تبليغاتX
صداکن مرا

این روزهای تلخ

 

شما را

قسم

می دهم

به هر چه می پرستید یا نمی پرستید

به هر چه که باور دارید یا ندارید

به هر چه که اعتقاد دارید یا ندارید

 

مراقب

 ماشین سواری

موتور سواری

رانندگی

از اتوبان رد شدن ها

از پل هوایی نرفتن ها

 

باشید

 

به دقیقه ای، نه،

به ثانیه ای، نه،

به لحظه ای، نه،

به از لحظه کمتر

زندگی از

 

سپیدی

به سیاهی می گراید

 

شما را به خداوندی خدا

مراقب خودتان باشید

 

 

 

دلنوشته باران | | نهم مهر 1387

حالم از هر چه گریه است به هم می خورد

 

بس است.

این همه اشک ریختن کافی نیست؟

فکر نمی کنی که هر روز بزرگ تر می شوی از دیروز

و نمی فهمی که میان این همه اشک

هویت خود را از بین می بری؟

 

کم کم خودت را هم فراموش می کنی

و

وقتی به خود می آیی که دیگر

همه ی همه ی وجودت را در

راه اشک های بیهوده

از دست داده ای

 

آن زمان

دیگر خیلی دیر خواهد بود

چون

هیچ چیز آن مروارید ها

را به حرکت نخواهد آورد

و تو

خواهی ماند

با تمام از دست دادن هایت

و تمام تنهایی هایت

و آن روز

 

اشک هم

 

 

 

همراه تو نخواهد بود

 

دلنوشته باران | | سوم بهمن 1386

...

 

در این سرای بی کسی

کسی به در

نمی زند

 

.

 

 

دلنوشته باران | | بیست و هشتم دی 1386

برای تو

 

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است


ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند


با اين همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم


که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و


نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم

حوالیِ خواب های ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است


اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببين انعکاس تبسم رويا


شبيه شمايل شقايق نيست!

راستی خبرت بدهم


خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام


بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!

بی‌پرده بگويمت


چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد


فردا را به فال نيک خواهم گرفت

دارد همين لحظه


يک فوج کبوتر سپيد


از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد


باد بوی نام های کسان من می‌دهد

يادت می‌آيد رفته بودی


خبر از آرامش آسمان بياوری!؟

نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد


ساده باشد


بی حرفی از ابهام و آينه،


از نو برايت می‌نويسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

 

سید علی صالحی

دلنوشته باران | | چهارم آبان 1386

الهام .خ.ا

 

 چرا مراقب نیستی عزیزکم؟
           چشم هایت چشمان منند
      بارانی اند؟
  اندکی صبر کن

  می بارم
  بگذار آن جا جایگاه طلوع خنده ها باشند
              من
                  غروب می کنم
   با چشم هایت زیبایی را می بینم
   رقص شادی را می چینم

  مراقب باش

  آن ها آسمان محبتند و زیستگاه من آن جاست
                      با مهر آمدی
          و با چشمانت عشق را به تصویر کشیدی
   محتاج عاشقانه های توام

  مراقب باش

دلنوشته باران | | یکم دی 1385 •