تبليغاتX
صداکن مرا

صداکن مرا

به نام دوست یکتا



چه قدر دردناک که در این وبلاگ نمی توانم هر چه دلم خواست بنویسم.

چه قدر غمناک که نمی توانم از حرف های دلم را بگویم، از روزهای بد و خوب، از خاطراتی که همیشه دارم مزه مزه اشان می کنم تا طعم گس زندگی شیرین شود.

چه قدر بی انصافی است که نمی توانم فحش بدهم، دعوا کنم، ناسزا بگویم.

تقصیر خود خرم شد. بس که همه جا آدرس این وبلاگ را به این و آن دادم، همه فهمیدند من که هستم. همه ی دوستان و آشنایان فهمیدند چه کار می کنم و توی کله ی شاید پوکم چه می گذرد. همه دانستند و دانسته به سراغ وبلاگم آمدند و خواندند و بعد هم کلی محبت نثارم می کردند و به عناوین مختلف تشویقم می کردند.

فکر می کردم چه قدر مهم هستم که وبلاگ دارم، چه قدر توانا هستم که قلمم تکان می خورد و می توانم مطلب بنویسم، اما باید این بازی را تمام کنم و آخر قصه را رقم بزنم.

نمی دانم ولی فکر کنم همین روزها در این جا را تخته کنم و یک وبلاگ دیگر بسازم، بی نام و نشان تا کسی نداند، که هستم و چه کار می کنم.

ولی

فقط غصه ی دلنوشته های قبلی ام را می خورم و تمام افکارم را؛ تمام اتفاقات ریز و درشتی که بالاخره یک جایی توی این دنیای مجازی ثبتشان کرده ام و همین، نمی گذارد با خودم کنار بیایم.

گاهی فکر می کنم باید از خود واقعی ام بنویسم، بی آن که بترسم چه کسی می خواند و چه کسی می داند.


پاورقی:

این روزها منتظر یک معجزه ام؛ یک معجزه تا کشتی طوفان زده ی زندگی ام را به ساحل آرامش برساند... .


+ نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت توسط باران


 

 

از روزگار دبستان، خاطره ی خوشی ندارم. دبستان کوثر. همه اش توام بود با ترس و تحقیر و کتک که از جانب معلمان به سوی دانش آموزان روان می شد. ولو این که شامل حال من نمی شد، اما تاثیراتش تا قرون و اعصار، بر ذهنم حک شده است. مشق هایی که باید تا پاسی از شب نوشته می شد و اضطرابی که با هر حضور معلم، جان می گرفت و بارور می شد.

روز اول مدرسه دلخوش تر و سرحال تر از آن بودم که بدانم پشت نیمکت های سرد کلاس چه روزهایی خواهد گذشت، اما واقعا معلم کلاس اولم را هرگز فراموش نمی کنم: خانم شریعت زاده. به راستی مهربان بود و با محبت. دعوا نمی کرد، کتک هم نمی زد. «بابا نان داد.» را آن قدر خوب در ذهنمان نشاند، که هنوز مطمئنیم بابایی هست که نان می دهد.

دفتر کلاس اولم را دارم، با آن خط نوپا و تازه متولد شده که وقتی مداد را این طرف صفحه می گذاشتم تا دیکته بنویسم، ردّش می افتاد آن طرف صفحه. آن قدر فشار می دادم که بغل بند اول انگشت وسط دست راستم، می رفت تو و قرمز قرمز می شد. هنوز هم بوی چوب مداد و پاک کن و کاغذ، مشامم را نوازش می دهد؛ هنوز هم مثل آن روزها بد خط و بدخط می نویسم؛ هنوز هم یاد نگرفته ام مداد را درست در دست بگیرم.

 

دفتر دیکته کلاس اول

 

کلاس دوم، خانم مستوفی، دلسوز اما بد اخلاق بود و هر روز، به هر حال، کتکی نثار یکی از بچه های کلاس می کرد. بعدها دچار عارضه ی قلبی شد و با این که خیلی هم ربطی ندارد، ولی من همیشه فکر می کنم که آه آن همه بچه، یک جورایی یقه اش را گرفت.

کلاس سوم خانم شهبازی بود، بی تفاوت و یخ. کمترین حسن قابل ستایشش این بود که کسی را نمی زد.

