عید 88 هم تمام شد، مثل
تمام عیدهای زندگی امان. و نقطه ی عطف عید امسال، کلاه
قرمزی بود، کلاه قرمزی
خود خودم. در تلویزیونی که شلنگ آب
را می گیرند به همه ی سریال هایش، ایرج طهماسب، مثل گذشته های دور، خوش درخشید. کلاه قرمزی، خاطراتی را
زنده کرد از روزهایی که شادی در کوچه ی دل ها می پیچید و لبخند، بی ادعا و بی
بهانه میهمان لب هایمان می شد. کلاه قرمزی امسال، مثل من، مثل ما، بزرگ شده بود و
بسیار عاقل تر از پیش. دیگر توی صورت آقای مجری
نمی آمد تا آب دهانش بپاشد روی ایرج طهماسب و دیگر خیلی خودش را تکان تکان نمی داد
تا آقای مجری مدام بگوید: بشین بچه! بشین! کم تر از قدیم ها شعر و آواز می خواند.
نه گفتن هایش هم تغییر کرده بود: نه ا ا ا ا ا ا ا ا ... و البته آقای مجری گفتن
هایش، هنوز هم دل را می برد: آآآآآآی مجری... و ایهین ایهین های بی شبه و مثالش. تشت جهازش هم
که گرو گذاشته بود، بی نظیر بود. شخصیت لوطی پسرخاله هم
مثل همیشه، وسوسه ام می کرد تا از او بخواهم برایم نان بگیرد، ماست، شیر، هندوانه
و بعد هم آرزو می کردم که ای کاش می توانست چیزهای بزرگ تر و بیشتری بگیرد. مثلا
بگوید: خونه بگیرم؟ ماشین بگیرم؟ کار پیدا کنم؟ خب مگه چیه؟! می گیرم واست. با این که کودکان نسل
جدید-دست کم آن هایی که من دیدمشان- تمایلی به تماشای این برنامه نداشتند، اما بچه
های نسل من، هنوز هم پای تلویزیون میخ کوب می شدند و برای حدود چهل و پنج دقیقه
تمام تمرکز خود را صرف این برنامه ی تلویزیونی می کردند و بعد هم تا یک ساعت-حداقل
خود من-ادای کلاه قرمزی را به اشکال مختلف درمی آوردند. آمدن خاله باران، حاتمی
کیا، امین حیایی، پانته آ بهرام، منوچهر آذری و دیگر هنرمندان، شکه کننده بود. فکر
کنم خاطرات آن ها هم با کلاه قرمزی باعث شده بود که هرچند کوتاه، نقشی در این
مجموعه ایفا کنند. هنوز هم با یک عروسک و یک آقای مجری مهربان که موقع عصبانیتش
می خواهد جلوی خودش را بگیرد تا احیانا برنامه اش بدآموزی نداشته باشد، می توان
پرواز کرد. هنوز هم نوستالژی کلاه قرمزی زیباست. ایرج طهماسب عزیز و حمید
جبلی هنرمند! متشکریم.

+ نوشته شده در شانزدهم فروردین 1388ساعت توسط باران |