روی این کره ی خاکی که همه اش جنگ است و خون، در زندگی من که مرتب با قله و
دره رو به رو می شوم، در ایران که تو، بهتر از من می دانی چه خبر است، در این
روزگار آنفلونزای خوکی و مرغی و سگی و گاوی، خبر رفتن درباره الی به اسکار، می شود مایه ی خیالبافی ام.
آرزو بر جوانان عیب نیست
فکر کن چند ماه دیگر وقتی که در هالیوود غوغایی به پاست، آنجلینا جولی و برد پیت و کیت وینسلت و ... لباس های رنگارنگ بر تن کرده اند و با افتخار بر فرش قرمز قدم می گذارند،
وقتی که کاندیداهای فیلم های خارجی اعلام می شود و بر فرض محال، درباره الی هم جزو آن هاست،
وقتی که همه ی نفس ها در سینه حبس است
ناگهان اعلام کنند که
And the Oscar goes to
بیپ، بیپ، بیپ
Darbare Eli from Iran
فکر کن این را که می شنوم
حسی از شوق و افتخار می دود توی رگ هایم که سرم را بالا بگیرم و بگویم: من ایرانی هستم. نیشخند بزنم به تمام آن هایی که امروز به من ایرانی به چشم یک تروریست، اختلالگر، نفهم، بی کلاس، یا چه می دانم، وحشی و بی فرهنگ و عقب افتاده نگاه می کنند. به من ایرانی به عنوان یک موجود عصبی که از تمدن هم محروم است می نگرند. افتخار کنم به این که اگر این جا نمی شود هنر اوج بگیرد و پرواز کند، اگر این جا نمی شود هنر بپرد و تو را هم به شور و وجد بیاورد، اگر این جا اخراجی های2 با آن فجاعتش، می شود پر فروش، ساسی مانکن می شود محبوب دل جوان ها، دنیای شیرین و چارچنگولی می شود مایه ی تحول گیشه، آن سر دنیا، درباره الی می شود برنده ی اسکار.

تاریخ ایران، بعدها، به من و شما، خواهد گفت، چگونه در عرض مدتی کوتاه، گوش ها آن قدر خوب نشنیدند تا دل ببندند به علیشمس ها و ساسی مانکن ها و حسین مخته ها و چشم ها آن قدر بی آداب شدند که ببینند اخراجی ها و چارچنگولی ها را.
می دانم ترانه و گلشیفته و اصغر فرهادی، چشمشان به این جا نخواهد افتاد، اما
از صمیم قلب آرزو می کنم، نامشان بیشتر از این بدرخشد.
+ نوشته شده در پانزدهم آبان 1388ساعت توسط باران |
یک روز ابری که بوی پاییز را می آورد، پتو مسافرتی نارنجی را می پیچم دور خودم، می آیم می نشینم پشت کامپیوتر و به همه ی روزهای قدیم فکر می کنم. نمی گویم شب که همه ی زندگی روز است.
داستان خیلی طولانی است و پیچ در پیچ، اما خلاصه ی مطلب آن که
من و آنی خیلی سال است که با هم دوستیم؛ خیلی سال. نمی دانم دوستی را چه طور تعریف می کنی، اما آن قدر بودیم که همیشه یک خواهری بود تا شانه اش باشد مرهم گریه، قلبش باشد دریای محبت، گوش هایش باشد یک دنیا شنوایی و انرژی اش باشد تمام اعتماد به نفس من.
آن قدر دوست بودیم که تمام روزهای خوب بشود خاطره و تمام روزهای بد، خاطره تر از آن خوب ها که با مرور کردنشان یک بغل زندگی زنده شود و یک عمر دوستی بدود جلوی چشممان. که عکس های کودکی و بزرگی را با هم مرور کردن، بشود صدا های عجیب از دهان در آوردن و بعد بغض توی گلو و بعد یادش به خیر و یادش به خیر های پشت سر هم و مکرر.
آن قدر دوست بودیم که نفس بشود نفس هر دوتایمان و دلتنگی بشود غصه ی هر دوامان و خنده بشود دلگرمی هر دوتامان.
آن قدر دوست بودیم که وقتی ازدواج کرد، همسرش، همه جا من را خواهر خانم معرفی کند و شوقی بی پایان تمام وجودم را انباشته کند برگرفته از حسی قریب که برای قربش روزها منتظر بودیم.
و اما دیروز
فهمیدم که چه قدر دنیای انسان ها عوض می شود وقتی زندگی می شود دونفری در حالی که یک دوست هنوز یک نفر است. زندگی آن قدر تغییر می کند که دیگر حرف ها هم می شود لقلقه ی کلام و واژه ها می شود نامفهوم که باید برای توضیح هر کلمه جمله ای بنا کرد و برای گفتن یک جمله داستانی ساخت.
آنی جان
واقعا این قدر سخت است که درک کنی دوستت بعد از این همه دوستی، این روزها بیشتر از همیشه به حضور تو نیازمند است؟
انتظار زیادی است. گاهی سر شلوغی ها آن قدر هست که تو به سرِ شلوغ خودت دل می بندی و او هم به سر شلوغ خودش. او دل می بندد به گریه ها و غصه ها و خنده های خودش، و تو هم دل می بندی به کوله باره خودت.
بعد
فکر می کنی
این قدر دوست هستیم که هر چند روز یک بار، یک مکالمه ی کوتاه تلفنی بشود دلخوشی ات و مدام بشنوی که یک نفر آن طرف خط سرش شلوغ است، خیلی شلوغ و عذاب وجدان بگیری و بعد هم راست یا دروغ بگویی درک می کنم؛ درک می کنم... .
این قدر دوست هستیم که دل ببندیم به همان خاطرات قدیمی تا شیرینی تمام سرخوشی های گذشته، با تلخی روزگار امروزمان، از بین نرود.
+ نوشته شده در ششم آبان 1388ساعت توسط باران |
اگر ده بار آمدی توی وبلاگ
و صد تا مطلب نوشتی و عین صد بار، مطالبت را پاک کردی
یعنی:
1- دچار افسردگی مزمن شده ای و حال و حوصله نوشتن نداری.
2- موضوع و سوژه ی به درد بخوری نداری تا بنویسی. (بچه نداری که از اه و پیفش بنویسی. شوهر و مادر شوهر هم نداری که کله پاچه بگذاری بار. دانشگاه و درس هم نداری که غر غر کنی.)
3- حالت از هر چه وبلاگ و وبلاگ نویسی است به هم می خورد.
4- خیلی هم کسی نیست که مشتاق خواندن مطالبت باشد. یک خزعبل نویس کمتر، بهتر.
5- ترجیح می دهی بیشتر بخوانی تا حرف بزنی.
6- یک ضربه ی روحی ما فوق سری خورده ای که نمی توانی خودت را جمع کنی.
7- دچار روزمرگی شده ای.
8- می خواهی مرموز باشی و کسی سر از کارت در نیاورد.
9- همه ی موارد فوق
10- هیچ کدام
11- بعضی موارد فوق
پ.ن
چرا 11 مورد ذکر شد؟
به همان دلیل که هانیه توسلی-رویا- در فیلم شب های روشن فلسفه 11 را می گوید.
+ نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت توسط باران
آدم تا وقتی بچه است، هی روزی صدبار می پرسه پس کی تولدم می
شه... . وقتی بزرگ می شه هی می گه کاش تولدم نشه... . با این که امروز متولد شدم، ولی هیچ احساس خاصی ندارم.
بالاخره این هم یک روزیه مثل همه ی روزهای خدا دیگه. به هرحال برای جلب توجه، به عرض می رسانیم که امروز تولد
اینجانب است و هیچ اتفاق خاصی هم قرار نیست بیفته، مگر این که عکسش ثابت بشه... . قربان شما نو رسیده
+ نوشته شده در پنجم مهر 1388ساعت توسط باران |
از اون جایی که این عالم کوچیکه و انسان در حصار زمان و مکان اسیر
و هر کسی رو که بخوای نمی تونی ببینی
همیشه فکر می کنم که وقتی مُردم، دوست دارم چه کسانی رو توی اون دنیا ببینم.
بالاخره هر چی باشه عالم ارواح این قابلیت رو داره که تو بتونی با این و اون نشست و برخاست کنی و حداقل چهارتا آدم جدید ببینی(حالا ما فرض رو بر این می زاریم)
اولین کسی رو که خیلی دوست دارم ببینم و همیشه هم دوستش
داشتم-و نمی دونم چرا- ناپلئون بناپارت سوم هست. عجیب این آدم رو با همه ی کارهای
بدش دوست دارم.![]()
- دوم: حافظ. خداییش می خوام بدونم این قدر که توی شعرهاش
لطیف و با محبته، توی واقعیت هم همین طور بوده.![]()
- سوم: قرة العین، شاعر دوره ی قاجار که زن شجاعی بود و کشف
حجاب کرد.
(دمش گرم)
- چهارم: صادق هدایت که نمی دونم همین اسطوره ای هست که ازش ساختند یا یک آدم منگول بوده مثل همه ی ما.
- پنجم: سعدی که یک سوال فنی مهندسی ازش دارم: واقعا روت شد
این همه شعر عشقولانه واسه ی پسر بچه ها بگی؟ واقعا چه طور روت شد؟
ولی از ظواهر امر بر می آد که اهل دل بودند ماشاالله... .
ششم: سه نفر که القابشون رو نمی تونم بگم چون فیل تر می شم،
اسم های حقیقیشون هم... . مال همون دوره ی قاجار هستند.![]()
کلا بدم نمی آد همه ی شاعر ها و نویسنده های قدیمی رو ببینم، مثل فروغ یا مولانا، زرین کوب که واقعا نوشته اش محشرند. بدم هم نمی آد مخترع ها رو ببینم مثل ادیسون یا کاشف ها مثل کریستف کلمب یا گالیله.
