این صاد است. اول ها که می آمد کلاس خیلی بچه بود و لوس بازی های مخصوص
به خودش را داشت. صد بار می خواستم عذرش را بخواهم، اما نتوانستم، راستش رویم نمی
شد، اما به مرور ایام، رفتارهایش خیلی خیلی بهتر شد. هم ذهنش و هم قد و وزنش به
طرز چشمگیری تغییر کرد. کم کم آهنگ می ساخت و با کلی ذوق و شوق می آمد و برایم آهنگ
های عجیب و غریبش را می زد، تا این که بالاخره از کلاس ارف، فارغ التحصیل شد و
مدرک دکترایش را گرفت. خاطرات من و صاد بسیار زیاد است و البته در این چند خط نمی
گنجد. چند تا را که یادم می آید می نویسم: یک روز1: - صاد جان! مامانت کتاب «قصه های خوب برای بچه های خوب» رو برات
خونده؟ - نه - من دارمش. یادت باشه بدم ببری، بدی مامانت برات بخونه. - نه! نمی خواد! من که بچه ی خوبی نیستم. این کتاب برای بچه
های خوب نوشته شده یک روز2: - ایتچه! ایتچه! - باران جون! چرا این قدر عطسه می کنی؟ مریضی؟ - نه! من صبح ها حساسیت دارم. همه اش آب بینیم می آد و عطسه
می کنم. - خب مجبور نیستی کلاس من رو بندازی صبح ها. راحت بگیر
بخواب. کلاس من رو هم تعطیل کن که من مجبور نشم صبح زود بیدار شم بیام. یک روز 3: - من دستشویی دارم. - خب خودت مگه نمی تونی بری؟ - نه! من رو ببر. - صاد جون! آخه من که بچه نداشتم تا حالا. چه طوری تو رو
ببرم دستشویی؟ - خب همون طوری که خودت می ری دستشویی، حالا من رو هم همون
طور ببر دستشویی. یک روز4: - صاد جون! چه قدر دستت رو پشه خورده. - این که چیزی نیست. تازه این جام رو هم خورده... .(فکر بد
نکنید. بلوزش رو زد بالا. روی شکمش بود... .) یک روز5: باران جون! من موبایل دارم. بابام برام خریده. من هم که طبق معمول، دچار شوریدگی شدم و داشتم در ذهنم پرت و پلا می گفتم که چرا این مایه دارها برای بچه های این قدری موبایل می خرند و چه معنی دارد. تا این که صاد موبایلش را از جیب در آورد: من که دلم را گرفته بودم و می خندیدم. صاد: بزار یه زنگ بهت بزنم. باران: بله؟ بفرمایید؟ - الو! من صاد. خب دیگه خدافظ - صاد جان! این چه زنگ زدنی بود. دو ثانیه هم که نشد. - آخه پول موبایلم زیاد می شه... . به هر حال بچه ها دنیای واقعا عجیبی دارند و هر کدامشان،
مثل ما با هزار فکر و دغدغه روزگار را سر می کنند. تنها تفاوتشان این است که
سایزشان نسبت به ما کوچک تر است. صاد این روزها خیلی خوشحال است. مرتب ذوق دارد که می خواهد
برود مدرسه(بیچاره اگر می دانست چه بلایی دارد می آید سرش) و از طرفی نی نی جان هم
به زودی به دنیا خواهد آمد. صاد اصرار دارد که نامش پریسا باشد و من نمی دانم از کجا
این اسم به مغزش خطور کرده که مدام تکرارش می کند. گاهی فکر می کنم، کودکی با تمام سادگی و آسایشش، پر از دغدغه است. حاضری دوباره کودک باشی؟
+ نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1388ساعت توسط باران |
بالاخره همه یک روزی می آیند، یک روزی هم می
روند... . از آن جا که قورباغه ی زندگی ام همیشه ابوعطا می
خواند، آب سربالا رفت و برعکس همه که اول می آیند و بعد می روند، ما هم یک روزی
رفتیم و حال بازگشتیم... . توی این مدت خیلی اتفاق قابل عرضی نیفتاد جز این
که دور از جان شما، تبدیل به یک انسان ماشینی شدم. توی این مدت: * فکر کردم که چه طور یک کمکی تغییرات بدهم در
این وبلاگم تا از آن حال و هوای قدیمی به در آید. * شونصد عدد کتاب خواندم و به قول کاف ها، همیشه
سرم توی کتاب هایم است. بالاخره توی این دنیا همه خصوصیت های بدشان را یدک می
کشند، ما نیز هم. * سفرهای کوچک کوچک یک روزه داشته ام. * چند عروسی و مهمونی جینگیل مستون * وبلاگ گردی کرده ام در حد وحشتناک که می توانم
از حفظ بگویم فلانی و بی ساری دیشب در چای مادر شوهر چه ریخته اند و آن یکی بچه اش
کجایش درد می کرد و این یکی یاد عشق قدیم کرده بود و قس علی ذلک... . در نتیجه کم کم پیوندها زیاد خواهند شد. از آن جایی که این قلم رو به خشکی می رفت، تصمیم
گرفتم دوباره بنویسم تا شاید از سرم نپرد که روزی روزگاری ما هم نویسنده ای بوده
ایم. و مهمتر از همه دلم به شدت تنگ شده است برای آنانی که به هر
دلیل نیستند.
+ نوشته شده در پانزدهم شهریور 1388ساعت توسط باران |