به شیراز، که واقعا خوش گذشت و به من فرصت داد تا فارغ از تمام مشکلات، نظاره گر آرامش مردم شیراز باشم و از هوای خوش و مناطق دیدنی اش دیدن کنم.


                                                    http://www.shaeraneha.com/weblog/image/one_mother_art.jpg



سالی که گذشت، مملو بود از خاطرات تلخ... هر چند که می توانست تلخ تر از این هم باشد، اما خداوند را سپاس که فقط و فقط، مقداری بلا بر ما فرو فرستاد. خاطرات شیرین هم آن قدر کم بوده اند که در این مقال جایی ندارند.

نمی دانم شما چگونه سالی را پشت سر گذاشته اید. نمی دانم آیا شما لحظاتی شاد توام با موفقیت داشته اید یا خیر. اما می دانم، سال 88 هم بهتر از سالی که گذشت نخواهد بود. می دانم که در سالی که پیش روی ماست، اتفاقات بد، ظلم ها و جورهای متعدد، آزار و اذیت های گوناگون در انتظار ماست.

اما می دانم

که مثل همیشه

خدا این جاست، او مرا در آغوش خواهد گرفت تا از مشکلات و سختی ها عبور کنم.



+ نوشته شده در چهاردهم اسفند 1387ساعت توسط باران |



یکی بود، یکی بود

دیگر آن یکی هم نبود


یکی نبود، یکی نبود



+ نوشته شده در سیزدهم اسفند 1387ساعت توسط باران |


دافی بودن یا نبودن! مسئله این است

 

- اه.......... عجب دافی بود!

- حالا خب یعنی چی؟

- یعنی خوشگل بود.

- یعنی مثل سارا؟

- نه... اون که داف نیست.

- خب خوشگل که هست.

- نه! به اون که نمی گن داف.

- خب یعنی مثل کی؟

- یعنی خوش هیکل بود.

- خب یعنی مثل نسترن؟

- نه! اون که داف نیست. فقط هیکلش خوبه.

- خب پس یعنی چی؟

- یعنی خوش تیپ هم بود.

- یعنی مثل شادی؟

- نه بابا! نه! اون که فقط خوش تیپه.

- پس مثل کی؟

- مثلا مثل... مثل... مثل فوفولیا.

- سکوت

- یعنی خوشگلِ خوش تیپِ خوش هیکلِ خوش لباسِ خوش رنگ و لعابِ خوش برخوردِ مهربونِ... چه می دونم! داف دیگه. اه... عجب دافی بود.

 

دافی از آن واژه هایی است که دوستان بنده که جنسیتشان مذکر است، در کلام خود بسیار استفاده می کنند و ما را چون خر در گل واژه می گذارند.


              http://www1.istockphoto.com/file_thumbview_approve/2976094/2/istockphoto_2976094_little_girl_in_spring.jpg

 


از آن جایی که آقایان-بلا نسبت شمای خواننده- گردنی دارند با قابلیت چرخش صد و هشتاد درجه ای و مدام هم چشمشان از این سو به آن سو، می دود، در تشخیص داف ها بسیار توانا و قدرتمند عمل می کنند که بنده، به شخصه واقعا نمی فهمم.

* آماده کن چون این جا کلی داف نشسته...

* این دافیه تو طبقه دوم عالیه و آسه، منو می گه ها...

برگرفته از سایت http://www.2mahal.com/song/35585.htm

 

حالا نیست هر چی سوژه توی دنیا بوده، ترانه شده و دیگر سوژه ای باقی نمانده، اشعار شعرا هم دیگر ته کشیده، در نتیجه دافی موضوع شعر شعرای معاصر قرار گرفته است.

و اینک این سوال به ذهن منگول من می رسد که:

حالا اگر یک پسری، خصوصیات دافی گونه داشته باشد، چی می گوییم؟



پس از اندکی تفکر(چند روز بعد)


- اه... چه دافی بود!

- خب!

- مثل این که دیگه فهمیدی یعنی چی. دیگه نمی پرسی.

- آره! معادلش می شه «پچولیگامعنژغلسجاثتی».

- یعنی چی این که گفتی؟

- یعنی دافی!

 

 

+ نوشته شده در نهم اسفند 1387ساعت توسط باران |


دوست داری بهت فحش بدهند؟

دوست داری بهت تهمت بزنند؟

دوست داری قبر آشنایانت را خراب کنند؟

دوست داری؟

دوست داری؟


این جا ایران است

و من

در این شبی که معتقدم پیامبر خدا آرام گرفته است

-که اگر به آن معتقدی-

می گویم

که دلم از دست

این مردم بد

گرفته است.

به جای بد، نادان هم می توان به کار برد.


شکایت پیروانش را به خودش می کنم، شاید دست ما را هم بگیرد.


ایران قرون وسطایی



+ نوشته شده در پنجم اسفند 1387ساعت توسط باران


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

شاید که باز بینیم دیدار آشنا را


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

شل سیلور استاین
نت آهنگ
موسیقی هنری ایران
کتاب، کتاب
دانلود کتاب
دینگ دانگ
سیاه مشق
انجمن موسیقی ایران
آرشیو موسیقی ایرانی
گفتگوی هارمونیک
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

88/08/01 - 88/08/30

88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30


آرشیو موضوعی

داستان های کوتاه
آن چه بر من می گذرد


دوستانم

عاشقانه هایم برای تو
آبی خاکستری سیاه
دست نوشته های آقای ای وای
کیمیاگر کویر
Lightyears
تا شقایق هست
یه جورایی
بلند فکر می کنم
ترافیک
ستاره ی کوچک
در جاده های زندگی
کاغذ دعوت تو دردست من
سیب گاز زده
دنیای رنگ ها
Spotlight
بابونه
حاج باران
بادبادک
صید قزل آلا در اینترنت
ماه هفت شب
دیوارهای کودکی
یادداشت های دختر دستفروش مترو
کلک خیال
آنی
صمیم
خنده های صورتی
خانم زیگزاگ، آقای زیپ
برای زن فردا
کبریا
قالب های نایت اسکین


    sign by : Night Skin