ولی اصلا دوست ندارم آقا محمد خان قاجار رو ببینم![]()
+ نوشته شده در دوم مهر 1388ساعت توسط باران |
این صاد است. اول ها که می آمد کلاس خیلی بچه بود و لوس بازی های مخصوص
به خودش را داشت. صد بار می خواستم عذرش را بخواهم، اما نتوانستم، راستش رویم نمی
شد، اما به مرور ایام، رفتارهایش خیلی خیلی بهتر شد. هم ذهنش و هم قد و وزنش به
طرز چشمگیری تغییر کرد. کم کم آهنگ می ساخت و با کلی ذوق و شوق می آمد و برایم آهنگ
های عجیب و غریبش را می زد، تا این که بالاخره از کلاس ارف، فارغ التحصیل شد و
مدرک دکترایش را گرفت. خاطرات من و صاد بسیار زیاد است و البته در این چند خط نمی
گنجد. چند تا را که یادم می آید می نویسم: یک روز1: - صاد جان! مامانت کتاب «قصه های خوب برای بچه های خوب» رو برات
خونده؟ - نه - من دارمش. یادت باشه بدم ببری، بدی مامانت برات بخونه. - نه! نمی خواد! من که بچه ی خوبی نیستم. این کتاب برای بچه
های خوب نوشته شده یک روز2: - ایتچه! ایتچه! - باران جون! چرا این قدر عطسه می کنی؟ مریضی؟ - نه! من صبح ها حساسیت دارم. همه اش آب بینیم می آد و عطسه
می کنم. - خب مجبور نیستی کلاس من رو بندازی صبح ها. راحت بگیر
بخواب. کلاس من رو هم تعطیل کن که من مجبور نشم صبح زود بیدار شم بیام. یک روز 3: - من دستشویی دارم. - خب خودت مگه نمی تونی بری؟ - نه! من رو ببر. - صاد جون! آخه من که بچه نداشتم تا حالا. چه طوری تو رو
ببرم دستشویی؟ - خب همون طوری که خودت می ری دستشویی، حالا من رو هم همون
طور ببر دستشویی. یک روز4: - صاد جون! چه قدر دستت رو پشه خورده. - این که چیزی نیست. تازه این جام رو هم خورده... .(فکر بد
نکنید. بلوزش رو زد بالا. روی شکمش بود... .) یک روز5: باران جون! من موبایل دارم. بابام برام خریده. من هم که طبق معمول، دچار شوریدگی شدم و داشتم در ذهنم پرت و پلا می گفتم که چرا این مایه دارها برای بچه های این قدری موبایل می خرند و چه معنی دارد. تا این که صاد موبایلش را از جیب در آورد: من که دلم را گرفته بودم و می خندیدم. صاد: بزار یه زنگ بهت بزنم. باران: بله؟ بفرمایید؟ - الو! من صاد. خب دیگه خدافظ - صاد جان! این چه زنگ زدنی بود. دو ثانیه هم که نشد. - آخه پول موبایلم زیاد می شه... . به هر حال بچه ها دنیای واقعا عجیبی دارند و هر کدامشان،
مثل ما با هزار فکر و دغدغه روزگار را سر می کنند. تنها تفاوتشان این است که
سایزشان نسبت به ما کوچک تر است. صاد این روزها خیلی خوشحال است. مرتب ذوق دارد که می خواهد
برود مدرسه(بیچاره اگر می دانست چه بلایی دارد می آید سرش) و از طرفی نی نی جان هم
به زودی به دنیا خواهد آمد. صاد اصرار دارد که نامش پریسا باشد و من نمی دانم از کجا
این اسم به مغزش خطور کرده که مدام تکرارش می کند. گاهی فکر می کنم، کودکی با تمام سادگی و آسایشش، پر از دغدغه است. حاضری دوباره کودک باشی؟
+ نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1388ساعت توسط باران |
بالاخره همه یک روزی می آیند، یک روزی هم می
روند... . از آن جا که قورباغه ی زندگی ام همیشه ابوعطا می
خواند، آب سربالا رفت و برعکس همه که اول می آیند و بعد می روند، ما هم یک روزی
رفتیم و حال بازگشتیم... . توی این مدت خیلی اتفاق قابل عرضی نیفتاد جز این
که دور از جان شما، تبدیل به یک انسان ماشینی شدم. توی این مدت: * فکر کردم که چه طور یک کمکی تغییرات بدهم در
این وبلاگم تا از آن حال و هوای قدیمی به در آید. * شونصد عدد کتاب خواندم و به قول کاف ها، همیشه
سرم توی کتاب هایم است. بالاخره توی این دنیا همه خصوصیت های بدشان را یدک می
کشند، ما نیز هم. * سفرهای کوچک کوچک یک روزه داشته ام. * چند عروسی و مهمونی جینگیل مستون * وبلاگ گردی کرده ام در حد وحشتناک که می توانم
از حفظ بگویم فلانی و بی ساری دیشب در چای مادر شوهر چه ریخته اند و آن یکی بچه اش
کجایش درد می کرد و این یکی یاد عشق قدیم کرده بود و قس علی ذلک... . در نتیجه کم کم پیوندها زیاد خواهند شد. از آن جایی که این قلم رو به خشکی می رفت، تصمیم
گرفتم دوباره بنویسم تا شاید از سرم نپرد که روزی روزگاری ما هم نویسنده ای بوده
ایم. و مهمتر از همه دلم به شدت تنگ شده است برای آنانی که به هر
دلیل نیستند.
+ نوشته شده در پانزدهم شهریور 1388ساعت توسط باران |
چه قدر دردناک که در این وبلاگ نمی توانم هر چه دلم خواست بنویسم. چه قدر غمناک که نمی توانم از حرف های دلم را بگویم، از روزهای بد و خوب، از خاطراتی که همیشه دارم مزه مزه اشان می کنم تا طعم گس زندگی شیرین شود. چه قدر بی انصافی است که نمی توانم فحش بدهم، دعوا کنم، ناسزا بگویم. تقصیر خود خرم شد. بس که همه جا آدرس این وبلاگ را به این و آن دادم، همه فهمیدند من که هستم. همه ی دوستان و آشنایان فهمیدند چه کار می کنم و توی کله ی شاید پوکم چه می گذرد. همه دانستند و دانسته به سراغ وبلاگم آمدند و خواندند و بعد هم کلی محبت نثارم می کردند و به عناوین مختلف تشویقم می کردند. فکر می کردم چه قدر مهم هستم که وبلاگ دارم، چه قدر توانا هستم که قلمم تکان می خورد و می توانم مطلب بنویسم، اما باید این بازی را تمام کنم و آخر قصه را رقم بزنم. نمی دانم ولی فکر کنم همین روزها در این جا را تخته کنم و یک وبلاگ دیگر بسازم، بی نام و نشان تا کسی نداند، که هستم و چه کار می کنم. ولی فقط غصه ی دلنوشته های قبلی ام را می خورم و تمام افکارم را؛ تمام اتفاقات ریز و درشتی که بالاخره یک جایی توی این دنیای مجازی ثبتشان کرده ام و همین، نمی گذارد با خودم کنار بیایم. گاهی فکر می کنم باید از خود واقعی ام بنویسم، بی آن که بترسم چه کسی می خواند و چه کسی می داند. پاورقی: این روزها منتظر یک معجزه ام؛ یک معجزه تا کشتی طوفان زده ی زندگی ام را به ساحل آرامش برساند... .
+ نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت توسط باران
از روزگار دبستان، خاطره ی خوشی ندارم. دبستان کوثر. همه اش توام بود با ترس و تحقیر و کتک که از جانب معلمان به سوی دانش آموزان روان می شد. ولو این که شامل حال من نمی شد، اما تاثیراتش تا قرون و اعصار، بر ذهنم حک شده است. مشق هایی که باید تا پاسی از شب نوشته می شد و اضطرابی که با هر حضور معلم، جان می گرفت و بارور می شد. روز اول مدرسه دلخوش تر و سرحال تر از آن بودم که بدانم پشت نیمکت های سرد کلاس چه روزهایی خواهد گذشت، اما واقعا معلم کلاس اولم را هرگز فراموش نمی کنم: خانم شریعت زاده. به راستی مهربان بود و با محبت. دعوا نمی کرد، کتک هم نمی زد. «بابا نان داد.» را آن قدر خوب در ذهنمان نشاند، که هنوز مطمئنیم بابایی هست که نان می دهد. دفتر کلاس اولم را دارم، با آن خط نوپا و تازه متولد شده که وقتی مداد را این طرف صفحه می گذاشتم تا دیکته بنویسم، ردّش می افتاد آن طرف صفحه. آن قدر فشار می دادم که بغل بند اول انگشت وسط دست راستم، می رفت تو و قرمز قرمز می شد. هنوز هم بوی چوب مداد و پاک کن و کاغذ، مشامم را نوازش می دهد؛ هنوز هم مثل آن روزها بد خط و بدخط می نویسم؛ هنوز هم یاد نگرفته ام مداد را درست در دست بگیرم. کلاس دوم، خانم مستوفی، دلسوز اما بد اخلاق بود و هر روز، به هر حال، کتکی نثار یکی از بچه های کلاس می کرد. بعدها دچار عارضه ی قلبی شد و با این که خیلی هم ربطی ندارد، ولی من همیشه فکر می کنم که آه آن همه بچه، یک جورایی یقه اش را گرفت. کلاس سوم خانم شهبازی بود، بی تفاوت و یخ. کمترین حسن قابل ستایشش این بود که کسی را نمی زد. کلاس چهارم، خانم رحیمی بود با یک خط کش بلند که یک طرفش چوبی بود و طرف دیگرش فلزی. همیشه چند نفری بودند که می رفتنتد پای تخته و لابد طبیعی است که در میان این چند نفر کسی پیدا می شود که درسش را بلد نباشد. پشت میز دوم کنار پنجره من نشسته بودم، در حالی که مدام در دل دعا می خواندم کلید کشوی میزش را که خط کش خشنش در آن جاسازی شده بود، نیاورده باشد، اما فایده نداشت. خط کش را در می اورد، درس را می پرسید و بعد می گفت: دستت را بیاور: تق، تق، تق، یکی، دوتا، سه تا ... می زد؛ و من، کمی عقب تر، مدام دعا می خواندم در لاک خود فرو می رفتم تا نبینم جلوی تخته چه کسی کتک می خورد و چه کسی اشک می ریزد و چه کسی از بینی اش، آب، شرّه می کند. کلاس پنجم، خانم ملک بگلو بود. او هم مثل تمام دیگر معلمانمان، نامهربان، او هم می زد و خوب می زد. خط کش نداشت، اما دستانی قوی داشت که سیلی های خوبی می نواختند. نه که فکر کنی همه اش روزگار بدی بود، نه که فکر کنی همه اش روزگار تلخی بود، نه که فکر کنی من خیلی ناسپاسم؛ نه! آن موقع ها بچه بودم، نمی فهمیدم، درک نمی کردم، اما حالا می دانم که به هر حال روزگار جنگ بود؛ روزگار نامهربان، انسان های نامهربان هم تحویل جامعه ی خود می دهد. با این که من از آن بچه های درس خوان یا بهتر بگویم خر خوان همیشه مرتب بودم که مادر و پدرم، شدیدا به درس و مشقم اهمیت می دادند، اما همیشه ترسی در ته دلم وول می خورد، کرمی در دلم می پیچید، از چپ به راست، از راست به چپ، غمی در عمق چشمانم می نشست و همیشه از خودم می پرسیدم، چرا باید کتک زد در حالی که می توان محبت کرد. همیشه فکر می کردم وحشی بودن آن قدرها هم زیبا نیست، مخصوصا اگر معلم مدرسه باشی، معلمی که کودکان تو را دوست دارند و عاشقانه به تو عشق می ورزند. معلمی که روز معلم، وقتی از در وارد می شوی، همه ی کودکان، شاد و فارغ از غم های زمان، یک صدا، فریاد بزنند: معلم عزیزم، روزت مبارک. شاید برای همین است که در مقابل بعضی از دوستانم که از دوران مدرسه خاطرات خوشی دارند، جبهه می گیرم و همیشه می گویم که بدترین دوران زندگی ام وقتی بود که به مدرسه می رفتم. شاید برای همین است که اگر تکه تکه ام کنند، اگر هزار بار دیگر هم به دنیا بیایم یا اگر بمیرم هم حاضر نیستم یک بار دیگر به مدرسه بروم. روزهای خوش مدرسه، باشد برای پست های بعدی 
![]()
+ نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط باران |
امروز تولد داداشی عرفان است می باشد. عرفان ما، تقریبا جزو آن دسته جوانانی است که بر زمانه زندگی می کنند، نه درزمانه. اگر از ظاهرش بخواهم بگویم، خیلی شایسته نیست که در دنیای ما این روزها همه، به ظاهر آدم ها نگاه می کنند و بعد در مغزشان، داستان می بافند و می بافند. از خصوصیاتش باید بگویم که بیشتر از هم سن و سالان خود می داند. اما این ها مهم نیست... . اولین نقاشی اش را در دو سالگی اش کشید، درست وقتی که مامان خانم داشت توی خانه می دوید و از نبوغ بچه اش به وجد آمده بود. اما این ها هم مهم نیست... . بسیار باهوش است که من واقعا همیشه به این هوشش حسودی می کنم. خیلی اهل شوخی های جلف روزگار ما نیست و برعکس بقیه ی پسرها که دوست دارند مویشان را سیخ سیخ کنند یا توی ماشین صدای ضبط را بلند کنند و ساسی مانکن گوش بدهند، برعکس بقیه که دختر خانم ها را دافی صدا می کنند و در فکر مخ زدن هستند، برعکس بقیه که مدام تکه کلام های عجیب و غریب بلغور می کنند و رفتارهای ماورایی از خود بروز می دهند، بسیار عاقل و متین است. اصولا آدم متعادلی است و اهل افراط و تفریط نیست. اما این هم مهم نیست... . به هر حال نمی دانم، فکر کنم جو گیر شده ام و مدام دارم ازه اش تعریف می کنم از بلاهایی که سرش آورده ام ولی این مهم است که وقتی چند وقت پیش از ما دور بود، غم از در و دیوار خانه امان می رفت بالا و غصه از چپ و راست هجوم می آورد به ما. من که تقریبا حوصله ی هیچ کاری را نداشتم و در خواب زمستانی عمیقی به سر می بردم که تا مدت ها هم بهتر نشدم؛ وضع بقیه هم همین طور بود. و در نهایت با این که از نظر ظاهری، ما واقعا با همدیگر متفاوت هستیم، از رنگ مو و قالب صورت و اندازه ی بینی بگیر تا حالت لب ها و چشم و فرم انگشتان و موارد دیگر، اما دیروز که دوتایی جلوی آینه ایستاده بودیم، ناگهان چشمانمان را به هم دوختیم و گفتیم: ما چه قدر شبیه همیم. عرفان جان تولدت مبارک آرزو می کنم، امسال، تمام لحظات زندگی ات قرین شادی و پیروزی و سلامتی باشد. پاورقی: امروز یک روز خوب است. در حالی که خورشید لبخند می زند و نسیم، موهایم را شانه می کند، گل ها را بو می کنم ، به یاد تمام روزهای گلباران شده ی تاریخ.
