-
مارک لباست چیه؟ - مارک کفشت چیه؟ - مارک کیفت چیه؟ در ایران-والبته تا آن جایی که فک و فامیل ما در فرنگ
اعتراف کرده اند، در تمام دنیا- مارک ها بسیار اهمیت دارند. - بنتون حراج کرده بدو برو یه چیزی بگیر. -بوسینی ده درصد تخفیف زده. -آدیداس مدل های جدید آورده. -نایک رفتی؟ اون کفش طلاییه؟...
و بعد نسبت به پول و هزینه ای که برای لباست صرف کرده ای،
می توانی احترام و توجه دیگران را به خود جلب کنی. - فلانی همیشه منگو می پوشه. - فلانی کمتر از دیزل نمی پوشه. این یعنی عقل مردم به چشمشان است. یعنی در هزاره ی سوم که
بچه های افریقا از گرسنگی دارند می میرند، توی جنوب شهر مادر بدبخت شوهر طلاق
گرفته از صبح تا شب جان می کند و آخر سر به بدبختی یک قالب پنیر با دوتا نان کپک
زده می برد خانه، یونس و یوسف حتی نمی توانند یک دهم شهریه کلاس موسیقی را
بپردازند تا بیایند کلاس، محمد توی کارخانه ی فلان مردک صبح تا شب جان می کند برای
حقوق سه ماهی هشتاد تومان که حتی نمی داند به عنوان یک کودک، کسی حق ندارد او را
به کار وادار کند و هزار و یک مثال دیگر
فوفولیا و سوسولیا و جینگیل و مومولی، با نگاهی متعجب و با
چشمانی پرسشگر می پرسند: مارک لباست چیه؟ حالا
نه این که جو گیر بشوم و بگویم هر کسی مارک لباسش فلان
بود آدم سنگدلی است و بی تفاوت نسبت به حال این و آن؛ لاوالله... . اصلا
پول دارد،
می خواهد بخرد، به کسی چه مربوط؟ نوش جانش، برازنده ی وجودش، ولی این توجه
زاید
الوصف یک عده که مدام توجهشان به مارک لباس این و آن است واقعا غیر منطقی
است و بعد هم انسان ها را با معیارهای مارک لباس می سنجند و درباره اشان
قضاوت می کنند. اصلا
چه کار دارید؟! می خواهد شو*رت مامان دوز بپوشد. مثل این سرباز. والله به
خدا! کاش می شد یک کارخانه ای یک جای دنیا-که نمی دانم کجای دنیا
است- شروع کند به تولید مارک برای عقل و شعور و فرهنگ و شرافت انسانی... .
+ نوشته شده در بیست و نهم آبان 1388ساعت توسط باران |
روی این کره ی خاکی که همه اش جنگ است و خون، در زندگی من که مرتب با قله و
دره رو به رو می شوم، در ایران که تو، بهتر از من می دانی چه خبر است، در این
روزگار آنفلونزای خوکی و مرغی و سگی و گاوی، خبر رفتن درباره الی به اسکار، می شود مایه ی خیالبافی ام.
آرزو بر جوانان عیب نیست
فکر کن چند ماه دیگر وقتی که در هالیوود غوغایی به پاست، آنجلینا جولی و برد پیت و کیت وینسلت و ... لباس های رنگارنگ بر تن کرده اند و با افتخار بر فرش قرمز قدم می گذارند،
وقتی که کاندیداهای فیلم های خارجی اعلام می شود و بر فرض محال، درباره الی هم جزو آن هاست،
وقتی که همه ی نفس ها در سینه حبس است
ناگهان اعلام کنند که
And the Oscar goes to
بیپ، بیپ، بیپ
Darbare Eli from Iran
فکر کن این را که می شنوم
حسی از شوق و افتخار می دود توی رگ هایم که سرم را بالا بگیرم و بگویم: من ایرانی هستم. نیشخند بزنم به تمام آن هایی که امروز به من ایرانی به چشم یک تروریست، اختلالگر، نفهم، بی کلاس، یا چه می دانم، وحشی و بی فرهنگ و عقب افتاده نگاه می کنند. به من ایرانی به عنوان یک موجود عصبی که از تمدن هم محروم است می نگرند. افتخار کنم به این که اگر این جا نمی شود هنر اوج بگیرد و پرواز کند، اگر این جا نمی شود هنر بپرد و تو را هم به شور و وجد بیاورد، اگر این جا اخراجی های2 با آن فجاعتش، می شود پر فروش، ساسی مانکن می شود محبوب دل جوان ها، دنیای شیرین و چارچنگولی می شود مایه ی تحول گیشه، آن سر دنیا، درباره الی می شود برنده ی اسکار.