کلاس چهارم، خانم رحیمی بود با یک خط کش بلند که یک طرفش چوبی بود و طرف دیگرش فلزی. همیشه چند نفری بودند که می رفتنتد پای تخته و لابد طبیعی است که در میان این چند نفر کسی پیدا می شود که درسش را بلد نباشد. پشت میز دوم کنار پنجره من نشسته بودم، در حالی که مدام در دل دعا می خواندم کلید کشوی میزش را که خط کش خشنش در آن جاسازی شده بود، نیاورده باشد، اما فایده نداشت. خط کش را در می اورد، درس را می پرسید و بعد می گفت: دستت را بیاور: تق، تق، تق، یکی، دوتا، سه تا ... می زد؛ و من، کمی عقب تر، مدام دعا می خواندم در لاک خود فرو می رفتم تا نبینم جلوی تخته چه کسی کتک می خورد و چه کسی اشک می ریزد و چه کسی از بینی اش، آب، شرّه می کند.

کلاس پنجم، خانم ملک بگلو بود. او هم مثل تمام دیگر معلمانمان، نامهربان، او هم می زد و خوب می زد. خط کش نداشت، اما دستانی قوی داشت که سیلی های خوبی می نواختند.

نه که فکر کنی همه اش روزگار بدی بود، نه که فکر کنی همه اش روزگار تلخی بود، نه که فکر کنی من خیلی ناسپاسم؛ نه! آن موقع ها بچه بودم، نمی فهمیدم، درک نمی کردم، اما حالا می دانم که به هر حال روزگار جنگ بود؛ روزگار نامهربان، انسان های نامهربان هم تحویل جامعه ی خود می دهد.

با این که من از آن بچه های درس خوان یا بهتر بگویم خر خوان همیشه مرتب بودم که مادر و پدرم، شدیدا به درس و مشقم اهمیت می دادند، اما همیشه ترسی در ته دلم وول می خورد، کرمی در دلم می پیچید، از چپ به راست، از راست به چپ، غمی در عمق چشمانم می نشست و همیشه از خودم می پرسیدم، چرا باید کتک زد در حالی که می توان محبت کرد. همیشه فکر می کردم وحشی بودن آن قدرها هم زیبا نیست، مخصوصا اگر معلم مدرسه باشی، معلمی که کودکان تو را دوست دارند و عاشقانه به تو عشق می ورزند. معلمی که روز معلم، وقتی از در وارد می شوی، همه ی کودکان، شاد و فارغ از غم های زمان، یک صدا، فریاد بزنند: معلم عزیزم، روزت مبارک.

شاید برای همین است که در مقابل  بعضی از دوستانم که از دوران مدرسه خاطرات خوشی دارند، جبهه می گیرم و همیشه می گویم که بدترین دوران زندگی ام وقتی بود که به مدرسه می رفتم. شاید برای همین است که اگر تکه تکه ام کنند، اگر هزار بار دیگر هم به دنیا بیایم یا اگر بمیرم هم حاضر نیستم یک بار دیگر به مدرسه بروم.

 

روزهای خوش مدرسه، باشد برای پست های بعدی

 

 

 

+ نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط باران |


 

 

* نمایشگاه نقاشی خشایار شاهرخی

www.khashayarshahrokhi.com

خیابان ولی عصر-بالاتر از سه راه بهشتی-کوچه زرین-پلاک۱۱

گالری آریا

هر روز از ساعت ۱۵تا۲۰

(یک کار فرهنگی کوچک جهت تبلیغات )

ما که رفتیم و لذت بردیم. باشد که شما نیز مستفیض شوید.

 

 

+ نوشته شده در ششم اردیبهشت 1388ساعت توسط باران


 

 

امروز تولد داداشی عرفان است می باشد.

عرفان ما، تقریبا جزو آن دسته جوانانی است که بر زمانه زندگی می کنند، نه درزمانه.  اگر از ظاهرش بخواهم بگویم، خیلی شایسته نیست که در دنیای ما این روزها همه، به ظاهر آدم ها نگاه می کنند و بعد در مغزشان، داستان می بافند و می بافند. از خصوصیاتش باید بگویم که بیشتر از هم سن و سالان خود می داند. مهارت های فردی اش بسیار بالاست، اطلاعات خوبی دارد و اصولا همه چیز را تجزیه تحلیل می کند. اهل مطالعه است و می خواند. بسیار حساس است و تقریبا روزی نیست که از یک اتفاق کوچک، دلگیر و ناراحت نشود، البته بسیار زود هم فراموش می کند.

اما

این ها مهم نیست... .