مهارت های فردی اش بسیار بالاست، اطلاعات خوبی دارد و اصولا همه چیز را تجزیه تحلیل می کند. اهل مطالعه است و می خواند. بسیار حساس است و تقریبا روزی نیست که از یک اتفاق کوچک، دلگیر و ناراحت نشود، البته بسیار زود هم فراموش می کند.
یک کلاغ کشیده بود، یک کلاغ حرفه ای. وقتی همه برای پسرهایشان تفنگ می خریدند و اسلحه، مادر و پدر من به فکر «فکر بکر» و لوگو و «کار و کوشش» بودند تا نبوغ بچه اشان به ظهور برسد. کم کم شروع کرد به اختراع و اکتشاف:
یک تفنگ شک دهنده ساخته بود که وقتی به دست کسی می زد، مقداری الکتریسیته وارد بدن می شد.
یک دستگاه جوراب شور ساخت و چند دستگاه دیگر که به هر حال در مصارف خودمان به کار می رفت. مقام های کسب شده در مسابقات مختلف را هم به این وقایع اضافه کنید.![]()
؛ اما خوب یادم می آید وقتی که به دنیا آمد، حسی سرد بر بدنم نشست، اشکی تلخ در چشمم جان گرفت و ناگهان موجودی را دیدم که می خواست جای یکی یکدانه بودنم را بگیرد.
البته واقعا زود فراموش شد و من کم کم متوجه شدم که او موهبتی بود تا من تنها نباشم.
فقط یک چیز را یاد دارم و آن این که آب جوش را ریختم روی پشتش(البته آسیبی ندید، در عوض من کتکی خوردم جانانه.)![]()
![]()
+ نوشته شده در یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط باران |
عید 88 هم تمام شد، مثل
تمام عیدهای زندگی امان. و نقطه ی عطف عید امسال، کلاه
قرمزی بود، کلاه قرمزی
خود خودم. در تلویزیونی که شلنگ آب
را می گیرند به همه ی سریال هایش، ایرج طهماسب، مثل گذشته های دور، خوش درخشید. کلاه قرمزی، خاطراتی را
زنده کرد از روزهایی که شادی در کوچه ی دل ها می پیچید و لبخند، بی ادعا و بی
بهانه میهمان لب هایمان می شد. کلاه قرمزی امسال، مثل من، مثل ما، بزرگ شده بود و
بسیار عاقل تر از پیش. دیگر توی صورت آقای مجری
نمی آمد تا آب دهانش بپاشد روی ایرج طهماسب و دیگر خیلی خودش را تکان تکان نمی داد
تا آقای مجری مدام بگوید: بشین بچه! بشین! کم تر از قدیم ها شعر و آواز می خواند.
نه گفتن هایش هم تغییر کرده بود: نه ا ا ا ا ا ا ا ا ... و البته آقای مجری گفتن
هایش، هنوز هم دل را می برد: آآآآآآی مجری... و ایهین ایهین های بی شبه و مثالش. تشت جهازش هم
که گرو گذاشته بود، بی نظیر بود. شخصیت لوطی پسرخاله هم
مثل همیشه، وسوسه ام می کرد تا از او بخواهم برایم نان بگیرد، ماست، شیر، هندوانه
و بعد هم آرزو می کردم که ای کاش می توانست چیزهای بزرگ تر و بیشتری بگیرد. مثلا
بگوید: خونه بگیرم؟ ماشین بگیرم؟ کار پیدا کنم؟ خب مگه چیه؟! می گیرم واست. با این که کودکان نسل
جدید-دست کم آن هایی که من دیدمشان- تمایلی به تماشای این برنامه نداشتند، اما بچه
های نسل من، هنوز هم پای تلویزیون میخ کوب می شدند و برای حدود چهل و پنج دقیقه
تمام تمرکز خود را صرف این برنامه ی تلویزیونی می کردند و بعد هم تا یک ساعت-حداقل
خود من-ادای کلاه قرمزی را به اشکال مختلف درمی آوردند. آمدن خاله باران، حاتمی
کیا، امین حیایی، پانته آ بهرام، منوچهر آذری و دیگر هنرمندان، شکه کننده بود. فکر
کنم خاطرات آن ها هم با کلاه قرمزی باعث شده بود که هرچند کوتاه، نقشی در این
مجموعه ایفا کنند. هنوز هم با یک عروسک و یک آقای مجری مهربان که موقع عصبانیتش
می خواهد جلوی خودش را بگیرد تا احیانا برنامه اش بدآموزی نداشته باشد، می توان
پرواز کرد. هنوز هم نوستالژی کلاه قرمزی زیباست. ایرج طهماسب عزیز و حمید
جبلی هنرمند! متشکریم.

+ نوشته شده در شانزدهم فروردین 1388ساعت توسط باران |
دنیای مجازی جمعه سال از 87 به 88 تبدیل می شود و من متشکرم از اهالی وبلاگ نویسی که یک جورهایی دوست من هستند: از عاشقانه هایم برای تو که جملاتی می نویسد به صلابت و
بزرگی خودش. خودش می داند که دوست خوب من است و البته یک جفت گوش شنوا دارد که
همیشه صدای نکره ی من را بشنود و به حرف هایم
گوش دهد. متشکرم از فینگیل بانو که کمکم می کند هر روز جملاتی از یک
رمان طولانی را بخوانم و با پستی و بلندی های یک زندگی آشنا شوم. عاشق عشقولانه
هایش هستم. متشکرم از در جاده های زندگی که تجارب عقلگرای خود را می گذارد
در اختیارم و همیشه جزو اولین هایی است که برای نوشته هایم نظر می گذارد. او نیز
دوست خوبی است. متشکرم از ای وای که دوباره وبلاگش را راه انداخته و با نگاه
تیز بین و ژرف اندیشش روزگار را به تصویر می کشد. ای وای، یک انسان بزرگ است،
دوستی است برای تمام فصول. متشکرم از حاج باران که با قلم شیوا، روان و رسایش جملاتی
انتخاب می کند که همواره به دل می نشیند. عاشقانه ی آرام ش بی نظیر است. حاج باران
عزیز: صمیمانه بگویم، وقتی نام وبلاگم را جزو لینک هایت دیدم، ذوقی کودکانه سرتا
پای وجودم را فراگرفت، ولی هرگز فرصت نکردم ابرازش کنم. متشکرم از یه جورایی چون از احساساتش می نویسد که من بیشتر
موقع ها درکش می کنم. متشکرم از اعظم چون همیشه به من
سر می زند و با القاب مهربانانه ای که نصیبم می کند، شرمسار می شوم، اما نمی فهمم
چرا همیشه نظر خصوصی می گذارد. متشکرم از ستاره ی کوچک چون نویسنده ای است توانا، قلمی
شیرین دارد و نگاهی متفاوت. متشکرم از آبی خاکستری سیاه که دلم برای اشعارش تنگ شده و
البته برای خودش هزاران برابر بیشتر. متشکرم از کیمیاگر کویر که نمی دانم چرا... . متشکرم از ترافیک که عکس های زیبایی می گذارد. می خواهم از تمام کسانی نوشته های من را می خواندند و می
خوانند، تشکر کنم. دنیای واقعی خدا را سپاس که
آغوش مادری هست که پناهم دهد، شانه های پدری هست که سقف زندگی ام باشد و
برادری که محبت و مهربانی اش را انتهایی نیست. خدا را سپاس که دستی هست تا بنویسد و قلمی که بنگارد. و حق را سپاس که دوستانی دارم تا شادی آور لحظات زندگی ام
باشند و روح بخش روزگارانم. در آخرین روز زمستان 87، آرزو می کنم سال 88 دنیایی داشته باشیم
بهتر، دنیایی که به جای جنگ و قتل، صحبت از صلح و صفا باشد. دنیایی که در آن عشق
حرف بزند و عشق گام بردارد و عشق ببیند و عشق بشنود. دنیایی که در آن دروغ رخت
بربندد و ریا جایش را به خلوص و یکرنگی بدهد. به امید زندگی بهتر در
دنیایی بهتر سال نو مبارک
+ نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط باران |
همه جا بوی سال نو می آید،
بوی لباس و کفش نو، بوی آجیل و شیرینی، بوی عید، بوی عیدی و بوی عید دیدنی. و من فکر می کنم به سالی که
گذشت. وقتی سال، تحویل می شود
نمی دانی چه چیزهایی، چه روزهایی و چه لحظاتی در انتظارت هستند. نمی دانی چه
اتفاقاتی خواهد افتاد یا چه وقایعی بر زندگی ات خواهد تابید. نمی دانی حوادث چگونه
دوره ات خواهند کرد یا نمی دانی چه شادمانی هایی به تو روی خواهئد آورد. اما سال که تمام می شود-یا
هم اکنون که رو به انتهاست- می توانم فکر کنم درباره ی آن چه که گذشت. امسال-سال 1387- تا این جا، بدترین
سال زندگی من بود، بدترین. شروع سال نبود مگر با
بیماری من. سالی که نکوست از بهارش پیداست. اما شاکرم درگاهش را که می توانست بدتر از این ها را برایم
به ارمغان بیاورد، اما عنایتش شامل حالم شد. تحصیل در خانه ها،
فاجعه ی دیگری بود که آمد سراغمان، اما هر چه بود، هر چه قدر هم که فجیع و ناگوار،
پشت سر گذاشتیم. دربند شدن دوستانمان،
تحفه ی دیگری بود از صاحبان قدرت که نصیبمان کردند. تصادف زیبا و قشنگ، گل
زد به زندگی رنگینمان که دیگر از هر چه رانندگی و ماشین و رانندگی کردن و گریه و
نذر و اشک و کلانتری و سند و رنگین کمان متنفرم و هنوز هم چهار ستون بدنم می لرزد
از آن چه که پیش آمد. و باز هم شاکرم آستانش را که می توانست خیلی بدتر از این ها
بشود، اما عنایاتش شامل حالمان شد. شاید باید خیلی خوشحال
می شدم که فارغ التحصیل شدم و با موفقیت توانستم از شب بیدارماندن ها و سختی های
تحصیل، جان سالم به در ببرم، شاید باید خوشنود می شدم که توانستم لیسانس بگیرم در
دانشگاهی که برای هیچ کس اعتباری ندارد، مگر خودم؛ شاید باید شاد می بودم از این
که یک مرحله ی دیگر از درس خواندن را هم به انتها رسانده ام، اما چیزی نداشت جز
سردرگمی و دوری از دوستانی که بودنشان انگیزه ای بود برای حیاتم. و بعد آزارها و اذیت هایی که
مرتب تکرار شدند وتکرار شدند و تکرار شدند. و البته همچنان هم ادامه دارند. امسال، سالروز تولدم-که
شاید یک جورهایی باید در آن شادی باشد و نشاط- مصادف شد با تصادف شدید یکی از همکلاسی هایم که البته حضور دیگر دوستان درخانه برای شادمانی های کودکانه، توانست خوشی بر زندگی ام ارزانی کند. تنها دلخوشی ام، سفری
بود به شیراز، که واقعا خوش گذشت و به من فرصت داد تا فارغ از تمام مشکلات، نظاره
گر آرامش مردم شیراز باشم و از هوای خوش و مناطق دیدنی اش دیدن کنم. سالی که گذشت، مملو بود
از خاطرات تلخ... هر چند که می توانست تلخ تر از این هم باشد، اما خداوند را سپاس
که فقط و فقط، مقداری بلا بر ما فرو فرستاد. خاطرات شیرین هم آن قدر کم بوده اند که در این مقال جایی ندارند. نمی دانم شما چگونه
سالی را پشت سر گذاشته اید. نمی دانم آیا شما لحظاتی شاد توام با موفقیت داشته اید
یا خیر. اما می دانم، سال 88 هم بهتر از سالی که گذشت نخواهد بود. می دانم که در
سالی که پیش روی ماست، اتفاقات بد، ظلم ها و جورهای متعدد، آزار و اذیت های گوناگون
در انتظار ماست. اما می دانم که مثل همیشه خدا این جاست، او مرا
در آغوش خواهد گرفت تا از مشکلات و سختی ها عبور کنم.![]()

+ نوشته شده در چهاردهم اسفند 1387ساعت توسط باران |
یکی بود، یکی بود دیگر آن یکی هم نبود یکی نبود، یکی نبود
+ نوشته شده در سیزدهم اسفند 1387ساعت توسط باران |
دافی
بودن یا نبودن! مسئله این است - اه.......... عجب دافی بود! - حالا خب یعنی چی؟ - یعنی خوشگل بود. - یعنی مثل سارا؟ - نه... اون که داف نیست. - خب خوشگل که هست. - نه! به اون که نمی گن داف. - خب یعنی مثل کی؟ - یعنی خوش هیکل بود. - خب یعنی مثل نسترن؟ - نه! اون که داف نیست. فقط هیکلش خوبه. - خب پس یعنی چی؟ - یعنی خوش تیپ هم بود. - یعنی مثل شادی؟ - نه بابا! نه! اون که
فقط خوش تیپه. - پس مثل کی؟ - مثلا مثل... مثل...