تاریخ ایران، بعدها، به من و شما، خواهد گفت، چگونه در عرض مدتی کوتاه، گوش ها آن قدر خوب نشنیدند تا دل ببندند به علیشمس ها و ساسی مانکن ها و حسین مخته ها و چشم ها آن قدر بی آداب شدند که ببینند اخراجی ها و چارچنگولی ها را.
می دانم ترانه و گلشیفته و اصغر فرهادی، چشمشان به این جا نخواهد افتاد، اما
از صمیم قلب آرزو می کنم، نامشان بیشتر از این بدرخشد.
+ نوشته شده در پانزدهم آبان 1388ساعت توسط باران |
یک روز ابری که بوی پاییز را می آورد، پتو مسافرتی نارنجی را می پیچم دور خودم، می آیم می نشینم پشت کامپیوتر و به همه ی روزهای قدیم فکر می کنم. نمی گویم شب که همه ی زندگی روز است.
داستان خیلی طولانی است و پیچ در پیچ، اما خلاصه ی مطلب آن که
من و آنی خیلی سال است که با هم دوستیم؛ خیلی سال. نمی دانم دوستی را چه طور تعریف می کنی، اما آن قدر بودیم که همیشه یک خواهری بود تا شانه اش باشد مرهم گریه، قلبش باشد دریای محبت، گوش هایش باشد یک دنیا شنوایی و انرژی اش باشد تمام اعتماد به نفس من.
آن قدر دوست بودیم که تمام روزهای خوب بشود خاطره و تمام روزهای بد، خاطره تر از آن خوب ها که با مرور کردنشان یک بغل زندگی زنده شود و یک عمر دوستی بدود جلوی چشممان. که عکس های کودکی و بزرگی را با هم مرور کردن، بشود صدا های عجیب از دهان در آوردن و بعد بغض توی گلو و بعد یادش به خیر و یادش به خیر های پشت سر هم و مکرر.
آن قدر دوست بودیم که نفس بشود نفس هر دوتایمان و دلتنگی بشود غصه ی هر دوامان و خنده بشود دلگرمی هر دوتامان.
آن قدر دوست بودیم که وقتی ازدواج کرد، همسرش، همه جا من را خواهر خانم معرفی کند و شوقی بی پایان تمام وجودم را انباشته کند برگرفته از حسی قریب که برای قربش روزها منتظر بودیم.
و اما دیروز
فهمیدم که چه قدر دنیای انسان ها عوض می شود وقتی زندگی می شود دونفری در حالی که یک دوست هنوز یک نفر است. زندگی آن قدر تغییر می کند که دیگر حرف ها هم می شود لقلقه ی کلام و واژه ها می شود نامفهوم که باید برای توضیح هر کلمه جمله ای بنا کرد و برای گفتن یک جمله داستانی ساخت.
آنی جان
واقعا این قدر سخت است که درک کنی دوستت بعد از این همه دوستی، این روزها بیشتر از همیشه به حضور تو نیازمند است؟
انتظار زیادی است. گاهی سر شلوغی ها آن قدر هست که تو به سرِ شلوغ خودت دل می بندی و او هم به سر شلوغ خودش. او دل می بندد به گریه ها و غصه ها و خنده های خودش، و تو هم دل می بندی به کوله باره خودت.
بعد
فکر می کنی
این قدر دوست هستیم که هر چند روز یک بار، یک مکالمه ی کوتاه تلفنی بشود دلخوشی ات و مدام بشنوی که یک نفر آن طرف خط سرش شلوغ است، خیلی شلوغ و عذاب وجدان بگیری و بعد هم راست یا دروغ بگویی درک می کنم؛ درک می کنم... .
این قدر دوست هستیم که دل ببندیم به همان خاطرات قدیمی تا شیرینی تمام سرخوشی های گذشته، با تلخی روزگار امروزمان، از بین نرود.
+ نوشته شده در ششم آبان 1388ساعت توسط باران |