تبليغاتX
صداکن مرا

 

راست می گفت

 

- ببخش! فراموش کن! باشه؟!!

- نه! نمی تونم! این چه کاری بود کردی؟

- تورو به اون خدایی که می پرستی! جون هر کی که دوست داری، غلط کردم! ببخشید!

- نمی خوام صداتو بشنوم، ساکت شو!

- باشه! هر چی تو بگی فقط بگو منو بخشیدی؛ بگو...

 

در حالی که شتابان می رفت، مسخره کنان جواب داد:

- آره! باشه! بخشیدم!

 

به دنبالش دوید. با گام هایی تند تر، قدم هایی بلند تر. هوا سرد بود، باد هم به او سیلی می زد، اما می دوید باز هم می دوید؛ می دوید به دنبال گام های سریع او می دوید، التماس و خواهش فایده ای نداشت. دروغ گفته بود. به دروغ گفته بود که دیشب سرش درد می کرده است، به دروغ گفته بود که زمان را با رنج به سختی سپری می کرده است، گفته بود که چشمانش داشتند از حدقه بیرون می زدند. داستان ساده ای را بافته بود و هنرمندانه تحویل داده بود. تحویل به آن که می گفت دوستش دارد و به خاطر اوهمه چیز و همه کس را فدا خواهد نمود، سر به کوه و بیابان خواهد گذاشت و مجنون خواهد شد، گفته بود تاریخ یک مجنون نداشته است و اگر داشته، امروز او دومیش خواهد بود.

- نمی خوام! این از صد تا فحش هم بدتره. خوب بابا جون! مجبور شدم دروغ بگم!

- حالا راستش رو بگو! کجا بودی؟ با کی بودی که به قول خودت مجبور شدی به «من» دروغ بگی؟

 

سوال سختی نبود، با دیگری بود، امّا گفتنش دشوار می نمود.

- بیرون بودم!

- نگفتم درون بودی یا بیرون بودی، دقیقاً کجا بودی؟

- توی خیابون.

 

راست می گفت داخل خیابان بود...

- با کی؟

- با دوستم.

 

راست می گفت با دوستش بود.

- پس چرا دروغ گفتی؟ اگر مسئله ی مهمی نبود، اگه با یه دوست معمولی توی یه خابون معمولی بودی، پس چرا دروغ گفتی؟!

- گیر دادی، گفتی بریم سینما، خوب منم حوصله نداشتم.

راست می گفت؛ او گیر داده بود، مثل همیشه...

- مثل آدم می گفتی حوصله ندارم!

 

ایستاده بودند؛ دویدن خسته اشان کرده بود، رو به روی هم، چشم در چشم...

- خوب ناراحت می شدی! نمی خواستم ناراحتت کنم.

- راست می گی الان این قدر خوشحالم که در پوست خودم نمی گنجم!

- من که گفتم ببخشید، من که گفتم پشیمونم.

 

گردنش را کج کرد، عشوه ای آمد و ...

- ببخشید دیگه! باشه؟

- خانوم! ما بخشیدیم! همه ی دنیا، همه ی روزگار، همه ی دل ها،   همه ی این پارک، مال تو؛ دست .. از ... سَِِ... رِ... ما... بَر... دار...

- تو بگو بخشیدی!

- عزیزم بخشیدم. این ناراحتی به همه ی روزای خوشمون در!

- راست می گی؟

- بله که راست می گم. مگه من مثل توام؟

 

راست می گفت. بخشیده بود یا لااقل امید وار بود که بخشیده باشد...

- قربونت برم با این همه محبتت. ببین! من الان کلاس دارم، باید برم. بازم ببخشید.

- کلاس چی داری؟

- زبان.

- ای بابا! پس عصری بهم زنگ بزن، قرار بذاریم.

- باشه؛ ولی عصر نمی تونم. آخر شب حتماً بهت زنگ می زنم.

- چرا؟ عصر کار داری؟

- آره! از کلاس تا برم خونه، دیر وقت می شه.

 

راست می گفت. او کلاس داشت... کلاس عشق ورزیدن به دیگری...

 

دلنوشته باران | | بیست و چهارم آذر 1385

تقدیم به یک دوست که همواره می گفت: برایم دعا بخوان!

 

دعایت اجابت شد

  روزی «عاشق» به «معشوق» گفت :

  مهربانم، تقاضايی دارم. کسی را می شناسم که گرفتار است و محتاج دعا. دردی دارد و روزها را در انتظار مرهمی سپری  می کند. به سوی آستان الهی، دعايی بخوان، شايداجابت شود واوازمشقت ورنج، رهايی يابد.

«معشوق» پذيرفت، پس دعايی خواند.