مثل فوفولیا. - سکوت - یعنی خوشگلِ خوش تیپِ
خوش هیکلِ خوش لباسِ خوش رنگ و لعابِ خوش برخوردِ مهربونِ... چه می دونم! داف
دیگه. اه... عجب دافی بود. دافی از آن واژه هایی
است که دوستان بنده که جنسیتشان مذکر است، در کلام خود بسیار استفاده می کنند و ما
را چون خر در گل واژه می گذارند. از آن جایی که
آقایان-بلا نسبت شمای خواننده- گردنی دارند با قابلیت چرخش صد و هشتاد درجه ای و
مدام هم چشمشان از این سو به آن سو، می دود، در تشخیص داف ها بسیار توانا و
قدرتمند عمل می کنند که بنده، به شخصه واقعا نمی فهمم. * آماده کن چون این جا کلی داف نشسته... * این دافیه تو طبقه دوم عالیه و آسه،
منو می گه ها... برگرفته از سایت http://www.2mahal.com/song/35585.htm حالا نیست هر چی سوژه توی دنیا بوده، ترانه شده و
دیگر سوژه ای باقی نمانده، اشعار شعرا هم دیگر ته کشیده، در نتیجه دافی موضوع شعر شعرای معاصر قرار گرفته است. و اینک این سوال به ذهن منگول من می رسد
که: حالا اگر یک پسری، خصوصیات دافی گونه داشته باشد، چی می گوییم؟ پس از اندکی تفکر(چند روز بعد) - اه... چه دافی بود! - خب! - مثل این که دیگه
فهمیدی یعنی چی. دیگه نمی پرسی. - آره! معادلش می شه «پچولیگامعنژغلسجاثتی». - یعنی چی این که گفتی؟ - یعنی دافی! ![]()
+ نوشته شده در نهم اسفند 1387ساعت توسط باران |
بخش اول:
از خواص بودن می نویسم، از این که جزو عوام باشی. همه اش را پاک می کنم. نمی توانم بگذارمش این جا. نمی توانم.
قطعا در قسمت هایی از آن، نوشته ام توهین آمیز خواهد بود و بعد هم عذاب وجدان خواهم گرفت و در پی آن جز معذرت خواهی کاری از دستم بر نمی آید. پس سکوت می کنم و شما را به خواندن دفتر اول مثنوی معنوی، داستان نخجیران دعوت می کنم تا منجلاب توده ها را بخوانید.
بخش دوم:
آن چنان رنجی که دنیا بر دل ما می کند
بر دل هر کس کند
ترک دنیا می کند
با خودم گویم که فردا ترک دنیا می کنم
چون که فردا می رسد
با دیدنت
امروز و فردا می کنم
+ نوشته شده در بیست و هشتم بهمن 1387ساعت توسط باران
برف می بارد... در دل تو چی؟؟ 
+ نوشته شده در شانزدهم بهمن 1387ساعت توسط باران |
کم کم که سن آدم می رود بالا(این رازی است بین من و شما! به کسی نگویید!
) واژه ها و معنی هایشان تغییر می کند، البته به شدت!
- دختر فلانی خیلی زرنگه! ماشاالله! ماشاالله! دیپلم رو که گرفت شوهر کرد، الان هم دوتا بچه داره.
- دختر فلانی تا حالا پونصد و شونصد تا دوست پسر داشته، آخرش هم بالاخره زن یکی اش می شه دیگه. ماشاالله! از بس زرنگه!
- فلانی غذا می پزه، انگشت هات رو میخوای بخوری. یک ژله هایی درست می کنه که بیا و ببین. سفره آرایی می کنه، یک! از بس که زرنگه!
- احمد آقا، پول در می آره ها! از بس زرنگه! پراید رو کرد پژو، پژوش شده ماکسیما، حالا هم که بی ام و خریده.
- بچه جون! یه ذره زرنگ باش! تا یه پسری می بینی، بالاخره، چشمی، ابرویی، نازی، عشوه ای!
- یه ذره زرنگ باش بتونی اجناست رو بفروشی به مردم!
- زرنگ نباشی ها، همین جوری تو سری خور می مونی بیچاره!
زرنگی، از آن واژه هایی است که نقل دهان همه است.
و
به جای واژه های مختلف، استفاده می شود.
این روزها همه زرنگ اند
شما چه طور؟
+ نوشته شده در چهارم بهمن 1387ساعت توسط باران |
واقعا راست می گن دوره زمونه عوض شده ها! دختره اومده توی آرایشگاه، ابرو که ماشاالله، از نخ قرقره ی مامان نازک تر، موها رو هم که رنگ کرده. بعد هی هم غر می زنه آره خانوم مدیرمون فلان، خانوم ناظممون فلان. من هم که طبق معمول، منگل عالم: - وا! مگه شما مدرسه می ری؟ با صد تا ناز و عور و اطوار و پشت چشم نازک کردن و ابرو بالا دادن و لب کج کردن: - بله! دومم! حالا نمی دونم، فکر کرده بود پسر دم بخت دارم، خودم قراره برم خواستگاریش، قراره بگیرمش واسه ی خان داداش، نمی دونم چی فکر کرده بود که این همه ناز رو برای من مصرف کرد. والله ما دوم دبیرستان بودیم، جرات نداشتیم بقل مانتوهای گله گشادمون رو بگیریم. ابروها که به پاچه ی بز گفته بود برو کنار، بزار ما خودنمایی کنیم؛ سبیل هامون هم به دسته بیل گفته بود بزار باد بیاد. موها که همیشه تو. بچه درس خون سرمون رو می انداختیم پایین، مودب می رفتیم مدرسه، مرتب بر می گشتیم. عقلمون نمی رسید دودر کنیم بریم یه دوری بزنیم، اصلا عقلمون نمی رسید واژه ای به نام دودر هم هست، عقلمون نمی رسید می شه دیرتر هم رفت خونه، عقلمون نمی رسید می شه چهارتا مغازه هم سر زد. راست می رفتیم مدرسه، سیخکی می اومدیم خونه. دنبال این بودیم کدوم کلاس زبان بهتره، بریم ثبت نام کنیم. کلاس نقاشی کجا گذاشتن، چه کتابی تازه اومده، بریم بخونیم. کدوم کتابخونه بریم عضو بشیم. تحقیقمون رو از روی کدوم کتاب ها بنویسیم، بهتر از آب در بیاد. نمی فهمیدیم پاساژ گلستان چیه، بریم ونک یعنی چی، جردن چه جور جاییه. تو مدرسه تا ناظم می اومد، قایم می شدیم گیر بهمون ندن. تا مدیر می اومد عصا قورت داده وا می ستادیم. معلم می گفت بمیر! می مردیم، می گفت بشین! می شستیم، می گفت پا شو! پا می شدیم. چه می فهمیدیم ناز و عشوه چیه، آرایش کدومه. یک نفر که دوست پسر داشت، انگشت نمای مدرسه بود. حالا این ها که خوب بود، شب های امتحان مثل خر، تا صبح بیدار می موندیم، قهوه می خوردیم، خوابمون نبره، هی می خوندیم، می خوندیم که یک وقتی، خدایی نکرده، خدایی نکرده، تقلب نکنیم یا اگه تقلب می کنیم، برسونیم، نه که بگیریم. حالا دیگه ماشاالله بچه ها، ما و مدیر و ناظم و معلم و مامان و بابا رو با هم، یک جا، قورت می دن. خلاصه، توی آرایشگاه، خانومی که دوم بودن، خوشگل و خوش تیپ، بزک کردن و تشریفشون رو بردن خونه. من موندم و یک پس گردنی که بهم گفت اُس یعنی چی... . پی نوشت: ۱- عمراً اگه اجازه بدم فکر کنید پیر زنی نوشتم. ۲- عمراً اگه حرصم درنیومده باشه. ۳- عمراً اگه دروغ گفته باشم. ۴- عمراً اگه آخر الزّمان نباشه... .