اولین نقاشی اش را در دو سالگی اش کشید، درست وقتی که مامان خانم داشت توی خانه می دوید و از نبوغ بچه اش به وجد آمده بود. یک کلاغ کشیده بود، یک کلاغ حرفه ای. وقتی همه برای پسرهایشان تفنگ می خریدند و اسلحه، مادر و پدر من به فکر «فکر بکر» و لوگو و «کار و کوشش» بودند تا نبوغ بچه اشان به ظهور برسد. کم کم شروع کرد به اختراع و اکتشاف: یک تفنگ شک دهنده ساخته بود که وقتی به دست کسی می زد، مقداری الکتریسیته وارد بدن می شد. یک دستگاه جوراب شور ساخت و چند دستگاه دیگر که به هر حال در مصارف خودمان به کار می رفت. مقام های کسب شده در مسابقات مختلف را هم به این وقایع اضافه کنید.

اما

این ها هم مهم نیست... .

بسیار باهوش است که من واقعا همیشه به این هوشش حسودی می کنم. خیلی اهل شوخی های جلف روزگار ما نیست و برعکس بقیه ی پسرها که دوست دارند مویشان را سیخ سیخ کنند یا توی ماشین صدای ضبط را بلند کنند و ساسی مانکن گوش بدهند، برعکس بقیه که دختر خانم ها را دافی صدا می کنند و در فکر مخ زدن هستند، برعکس بقیه که مدام تکه کلام های عجیب و غریب بلغور می کنند و رفتارهای ماورایی از خود بروز می دهند، بسیار عاقل و متین است. اصولا آدم متعادلی است و اهل افراط و تفریط نیست.

اما

این هم مهم نیست... .

به هر حال نمی دانم، فکر کنم جو گیر شده ام و مدام دارم ازه اش تعریف می کنم؛ اما خوب یادم می آید وقتی که به دنیا آمد، حسی سرد بر بدنم نشست، اشکی تلخ در چشمم جان گرفت و ناگهان موجودی را دیدم که می خواست جای یکی یکدانه بودنم را بگیرد. البته واقعا زود فراموش شد و من کم کم متوجه شدم که او موهبتی بود تا من تنها نباشم.

 از بلاهایی که سرش آورده ام فقط یک چیز را یاد دارم و آن این که آب جوش را ریختم روی پشتش(البته آسیبی ندید، در عوض من کتکی خوردم جانانه.)

ولی

این مهم است که

وقتی چند وقت پیش از ما دور بود، غم از در و دیوار خانه امان می رفت بالا و غصه از چپ و راست هجوم می آورد به ما. من که تقریبا حوصله ی هیچ کاری را نداشتم و در خواب زمستانی عمیقی به سر می بردم که تا مدت ها هم بهتر نشدم؛ وضع بقیه هم همین طور بود.

و در نهایت

با این که از نظر ظاهری، ما واقعا با همدیگر متفاوت هستیم، از رنگ مو و قالب صورت و اندازه ی بینی بگیر تا حالت لب ها و چشم و فرم انگشتان و موارد دیگر، اما دیروز که دوتایی جلوی آینه ایستاده بودیم، ناگهان چشمانمان را به هم دوختیم و گفتیم:

ما چه قدر شبیه همیم.

 

عرفان جان

 

تولدت مبارک

آرزو می کنم، امسال، تمام لحظات زندگی ات قرین شادی و پیروزی و سلامتی باشد.

 

پاورقی:

امروز یک روز خوب است. در حالی که خورشید لبخند می زند و نسیم، موهایم را شانه می کند، گل ها را بو می کنم ، به یاد تمام روزهای گلباران شده ی تاریخ. 

 

+ نوشته شده در یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط باران |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

شاید که باز بینیم دیدار آشنا را


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

شل سیلور استاین
نت آهنگ
موسیقی هنری ایران
کتاب، کتاب
دانلود کتاب
دینگ دانگ
سیاه مشق
انجمن موسیقی ایران
آرشیو موسیقی ایرانی
گفتگوی هارمونیک
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

88/08/01 - 88/08/30

88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30


آرشیو موضوعی

داستان های کوتاه
آن چه بر من می گذرد


دوستانم

عاشقانه هایم برای تو
آبی خاکستری سیاه
دست نوشته های آقای ای وای
کیمیاگر کویر
Lightyears
تا شقایق هست
یه جورایی
بلند فکر می کنم
ترافیک
ستاره ی کوچک
در جاده های زندگی
کاغذ دعوت تو دردست من
سیب گاز زده
دنیای رنگ ها
Spotlight
بابونه
حاج باران
بادبادک
صید قزل آلا در اینترنت
ماه هفت شب
دیوارهای کودکی
یادداشت های دختر دستفروش مترو
کلک خیال
آنی
صمیم
خنده های صورتی
خانم زیگزاگ، آقای زیپ
برای زن فردا
کبریا
قالب های نایت اسکین


    sign by : Night Skin