  مدت هاگذشت. «عاشق» سراغی از«معشوق» نگرفت؛ درحالی که اکنون، معشوق، خودعاشق شده بود. عاشق«عاشق». در فراق او بال و پر می سوخت، اشک هايش روان و قلبش مجروح بود. روزش را با نام او آغاز می کرد و شب را با ياداو صبح می نمود. چاره ای نيافت، جزآن که بار ديگر به خداوند متوسل شود. پس عاجز وناتوان، دست نياز به درگاه پروردگار بلند کرد و این گونه راز و نیاز نمود:

  «بار الها، از راز درونم باخبری،چگونه شد که چنين گشتم؟ من خود، روزی معشوق بودم واکنون دل از دست داده ام. من مانده ام ويک قلب شکسته. ديگر يادی ازمن نمی کند، گويی، مرا از دل بيرون کرده است.»

  پس ندا آمدکه :

  «آن گاه که عاشق از تو خواست دعايی بخوانی، آرزو می کرد که مهرش بر دل تو بنشيند . تو با صدق و خلوص قلب دعا کردی، دعايت را اجابت کردم. آری! مهر او در دلت جای گرفت، دل خويش را باختی و او به آن چه که طلب کرده بود رسيد؛ اما افسوس که تو را از ياد برد و معشوق ديگری برگزید.

 
دلنوشته باران | | بیست و سوم آبان 1385 •

داستان های کوتاه

 

                 تصميم

 

   تصميمم را گرفته بودم. اين بار با هميشه فرق

 داشت. به من ثابت شده  بود که جنبه ی پذيرش

مهربانی و گذشت را ندارد.
  بی نهايت عصبانی بودم ومرتباً اين جملات

را تکرار می کردم:


   می دانم عيب کاراز کجاست؛ «خودم کردم

که لعنت بر خودم باد!» فداکاری هم اندازه ای

دارد. اگر از حد تعادل خارج شود، نتيجه ی

عکس می دهد . مگر من بازيچه ی دست او

هستم؟! مگر  لحظات زندگی من مثل روزهای

عمر او بی ارزش است؟! با هزار و يک

بدبختی و گرفتاری، سر قرارحاضرشدم،

بعد از نيم ساعت معطلی،آقا، تلفن کردند که

 تشريف نمی آورند. من هم جای او بودم،از يک

 آدم ساده، سوء استفاده می کردم.اين بار حسابش

 رامی رسم،چنان بد قولی نشانش بدهم

تا بفهمد دنيا دست کيست؛ بهانه های رنگارنگ

 گذشته هم به کمکش نمی آيند:

  « به خدا ترافيک بود، کلاسم طول کشيد،

 بابايم، کارم داشت . . . . »

   در کافی شاپی که بيشتر اوقات همديگر را

می ديديم، قرار داشتيم . اين بار من به او زنگ

زده بودم تا تکليفم را روشن کنم. تمام حرف

هايی را که می خواستم بر سرش بکوبم  صد

بار مرور کردم. سرگرم تفکراتم بودم که

صدای پايی آمد. حدس زدم که بايد خودش

باشد. آهسته آهسته،آمد و آمد و آمد؛ روبه روی

من نشست وگفت:

  «سلام»

  درجواب نگاهی غضبناک نثارش کردم.

منتظر بودم که گفتن توجيهاتش راشروع کند

واز خودش دفاع نمايد،اماهيچ نگفت؛

تنها دو فنجان قهوه سفارش داد.
  قهوه ها را که آوردند با حالتی معصومانه

گفت:

  « بفرماييد .»

 دوباره نگاهش کردم و رويم را برگرداندم .
 در ذهنم نقشه می کشيدم که چگونه بهترين

لغات را برای ابراز خشم و عصبانيتم به کار ببرم،

 واما او، سرش را پايين انداخته بودو

آرام وخونسرد، با فنجانش بازی می کرد؛ گاهی،
نگاهی به من می انداخت و آهی می کشيد،

اما دوباره سرگرم قهوه اش می شد.

  نفس عميقی کشيدم و آماده  شدم تا نطقم را

تحويلش بدهم. دهانم را که باز کردم، مچم را گرفت...

  « اگر بدانی وقتی می خواهی باآن چشم ها ی

عصبانيت، من راتنبيه کنی،

 چه قدردوست داشتنی می شوی!

دوست داشتنی ترين گل دنيا! »
  و من طبق معمول، گوش هايم دراز شد،

لبخندی زدم وبرای سه روز ديگردرهمان

کافی شاپ قرار گذاشتم.البته به او اخطار کردم که

اين دفعه ی آخر است که گذشت می کنم،

اما او يقين داشت که چنين نيست !

 






 

 

 

 

 

 

دلنوشته باران | | هفتم آبان 1385 •