+ نوشته شده در یکم دی 1387ساعت توسط باران
این همه موسیقیدان دور و اطراف، ناگهان مرا می برد به پانزده، شانزده سال پیش: سوار ماشین خاله فائزه می شویم. قرار است با نیما –پسرش- برویم کلاس موسیقی. وسط راه خاله فائزه ماشین را نگه می دارد، مامان می پرد پایین و چند دقیقه بعد با یک دفتر به قطعA4 سوار می شود: - بیا! این هم دفترت. گمش نکنی ها! دفتر چی؟ کلاس چی؟ فقط می دانم که موسیقی خیلی هم خوب نیست. آخر وقتی ویلیام می خواهد توی خانه ی ما گیتار بزند، شب ساعت ده یازده با آژانس می آید، گیتارش را می گذارد و می رود و بعد فردا صبح می آید، گیتار می زند و شبش با آژانس می آید و یواشکی گیتارش را می برد. فقط می دانم که دارم می روم کلاس موسیقی. عصر سرد پاییزی است. به دری بزرگ می رسیم، سردرش نوشته: آموزشگاه ملودی. وارد حیاطش می شویم، تاب و سرسره گذاشته اند با چرخ فلک. می رویم داخل ساختمان و بعد وارد کلاس می شویم. خانم شکارچی معلم ماست. نمی دانم چه می زند، فقط می بینم که کیبوردی کوچک روی پایش گذاشته و در لوله ای که به آن متصل است فوت می کند و کلاویه ها را حرکت می دهد. - هر وقت صدای بم شنیدید بنشینید، صدای زیر شنیدید، بلند شید. برنده می شوم. شوقی کودکانه، سرتا پایم را غرق شادی می کند. مثل این که مسابقه ای جهانی را برده ام. مثل این که برای خودم و هفت نسل پیش و پس از باران، افتخار آفرینی کرده ام. کم کم مضراب های بلز را می دهند دستمان و تاتی تاتی کنان، بلز می زنیم. تازه می فهمم که آمده ام کلاس ارف. تازه متوجه می شوم که باید برای همه ارف را توضیح دهم و تازه متوجه می شوم که خیلی خوشبختم که می توانم بروم کلاس ارف. عاشق باس هستم، چون بزرگ است، چون هر کس از همه بهتر باشد می تواند باس بزند، چون نوازنده ی باس باید آکورد دار گروه باشد و من موقع تمرین گروه نوازی می توانم بنشینیم جلوی جلوی همه. با سهورا دوست می شوم. او رقیب سرسخت من است. بلز خوب می زند، خوب هم صداها را تشخیص می دهد. مامانش هم ساز می زند، ولی مامان من که موسیقی نمی داند؛ فقط صدایش بد نیست. من و رقیب، همیشه بحثمان می شود، بحث های دوران بچگی که فکر می کنی باید برایش زور بزنی، دعوا کنی و درنهایت تو پیروز شوی. من می خواهم باس بزنم، او رضایت نمی دهد، او می خواهد باس بزند، من رضایت نمی دهم، خانم شکارچی بینمان گیر کرده است. می گوید که یکی از ما باید عروسک جون را بخواند، تنها و بلز هم بزند، می پرم و پست جدید را روی هوا قاپ می زنم. کم کم شروع می کنیم به زدن فلوت ریکوردر. خوب می زنم، خیلی خوب. از همه بهتر و شاید هم خیلی بهتر. نت ها را فوت آبم و عاشق گروه نوازی. کنسرت ها شروع می شوند، کنسرت یعنی برای همه بزنی، جلوی همه و همه برایت دست بزنند. مامان و بابا همیشه می آیند برای تشویق من و عاشق این اند که دخترشان ساز بزند. من هم عاشق این که بعد از کنسرت با معلم و بچه ها عکس بگیرم. ساز می زنیم، شعر هم می خوانیم و چه قدر دوست دارم که عروسک جون را تنها می خوانم، تنهای تنها. عصر سرد زمستانی است. می روم کلاس، درش را بسته اند. دربان می گوید: - کلاس تعطیله. امروز صبح اومدن این جا رو پلمپ کردن. نمی دانم پلمپ یعنی چی. در ذهنم، با خودم کلنجار می روم و نمی توانم بفهمم که چرا درست همین روز که من کلاس دارم این جا را پلو کرده اند. - بابا! پلو کردند یعنی چی؟ دوره ی ارف تمام می شود و بعد باید تصمیم بگیرم که ساز بزنم. ناگهان ارف پیشرفته وارد میدان می شود که اگر هنوز نمی خواهم ساز بزنم، می توانم بروم ارف پیشرفته. همین کار را هم می کنم. ملودی ها خیلی قشنگ تر شده اند، فلوت عالی می زنم، و استاد بلز آلتو هستم. گاهی هم به هم گروهی های خودم کمک می کنم و فکر می کنم روزی یک موسیقیدان بزرگ خواهم شد، اما از باس زدن خبری نیست. باس را علی و حمید می زنند. با آن صورت های پر جوششان حرصم را درمی آورند که جلوی جلوی همه می نشینند، قدشان هم از همه بلندتر است. معلم ارف پیشرفته امان خانم امیری است. آقای آشوری هم مسئول آموزشگاه است. بستن در آموزشگاه، همچنان ادامه دارد و در پی اش باز شدن های مجدد. دود عود مشکاتیان را تمرین می کنیم. فرهود تنبک می زند و پسری که دندان هایش را ارتودنسی کرده، سنتور می نوازد. من آلتو می زنم. کنسرت پایان سال است. قرار است آهنگ چارلی چاپلین، Green Sleeves، رقص مجار، شور امیرف و چند قطعه ی دیگر را اجرا کنیم. خوب می زنم، خیلی خوب. دیگر باید ساز انتخاب کنم. عاشق گیتارم، ولی گیتار ساز خطرناکی است، هنوز گیتارها را می گیرند و می برند. ویولون را دوست ندارم، آخر هر چه گدای کور توی خیابان هاست، ویولونی به دست دارد. پیانو خیلی گران است و ما پول نداریم. ساز های ایرانی را هم دوست ندارم، زینگ زینگ می کنند. گیر می دهم و پیله می کنم که می خواهم گیتار بزنم، اما فایده ندارد. خانواده ی ما دنبال دردسر نمی گردد. در همین گیر دار، خانه امان را تغییر می دهیم. درمحله ی جدید معلم سنتور در مهدکودک یسنا سنتور درس می دهد. مامان سنتور را دوست دارد و مامان سنتور می خرد و مامان مرا می فرستد کلاس سنتور. و بعد استادم را عوض می کنم، به توصیه ی اطرافیان، می روم پیش آرتین و کم کم شیفته ی ساز زدنش می شوم، اما داغ گیتار همچنان بر دلم می ماند. داغی که هنوز هم رد پایش را احساس می کنم. یک سال، دو سال، چهار سال پیش آرتین می روم کلاس. خوب می زنم. دیگر باید بروم پیش یک استاد بهتر، آقای علایی، دوستش ندارم، سر کلاس سیگار می کشد و بعد هم محسن پوربخت فقط برای این که واحد سنتورم را پاس کنم. سال 83 است. ساز را می بوسم، می گذارم توی جعبه اش و خداحافظی می کنم. امشب وقتی از این وبلاگ به آن وبلاگ سر می زنم، ناگهان یاد خانم امیری می افتم. اسمش را وارد گوگل می کنم، می آید، نزهت امیری. عکسش را می بینم، خیلی تغییر نکرده است، اما غبار زمان را در چهره اش می بینم. آموزشگاه نی لبک را اداره می کند. دیگر از آن وقت ها گذشته که بیایند و بریزند و سازها را بگیرند و ببرند. از آن زمان که موسیقی آن قدرها هم حلال نبود، از آن زمان که درهای آموزشگاه های موسیقی بسته شوند و کودکانی مثل من، بغضی نرم گلویشان را بگیرد. حالا دیگر گله به گله آموزشگاه موسیقی می بینیم. حالا دیگر آقای نظر دم و دستگاهی راه انداخته و از قبل پول هنرجویان... . سنتور بیچاره ی من خاک می خورد. راستش را بخواهی خیلی هم دلم برایش تنگ نشده، اما با شنیدن صدای ساز این و آن، ناگهان پرواز می کنم به تمام آن روزهای خوب که عصرها مامان مرا می برد کلاس، بابا می آمد دنبالم، سوز سرما به لپ هایم سیلی می زد و من فارغ از تمام غم های دنیا و به دور از تمام غصه های امروز، به باس فکر می کردم. به باسی که وقتی پشتش می نشستم، بزرگ ترین موسیقی دان جهان می شدم.
توضیح عکس: من لباس مشکی پوشیده ام، با همان موهای فرفری و دارم عروسک جون را می خوانم. لباس قرمز سهورا است و نیما پشت سر من است، با لباس یشمی. 

+ نوشته شده در بیست و سوم آذر 1387ساعت توسط باران
سلام این روزها همه جا حرف شماست، حرف شمایی که از مسابقه ی کاراته محروم شدید، حرف شمایی که به خاطر حجابتان به شما اجازه داده نشد تا در مسابقه شرکت کنید، حرف شمایی که به خاطر عقیده ی خودتان یا ملتتان، از حقی که متعلق به شما بود گذشتید. خوش به حالتان که همه از شما حرف می زنند. خوش به حالتان که همه ی روزنامه ها از شما می نویسند و خوش به حالتان که همه حقیقت را می گویند. همه می دانند که مسئله تنها آن پارچه ای نبوده که بر روی سر شما نشسته است. همه می دانند که نکته فقط حجاب شما نبوده است و همه می دانند که در نهایت فکر، اندیشه، اعتقاد و باور شما بود که برای حفظ آن چه که داشتید، از مسابقه ای گذشتید. من، شما را خوب درک می کنم. من حس محروم شدن شما را به خوبی احساس می کنم. وقتی در تلویزیون بغضتان را شنیدم و نگاه غمگینتان را دیدم، یک لحظه فکر کردم شما یعنی من. آخر هیچ کس از ما حرف نمی زند. آخر هیچ کس از ما فیلمبرداری نمی کند تا در همان جعبه ی جادویی بگوییم، ما خیلی وقت است که از حق های خود محرومیم. آخر هیچ کس نمی آید اشک های ما را نشان دهد. هیچ کس درایران نمی گوید که هنوز که هنوز است ما اجازه نداریم در دانشگاه درس بخوانیم. هیچ کس درایران نمی گوید که ما هم در این خاک متولد شده ایم. هیچ کس نمی گوید ما هم اعتقادی داریم که شاید با شما فرق بکند. هیچ کس نمی گوید که ما هم به عنوان انسان می توانیم اجازه داشته باشیم، برویم دانشگاه، در ادارات استخدام شویم، در مدرسه ی تیزهنوشان درس بخوانیم، در هنرستان موسیقی تحصیل کنیم... . هیچ کس نمی آید با ما مصاحبه کند که وقتی هر جا فرمی می گذارند تا پرکنیم، وقتی نوبت به ستون دین می رسد، و من می نویسم ب ه ا ی ی، طرف، نگاهی می اندازد به ما و با یک کلمه ی متاسفم خیال خودش را راحت می کند. من درکتان می کنم. دردناک است که محروم شدید، دردناک است که در این دنیای خاکستری هنوز اعتقادات انسان ها می رود زیر سوال اما خوش به حالتان که حداقل همه حقیقت را می دانند. ما که باید برای هر لحظه ی نفس کشیدنمان بر روی هزار و یک تهمت و افترا خط بطلان بکشیم. 

+ نوشته شده در دوم آذر 1387ساعت توسط باران
وقتی هنوز خوب ها هستند آدم ناخوبی-ببخشید، انسان ناخوبی- مثل من در کنار انسان های خوب خیلی چیزها یاد می گیرد. این روزها وقتم در کنار دو همکار خوب، دو انسان خوب و مهمتر از آن، دو دوست خوب می گذرد. ** در ایرانی که همیشه باید دروغ بگویی تا کارت پیش برود، صداقت را می بینی و می فهمی که بدون دروغ گویی هم کارت پیش می رود و تازه آن قدر همه تعجب می کنند که خودشان را جمع و جور می کنند و مراقب رفتارهایشان هستند. ** در ایرانی که آدم ها عادت دارند اجناس را به هم بیندازند تا یک قرون دوزار بیشتر بچاپند تا مرتب یادشان باشد که به دنیا آمده اند تا بچاپند و بچاپند، تا دوستی ها را زیر پا بگذارند، تا سر خلق الله کلاه بگذارند و بعد هم به ریششان بخندند، دارم می بینم شرافت انسانی نیاز به چاپییدن ندارد. ** در ایرانی که اصولا پسرها عادت دارند دخترها را سر کار بگذارند و یا بالعکس و بعد از کلی دوستی و ناز و عشوه، آخر سر هم دودر کنند و طرف را بپیچانند، یک نفر می آید و به طرف مقابلش می گوید که نمی خواهد با احساساتش بازی کند. ** در ایرانی که وقتی یک نفر جلویت می زند روی ترمز، ناخودآگاه پیاده می شوی و فحش خواهر و مادر و همه ی فک و فامیل را می کشی به جانش، یک نفر آهسته می ایستد، شیشه را می کشد پایین و با لبخند می گوید: ببخشید جناب! بدجور زدید روی ترمز! ** در ایرانی که همه یاد گرفته اند پشت سر این و آن حرف بزنند و کلّه پاچه ی مردم را تا نگذارند بار خوابشان نمی برد، می بینی که می شود درباره ی صفت های بد انسان ها صحبت نکرد و فقط از خوبی هایشان یاد کرد. ** در این روزهایی که همه ساسی مانکن و رضایا گوش می دهند، می بینی کسانی را که گوش خود را تربیت می کنند تا هر چیزی نشنوند و هر چیزی گوش ندهند. ** در این روزهایی که همه جلوی آینه در حال درست کردن فکلشان هستند، به این فکر می کنند که این موها را چه طوری سیخ سیخ کنند، نخ جورابشان مارک دار باشد و فلان چیزشان را از فلان جا خریده باشند، می بینی کسانی را که به دنبال مارک دار کردن ذهن و فکر و شعور خود هستند. انسان های خوب، تلنگری می زنند به ذهنت که خوب بودن هیچ اشکالی ندارد. انسان های خوب تلنگری می زنند به ذهنت که اگر همه بدند-یا بهتر بگویم، بد رفتار می کنند، چون بد تربیت شده اند- می توانی طعم شیرین خوب بودن را بچشی. و یادت می آید که همه از اول خوب بوده اند، ولی امروز... . پاورقی: واقعا کاش معجزه می شد و انسان ها . . . . . . . . .
+ نوشته شده در بیست و سوم آبان 1387ساعت توسط باران
عصر دلگیر جمعه من این کامپیوتر این وبلاگ و دیگر هیچ
+ نوشته شده در هفدهم آبان 1387ساعت توسط باران
به کمال عجز گفتم که به لب رسیده جانم به سکوت و ناز گفتی که: مگر هنوز هستی؟ 
+ نوشته شده در دوازدهم آبان 1387ساعت توسط باران |
دیشب بعد از مدت ها دفتر خاطراتم را بیرون کشیدم و تمام آن چه گذشته بود مرور کردم.
همیشه فکر می کردم بیست و پنج سالگی ام که برسد، خیلی اتفاق های خوبی برایم افتاده است، خیلی پیشرفت ها حاصل شده و به خیلی چیزها دست یافته ام، و واقعا هم همین طور است، اما خیلی خسته ام.
۸۱/۱۱/۳
خیلی جالبه که من احمقم و هیچی نمی فهمم از محبت و احساسات انسان ها. فقط می دونم که خیلی دوسشون دارم، خیلی.
و امروز 13/7/87 نظرم کاملا عوض شده است. نمی توانم بگویم که همه را دوست دارم، چون ندارم، ولی خیلی ها را دوست دارم و البته به آن درجه از خلوص که سال 81 داشته ام، نیستم.
۸۱/۱۱/۲۰
خیلی جالبه که همه منو بچه تلقی می کنند. چرا؟ من که بزرگ شدم. چه جوری ثابت کنم؟
و امروز 13/11/87 آرزو می کنم که ای کاش بزرگ نشده بودم و هنوز هم همه فکر می کردند من کوچکم. کم کم متلک های مامان خانم و آقا بابا شروع شده است و تکه ها یی که می اندازند و دوست دارند دخترشان برود خانه ی بخت. دیگر نمی خواهم ثابت کنم بزرگ شده ام که همان کودکی ما را بس.
۸۱/۱۲/۲۹
الان آخرین سحری رو خوردم و جنگ علیه عراق آغاز شد. ساعت 6:30 صبح است و اخبار، خبر جنگ و آتش باران را می دهد.
و امروز 13/11/87 می خندم به این که غصه می خوردم تنها برای یک جنگ.
امروز برای هزاران جنگ باید غصه بخورم. برای بمب گذاری ها، برای در زندان بودن ها، برای تهمت ها و بدتر از همه باید نگران باشم برای نقشه هایی که آقایان برای ما و سر به نیست کردن ما کشیده اند.
۸۲/۲/۲۱
رفتیم عکس ها رو چاپ کنیم. وقتی برگشتیم، من و سولماز دلمون گرفته بود که چه طوری می خوایم از هم جدا شیم. دلمون خیلی برای هم تنگ می شه. خلاصه سولماز هم طبق معمول، اشکش در دست، گریه اش در اومد و گفت:
خیلی دلم می خواد ببینم پسرای کلاس با کی ازدواج می کنن. مثلا شهاب با کی ازدواج می کنه یا پیام و آرمین، یا رامین....
و امروز 13/7/87 معماها تقریبا حل شده است. جز معمای یک نفر که همواره به عنوان یک سر با قی و برقرار خواهد ماند، تا ابد، تا ابدیت.
۸۲/۵/۲۹
چه احساسی داری حالا که دو سال رو با شادی ، نشاط، خوشحالی، غم و گریه، عشق، مهربانی، عروسی، مسافرت، امتحان، کنسل شدن کلاس ها و دیر خوابیدن ها و رسیتال ها و کنسرت ها به پایان رسوندی؟
- صادقانه بگم؟ وقتی کالسکه ای رو که توش پر از همه ی چیزهای خوبیه که می خواستی، می بینی که داره می ره و تو دیگه توش نیستی، پر از آدمای دوست داشتنی و با محبتی است که حالا تنهات می ذارن، اون موقع چه احساسی بهت دست می ده؟ احساس می کنی یه چیزی توی گلوت گوله شده، هی فشارش می دی، اما یه هو چشمات، بارونی می شه، قلبت درد می گیره، سرت سوت می کشه و مهمتر از همه روحت آزرده می شه.
این نوشته را زمانی نوشته ام که کاردانی موسیقی با همه ی خاطرات خوبش تمام شده بود.
دیشب که دوباره خواندمش، واقعا یک چیزی ته گلویم گلوله شد، هی سعی کردم قورتش بدهم، اما آسمان چشمانم بارانی شد... .
۸۲/۱۱/۶
شاید یه روزی، یه لحظه ای، و یا یه ساعتی پشیمون بشم از این که چرا نرفتیم خارج. شاید توی یه موقعیتی از خودم بدم بیاد که چرا زندگیم رو بهتر نساختم شاید یه روزی اون روزی که به انتهای خط رسیدم، بفهمم که چه قدر و چه قدر اشتباه کردم. توی اون لحظه نمی دونم باید چی کار کنم. آیا زندگی برای من همین رو می خواست؟ یا من با اشتباهاتم عرصه رو تنگ تر و تنگ تر کردم؟ نمی دونم کجای راه رو اشتباه رفتم. امشب خیلی دلم گرفته است....
۸۷/۷/۱۳
امروز دقیقا همین موقعیت است. امروز دقیقا همان روزی است که دوباره دلم گرفته است. امروز همان روزی است که دوباره و هزارباره از خودم می پرسم: چرا؟
۸۲/۱۲/۲۵
چرا زندگی این طوری شده؟ چرا همه ی آدما افسردگی گرفتن؟ چرا همه ناراحتن؟ چرا همه سر در گمن؟ آناشید به طرز وحشتناکی افسرده شده، شراره یاد خاطرات می کنه، قدوس بی نهایت حالش بده، شهاب و اما شهاب، داغونه، داغون، بصیر هم پکره و من نه بهشتی ، نه جهنمی... .
امروز ... سکوتم ازرضایت نیست/// دلم اهل شکایت نیست
۸۳/۸/۳
کیانا این جا بود و هر وقت که می آد منو مملو از انرژی می کنه. براش خوشحالم که هند خوش گذشته....
امروز، می گویم که دلم برایش یک ذره شده است...
۸۴/۲/۲
امشب داشتم تقویم های پارسالیم رو پاک سازی می کردم، یاد کمیسیون به خیر. اسم تمام بچه ها و تمام تمرین ها بود. یادش به خیر. دورانی بود. هنوز اون آدمکی رو که کشیده نگه داشتم . نمی دونم چرا.....
و آخرین صفحه ی دفترم:
۸۴/۵/۱
دیشب نامزدی آناشید و روزبه بود. باورم نمی شه که آناشید نامزد کرده.
این دفتر رو با عروسی نگار و بهزاد شروع کردم و با نامزدی آناشید و روزبه تموم می کنم.
بهترین آرزوها رو برای تموم آدم ها ی این دفتر دارم.
سال 81 تا 84 سه ساله، ولی برای من سه تا 365 روز بود که خیلی خیلی بزرگ شدم. حالا من یه آدم دیگه شدم و یه احساس جدیدی برای شکفته شدن می کنم...
چه قدر دلم برای قدیم تنگ شده است و بیشتر از همه برای تو که نامت در تمام صفحه ها ی دفترم دیده می شود. کاش می شد چشمانم را ببندم و یک بار دیگر تمام لحظاتی را که از دست دادم، به دست بیاورم.
سال 87 هیچ احساس خاصی برای شکفته شدن ندارم. نمی دانم چه پیش خواهد آمد و چه اتفاقاتی در انتظار من است. نمی دانم کجای این دنیا هستم و اصولا کجا باید باشم.
چهار سال پیش هر چه را که گم کرده بودم، بالاخره خودم بودم و خودم، ولی امروز خودم را گم کرده ام.
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی/// باشد که از خزانه ی غیبم دوا کند
+ نوشته شده در سیزدهم مهر 1387ساعت توسط باران |
خوش به حال گوسفندان جدیدا کشف کرده ام که چه قدر ما انسان ها موجودات با شخصیتی هستیم. انسان به دنیا آمده ایم و خیلی هم به انسان بودنمان افتخار می کنیم. مثلاً فکر می کنیم که خیلی مهم هستیم و تمام موجودات عالم در خدمت ما هستند؛ از طبیعت و درخت و گل و گیاه گرفته تا معادن و مخازن زیر زمینی و روی زمینی. از حشرات بدبخت گرفته تا حیوانات زبان بسته که کم کم نسلشان دارد منقرض می شود و دیگر در باغ وحش ها هم دیده نمی شوند. از چوب و آهن و زغال سنگ گرفته تا آب و نوشابه و چیپس و پفک. واقعا جای شکر دارد که ما انسان آفریده شده ایم و مجبور نیستیم که حیوان باشیم. و حالا در این قرن بیست و یکم گوسفند بودن هم زیاد بد نست. این را هم تازه کشف کرده ام که خیلی هم خوب است؛ یعنی خیلی خیلی خوب است. مهمترین نکته اش این است که گوسفند خان عقل و مغز و فکر و هوش و فهم و تفکر ندارد و راحت و آسوده، نفس می کشد و زندگی می کند. هر کس فحشش داد، بی تفاوت نگاهش می کند، راحت و آزاد. اگر به او تهمت بزنند، با آن چشم های برجسته اش خیره می شود، بدون دغدغه و اضطراب، چون این واژه ها اصلا برایش تعریف شده نیستند. اگر دروغ های ناروا برایش ساختند، هیچ نمی فهمد و راحت می پذیرد. غذایش چیز فوق العاده ای نیست. مجبور نیست از کلّه ی سحر که بیدار می شود، فکر شکم باشد. می خورد، شکمش را پر می کند و بعد با بع کوتاهی از صاحبش سپاسگزاری می نماید. اگر هم علف گیرش نیامد، هیچ مشکلی ندارد. این قدر آشغال و زباله و پلاستیک و کارتن در مزرعه و دشت و دمن هست که می تواند همه اش را امتحان کند. گوسفند بودن یک خوبی دیگر هم دارد و آن این که هر چه بگویند می گوید بع و اطاعت می کند. مدرسه هم لازم نیست برود. از کودکی مجبور نیست در مهدکودک گذاشته شود و شعر یاد بگیرد و بعد هم برای افتخار پدر و مادرش همه ی آن چه در ذهنش فرو کرده اند، جلوی فک و فامیل بخواند تا خانواده تشویقش کنند و به وجود انسان کودکی همچون او ببالند و اعضای خاندان هم برای این که تشویق شود، عکس برگردان و آدامس تقدیمش کنند.. واقعاً خوش به حال گوسفند. گوسفند را چه به پول درآوردن؟ هی کار کردن و زحمت کشیدن؟ از این سو به آن سو دویدن و تلاش کردن و مرتب جواب رد شنیدن؟ از مزیت های دیگر گوسفندی خلاصی از دست فکرهای آزار دهنده و ناراحت کننده است؛ مثلا این که چه شغلی را انتخاب کنم، یا همسر ایده آل من چه کسی است، برای ادامه ی تحصیل به چه کشوری بروم، چه رشته ای را انتخاب کنم، فرزندم را چگونه تربیت کنم، اسمش را در چه کلاسی ثبت نام کنم، برای آینده اش نقشه بکشم و این فکر های بی خودی که بیشتر وقت آدم را در زمان حال و آینده می گیرد. دیگر این که هر طرف هولت بدهند، می روی. خلاصه، در فواید گوسفند بودن، نوشته ها بسیار است و سخن ها فراوان. در قرن بیست و یکم می توان انسان بود و گوسفندی زیست، می توان گوسفند بود و انسانی زیست. در روزگاری که همه چیزِ عالم قاطی شده است و معلوم نیست هر کس چه می گوید و چه کار می کند، خلق و خوی انسانیت و درندگی حیوانیت با هم عجین شده است. پس زیاد هم نباید به انسان بودن خودمان ببالیم و شادمان باشیم؛ زیرا گاهی حرکاتی از ما سر می زند که آن گوسفند بیچاره به عمرش هم، ندیده است و نشنیده است. خدایا! سلام مرا به گوسفندانت برسان و بگو: «ز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست» 

+ نوشته شده در هشتم شهریور 1387ساعت توسط باران |
مهسان جان، مهسان من تولدت مبارک اول و آخر هر کلامی می دانی که دوستت دارم و برایم عزیز هستی و خواهی بود. و متاسفم که زمانه هرگز آن گونه که تو می خواستی نبود و آن گونه که تو می طلبیدی نشد که دنیا هیچ گاه بر وفق مراد نمی گردد و آسمان بر خواسته ی ما نمی چرخد. می گفتی برایم نامه بنویس که من هیچ نیازی برای نامه نوشتم نمی بینم، چه که همین گونه که هستی عزیزی و دوست داشتنی که همین گونه که هستی خواستنی هستی. در این بهار زندگیت هیچ چیز از خدا برای تو نمی خواهم جز سلامتی و شادی که شاید خستگی های تنت را از وجودت بیرون کند و ناملایمات زندگی را از جانت بزداید. بهترین ها ی دو عالم را برایت خواستارم... با عشق پاورقی: مهسان دوست خوبی است که ای کاش همه ی شما یک دوست خوب در زندگیتان داشته باشید. مهسان مهربان است که ای کاش یک مهربان در زندگیتان داشته باشید. مهسان به حرف های دیگران خوب گوش می دهد که ای کاش همه ی شما گوش شنوا در زندگیتان داشته باشید و مهمتر از همه مهسان را دوست می دارم که ای کاش همه ی شما یک مهسان در زندگی داشته باشید که دوستش داشته باشید. 
+ نوشته شده در دوم شهریور 1387ساعت توسط باران |
هیجانم آرزوست در این زندگی خاکستری هیجان وارد شده است و چه قدر این هیجان دوست داشتنی است. رفتن برق هیجان جدید زندگی من است که واقعا سپاسگزار هیجان آفرینان هستم. *مثلاً دقیقاً وقتی برنامه ریزی کرده ای تا تکالیفت را انجام دهی، برق می رود و تو می مانی و ده صفحه مشق که باید تایپش کنی. بعد مثل مرغ سرکنده و پرکنده از این طرف می دوی به آن طرف و هی کاسه ی چه کنم چه کنم دستت می گیری و می زنی توی سرت که ای وای برق نداریم... . *بعد یادت می آید که از حمام آمده ای و اگر موهایت مثل موهای من بدبخت وز وزی باشد، به خاطر می آوری که تا لحظاتی دیگر به آسمان خواهد رفت و در و همسایه اگر خدایی نکرده چشمشان به جمال موهایت روشن شود، جیغشان می رود به آسمان که این کلّه ی پخ پخو از کجا آمده است و قربان بروم قدرت خدا را. *بعد یادت می آید که شب مهمان داری و قرار بوده خانه را آخرین لحظه جارو بکشی که تمیز تمیز باشد. با جارو شارژی هم آن قدرها کارت راه نمی افتد، ولی چاره ای نیست؛ به خودت امیدواری می دهی که وقتی برق نیست، آشغال های ریز روی زمین دیده نمی شود. *و بعد کم کم یادت می افتد که تلفن هم کار نمی کند، چون تلفن سیار داری و دیگر به برق وصل نیست. و خیلی هیجانات دیگر... . در این زندگی خاکستری تلنگری می خورد به ذهنم که وقتی برق به این سادگی در لحظه ای می رود و همه چیز مختل می شود، چرا کارهایت را می گذاری برای لحظه ی آخر که این گونه خار و خفیف شوی؟ و بعد تلنگری می خورد به ذهنم که وقتی نمی دانم تا چند لحظه ی دیگر برق هست، این عمر کوتاه کی به سر خواهد آمد؟ یک سال دیگر، چند ماه دیگر، چند ساعت یا چند دقیقه ی دیگر؟ شاید لحظه ای بعد یا همین الان... . و بعد یادم می آید که برق می رود، به همین سادگی؛ عمر هم تمام می شود به همین سادگی. شاید فردا خیلی دیر باشد برای تمام کارهایی که نگه داشته ام تا دقیقه ی نود انجامشان دهم. شاید فردا خیلی دیر باشد برای این که حرف دلم را بزنم. شاید فردا خیلی دیر باشد. درست مثل امروز که برق می رود و تلنگری می خورد به ذهنم که عمرم هم می رود، همان گونه که برق می رود. 
+ نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت توسط باران |
وداد من امروز یکشنبه «وداد» آمد کلاس موسیقی، مثل تمام یکشنبه هایی که می آید کلاس و می رود. مثل تمام یکشنبه هایی که من به او درس می دهم-البته مثلا درس می دهم- اما در اصل خیلی درس ها از او می گیرم و خیلی چیزها به من می آموزد. امروز وارد کلاس شد. گفتم: وداد چند تا خوبی؟ نگاهی کرد و گفت: حتا یکّی هم خوب نیستم. گفتم: چرا؟ گفت: هیچی... . و صد بار پرسیدم چرا و او عین صد بار جواب داد هیچ چی... . بعد با لحن خودش که تنها مخصوص به خود خودش است، گفت: چرا من می آم کلاس موسیقی؟ برای فرار از سوالی بی پاسخ گفتم: از بابات می پرسیدی. آخر پدر وداد فرهیخته است و دانشمند. گفت: پرسیدم. گفته برای این که باسواد بشی؛ ولی آخر سر گفت از باران جون بپرس. چون اون استادته و می دونه... . مغز نداشته ام را به کار انداختم. چرا باید بیاید کلاس موسیقی؟ چرا باید فلوت زدن را یاد بگیرد که در دنیای بی فلوتی ها هیچ اتفاقی نمی افتد که در دنیای بی بلزی ها هیچ حادثه ای رخ نمی دهد. در مقابل سوال صادقانه اش چه پاسخ خردمندانه ای می توانستم بدهم که هم راست باشد و هم کودکانه؟ هم واقعی باشد و هم حقیقی؟ چاره ای نبود. مثل تمام جواب های آدم بزرگ ها باید خزعبلاتی می بافتم به هم و لاطائلاتی تحویلش می دادم. تخته وایت برد را آوردم. مغز را کشیدم با دو نیمکره اش و شروع کردم به گفتن چرندیاتی که می دانستم پوچ و بی محتواست. بعد سرش را شیره مالیدم که چون تو با استعداد هستی، می توانی در آینده موسیقی دان خوبی شوی و چنین شوی و چنان شوی تا پزشک ها بیایند و کنسرت هایت را نگاه کنند و بزرگان و کوچکان برایت دست بزنند و هورا بکشند. تو می توانی نوازنده ی خوبی شوی: یک پیانیست قابل، یک گیتاریست توانا و یا یک جازیست خوش ذوق. بعد هم از علم و هنر برایش بافتم که فرق بین این ها در چیست که صادقانه بگویم، خودم هم هنوز نمی دانم. او گوش می داد به خوبی و می گفت که می فهمد من چه می گویم و متوجه می شود، چه بلغور می کنم، اما راستش را بخواهی خودم که می دانستم چه دارم تحویلش می دهم. مثل همه ی آدم بزرگ ها عاقلانه خالی بستم و صادقانه دروغ گفتم؛ بی هیچ زحمتی، بدون هیچ درد سری. حتی فکرش را هم نمی کرد که هر چه می گویم لزوما باور ندارم و هر چه می بافم، اعتقاد من نیست. داستان هایم را که می گفتم، یاد سنتور خاک گرفته ام افتادم که دوسال است صدایی ازش بیرون نیامده و بیچاره زیر خاک و خل ها دارد می پوسد. کوکش در رفته و صدای زنگ می دهد. نواهای خوش گذشته از دست رفته و با من قهر کرده است. حق دارد، حق دارد. یادش به خیر! روزگاری هشت ساعت در کنار هم بودیم. من می زدم و او هم خوش نوا صداهایی می داد و روحی به من می بخشید. چرندیاتم که تمام شد، یاد خودم افتادم. خود گمشده ام که روزگاری با موسیقی آمیخته و عجین بود و امروز هیچ نمی داند جز نوشته های نویسندگان قرون پیش. حرف هایم را شنید. هیچ نپرسید. آرام گفت: فهمیدم. و من می خواستم سرم را بکوبم به دیوار و بگویم: نه! نفهمیدی. وداد من هیچ لزومی ندارد که تو موسیقی یاد بگیری. هیچ اتفاقی نمی افتد اگر تو دو، ر، می، فا ... را به خوبی بلد نباشی و هیچ حادثه ای رخ نمی دهد اگر نتوانی بلز بزنی. اگر نت های موسیقی را حفظ نکنی، اشکالی ندارد. اگر فلوت را درست در دستت نگیری، آب از آب عالم تکان نمی خورد. اگر دوست نداری که ساز بزنی، عیبی ندارد. تمام مردم دنیا قرار نیست موسیقی دان شوند. مگر چند تا بتهون و باخ داشتیم؟ مگر فرامرز پایور و اردوان کامکار چند بار به دنیا آمده اند؟ مگر در این دنیا چند سال قرار است زندگی کنیم که تو خودت را به عذاب بیندازی؟ وداد جان می توانی موسیقی یاد نگیری. می توانی به زور کلاس نیایی. می توانی هر کاری که دلت خواست انجام دهی، اما فقط این را بدان که دنیای خاکستری ما با موسیقی رنگی می شود و اگر می خواهی رنگی باشی و همه جا را رنگی ببینی، موسیقی بیاموز. امروز من دانستم که روزهاست زندگی ام خاکستری شده است…
+ نوشته شده در هشتم تیر 1387ساعت توسط باران |
یک سفر دلچسب در این طهران خاک بر سر-با عرض پوزش- زندگی کردن، ماشینی بودن را باید یاد گرفت. سنگدل بودن و موذی گری کردن، دروغ گفتن و با چاپلوسی و تملق کار خود را پیش بردن را باید آموخت. چند روزی از این خاک پاک اما ناپاک جداشدیم و رفتیم روشن کوه (روستایی در ساری) روشن کوهی که همه اش سرسبزی بود و طراوت و زیبایی. نسیم خنک می وزید و مه صبحگاهی چشم را نوازش می داد. در این طهران گوشی تلفن همراه را باید همیشه همراه خود داشته باشی، روزی چند ساعت را پای تلویزیون و کامپیوتر و اینترنت بگذرانی. در این طهران باید بدانی که دور و اطرافت چه می گذرد و هر روز اخبار را دنبال کنی. چند ساعتی، پای تلفن، با این و آن گپ بزنی. اما در روستا که باشی به هیچ کدام از این ها نیازی نیست و آن جاست که حرف سهراب را می فهمی: خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها پای آن کاج بلند در روستا می شود به خویشتن خویش اندیشید به تمام آن چه که بوده ایم و به آن چه که باید باشیم و به حقیقت وجودی خود. در روستا می توان بوی زندگی را احساس کرد، وقتی که جنگل و کوه و آب و درخت به تو لبخند می زنند. در روستا می توان از تکنولوژی دور دور شد، اما خوشبخت خوشبخت بود. جای همگی سبز پاورقی1: و دوستی باید تا تو را با خود ببرد و تمام تلاشش را به کار بگیرد تا تو اوقات خوشی را داشته باشی و لحظات شیرینی را سپری کنی. پس: الهام عزیزم از تمام محبت هایت متشکرم که خالصانه و با عشق ما را پذیرفتی و خاطره ای خوش برایمان به یادگار گذاشتی. مهربانی ات را نمی توان جبران کرد، اما می گویم که دوستت دارم... . پاورقی2: نگین جان، مهسان عزیز جایتان را خالی کردیم، حسّابی. دفعه ی دیگر با شما.... پاورقی۳: متشکر از کیانا، کسرا، شاهین و بقیه که اوقات خوشی را برای بهتر شدن سفر فراهم کردند.
+ نوشته شده در سی ام خرداد 1387ساعت توسط باران
وصله های همیشگی وصله هایی را که بر لباسم دوخته اند را می شمرم؛ یک، دو، سه، ده، صد، هزار،... . وصله ای دیگر می بینم، از دور می آورندش تا بر لباسم بدوزند. نمی خواهم، نمی خواهم. به خدا از لباسم راضی هستم. به خداوندی خدا که خودم این لباس را انتخاب کرده ام، با عقل، با فهم، با شعور که این لباس برازنده ی من است که من این لباس را دوست دارم که این لباس به من شرف و عزت و اعتقاد می دهد. که این لباس خرافاتی نیست، که این لباس کهنه و مندرس و قدیمی نشده است. این لباس، لباس شما نیست که از بس شسته باشیدش رنگ و رویش رفته باشد که این لباس جدید است که این لباس برازنده ی تمام انسان هایی است که نمی خواهند بی لباس باشند. وصله هایتان را نمی خواهم. وصله هایتان را بچسبانید به خودتان که جز دروغگویی و ریا و تزویر کار دیگری یاد نگرفتید. که چسبیده اید به صندلی های لباس فروشیتان و می خواهید، همه از شما لباس بخرند. نمی خواهم. فریاد می زنم. صدایی از اعماق گلویم خارج می شود، هیچ کس نمی شنود. هیچ کس نمی خواهد که بشنود. هیچ کس نیست که گوشی داشته باشد برای شنیدن. صد و شصت و اندی است که وصله ها را انتخاب کرده اید، در گنجه نگاه داشته اید و هر بار، یکی را که برازنده ی خودتان است، بیرون می آورید و می چسبانید به من، می چسبانید به ما. خسته ام. از این همه وصله که به لباس من می چسبانید، خسته شده ام. لباس ایمان مرا با وصله های رنگیتان که برازنده ی خودتان است، منقش نکنید که اگر ذره ای عقلتان را به کار می انداختید، می دانستید که تمام لباس های عالم زیبا هستند. وصله هایی که می چسبانید خداوند بر شما چسبانده است و خود نمی بینید چون چشمی ندارید که ببینید. ![]()
+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط باران |
گاهی آرزو می کنم همه چیز را ببخشم اما طعم عاشق شدن را بچشم با همه ی دردها و رنج هایش یا با همه ی شیرینی ها و تلخی هایش که این عقل امان مرا بریده است
+ نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط باران
یک نمایشگاه نمایشگاه کتاب رفتن حسی شیرین را در من بیدار می کند، حس متفاوت بودن. خیلی ها می آیند و می روند، در آن ازدحام و شلوغی بالاخره چند نفری به تو تنه می زنند، به چند نفر می گویی ببخشید و معذرت خواهی چند نفر را هم می شنوی. چند تا کتاب می بینی و تورقی می کنی و چشمت با چند رمان و داستان و در مجموع کتاب تازه آشنا می شود...(اگر کتاب جدیدی باشد... .) و مهم تر از همه که من عاشق این قسمتش هستم تخفیف ی ست که می گیری ... (اگر تخفیف در کار باشد... .) و اما امسال نمایشگاه کتاب بوی اسلام می داد. به هر ترتیب و به هر طریق که بود کتاب های دینی و مذهبی جلوی چشمت بود. اولین غرفه ها در بهترین جاهای نمایشگاه متعلق به کتاب های مذهبی و تبلیغات اسلامی بود. از پوستر داخل محوطه که جمله ی ولتر را که علیه پیروان دیانت مسیحی نوشته بود تا آن آخر نمایشگاه که می توانستی یا نمی توانستی به دیدارش نائل شوی اسلام بود و اسلام. امیر کبیر، نشر نی، مروارید، نیلوفر، قطره، آگاه و تمام ناشرینی که روزی روزگاری سری در سرها داشتند و همه ی ما به آن ها مدیونیم و به هر حال حقی بر گردن ادب و فرهنگ این مرز و بوم دارند، در انتهای سالن قرار داشتند. نکته ی جالب تر ظاهر کثیف فروشنده ها بود که واقعا تو ذوق می زد و جلب توجه می کرد هر چه نامرتب تر گویی مقبول تر ... . به هر حال چیزهای دیگری هم بود: گشت ارشاد، سازمان انتقال خون، غذا فروشی، پلیس، آتش نشانی و غیره ... . قیمت کتاب ها هم که قربانش بروم، هر سال دریغ از پارسال، گران تر از گران... دستی به جیب بردیم و پول هایی که سنگینی می کرد را تقدیم غرفه ها کردیم. به هر حال ... می دانم و مطمئنم، سال دیگر خواهم گفت: دریغ از پارسال ... 
+ نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط باران |
.jpg)
دلم گرفته است
دلم سخت گرفته است
+ نوشته شده در ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط باران |
اگر هیچ وقت دلم برای خودم نسوخته بود، امروز سوخت. آهای آدم ها که درس می خوانید، دانشگاه می روید و خوشحالید از این که کتابی هست و دفتری و قلمی، قدر بدانید. قدر روزهایی که پشت میز تحصیل می نشینید و بی هیچ مشکل ذهنی و دغدغه ی روحی درس می خوانید. قدر بدانید چون کسانی هستند که از حق تحصیلات عالیه محروم اند که یک موسسه ی کوچک در پیت را هم از دست داده اند که در انتظارند نامهربانی ها تمام شود. دلم سوخته است... دلم برای خودمان سوخته است...
+ نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1387ساعت توسط باران
یادت می آید بعد از سیزده روز تعطیلی همیشه اولین موضوعی که معلم سر کلاس می گفت تا انشا بنویسیم چه بود: تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید؟ ما هم خوشحال و شاد و خندان که جیب های خود را پر از عیدی کرده بودیم، مامان هم تا می توانست داده بود ما خورده بودیم و پروار راهی مدرسه شده بودیم، نفسمان از جای گرم بلند می شد و داد سخن می دادیم که عید رفتیم خانه ی فلان فامیل این طوی شد، رفتیم خانه ی فلان فامیل آن طوری شد. کلی هم عشق می کردیم و جزو افتخاراتمان بود که خوش گذشته است. حالا که دیگر مامان خانم آرتروز دارد و نمی تواند کار کند(و البته در عید هم مریض شد، به شدت) مجبور شدم هیکل خود را تکان بدهم و مثل یک دختر خوب و حرف گوش کن کارها را انجام دهم. امسال تمام عید مثل کوزت (بلا نسبت کوزت...) دم ظرفشویی ایستاده بودم و ظرف می شستم. مراحل کار بسیار ساده بود. در ابتدا که مهمان ها سرازیر می شدند، پیشدستی می دادم، بعد انواع شیرینی های مامان پز را تعارف می کردم. پیشدستی های قبلی را جمع می کردم، پیشدستی تمیز می دادم و آجیل تعارف می کردم. چند دقیقه می گذشت، پیشدستی های قبلی را جمع می کردم، پیشدستی های جدید می دادم و بعد میوه تعارف می کردم. آخر سر هم دم در می ایستادم و با جملات کلیشه ای که دیگر نیازی نیست برای گفتنشان فکر کنیم و تقریبا می توان گفت که به زبان مبارک هم چندان فشار نمی آید چون خودش می داند کدام طرفی بچرخد، خداحافظی می کردم: قربونتون برم، زحمت کشیدید تشریف آوردید، ان شاء الله سال خوبی داشته باشید و ... گوش هایمان هم همین یک جمله را می شنید: ان شا الله امسال عروس بشی. یکی نیست بگوید شما که سیصد و شصت و پنج روز از حال ما خبر نداشتید، شما که اصلا نمی دانید ما چه کار می کنیم، کی مریض می شویم، چند روز بیمارستان بودیم، چه غم ها و شادی هایی داریم، شما که یک سال این طرف ها سر و کله اتان پیدا نشده بود، خب حالا هم نمی آمدید. کسی چیزی نمی گفت به خدا. ما نه تنها دلگیر نمی شدیم، که به کارهایمان هم می رسیدیم. به هر حال تا به این ثانیه که مشغول پذیرایی از میهمان ها بودیم. ای کاش همیشه چهار پنج روز بعد از سیزده بدر تعطیل بودیم، می ماندیم خانه خستگی عید دیدنی را از تن به در می کردیم. حالا هم می توانم آن انشای قدیمی را با اندکی تغییر بنویسم: به نام خدا امسال عید بسیار خوبی را همراه خانواده گذراندم... خانم اجازه! خانم اجازه! دیگه توضیح نداره... اگه می خواین بدونین، برید کتاب بینوایان رو بخونید، از کوزت هم معذرت خواهی کنید که من امسال خودم رو به جای اون جا زدم. 
+ نوشته شده در دهم فروردین 1387ساعت توسط باران
متشکر از موزی که من را به بازی هفت دعوت کرد. و این می تواند پایان خوبی برای امسال باشد و این گونه آخرین نوشته ی امسال را تقدیمتان کنم: هفت اتفاق مهم امسال زندگی ام: موفقیت در تحصیل پیروزی در کار ترجمه شروع کردن نوازندگی دف پیشرفت های شغلی انجام دادن چند تحقیق مسافرت و مهمتر از همه با شعور تر شدن از پارسال (با عرض پوزش از آنانی که کارهای مهم در زندگی اشان زیاد داشته اند) از هفت نفر می خواهم تشکر کنم: مادرم پدرم عرفان(برادرم) الهام نگین کسرا آرین و از هفت دوست وبلاگی که من را تنها نگذاشتند و دلنوشته هایم را خواندند: مهسان فینگیل بانو محسن مهیار علی اعظم عسل و هفت آرزو برای شما خوبان در سال جدید: دلتان شاد تنتان سلامت لبتان خندان روحتان متعالی کلامتان نافذ چشمانتان بینا فکرتان در جستجوی حقیقت وجودتان عشق سال 1387 مبارک
+ نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1386ساعت توسط باران |
از طهران تا زاهدان دوستم در طهران به این می اندیشد که چگونه مراقب چشم های همسرش باشد تا به زنان دیگر نگاه نکند و خدایی نکرده فکر خیانت به سر شوهرش نزند و کمی آن طرف تر در زاهدان زن بلوچ آماده می شود تا برای عروسی شوهرش که می خواهد زن دوم بگیرد، لباس بدوزد. در طهران به این فکر می کنیم که عصر جمعه کدام پارک را انتخاب کنیم: ساعی یا گفتگو و در زاهدان حتی یک پارک سبزهم وجود ندارد تا شهروندی دل گرفته و غم هایش را با گل ها و چمن ها قسمت کند. در فکر این هستم که آخرین فیلمی را که اکران می شود، ببینم و از قبل بلیت رزرو کنم و آن طرف تر در زاهدان اصلا سینمایی وجود ندارد که بتوان معنی سینما رفتن را درک کرد. فروشنده ی طهرانی به این می اندیشد که چگونه جنس آشغال درجه ده چینی خود را به مشتری بیندازد و با آن زبان چرب و نرمش تمام دروغ های زندگی اش را بگوید تا کالایش را به ما غالب کند و آن طرف تر در زاهدان مرد بلوچ صادقانه و خاصانه می گوید که این اجناس چینی هستند. در پی نواختن ساز از این شاخه با آن شاخه پریدن، شده است عادت جوانان طهران و کمی آن طرف تر در زاهدان مادری می خواهد تا طهران بیاید، کاردانی موسیقی بخواند و به کودکش موسیقی یاد بدهد، چون همسرش هنوز موسیقی را حلال نمی داند. در طهران آب حمام ساعت ها هدر می رود و آن طرف تر در زاهدان تا دوسال پیش همه از این طرف به آن طرف در پی آب آشامیدنی بودند تا دبه هایشان را پر کنند. در طهران می توان ساعت ها نشست و حرف زد، از پارک ها و سینماها و فرهنگسراها و موزه ها از پاشاژهای رنگارنگ و از تیپ و مدل های جدید، ولی آیا می توان چند ثانیه آن هم فقط چند ثانیه از خلوص و صداقت انسان هایش گفت؟ در شهری که هیچ چیز نیست تا زرق و برقش کورت کند، در خطه ای که رفتارهای عجیب و غریب مردمش تو را مجذوب نمی کند، می شود، ساعت ها نشست و به انسان بودن فکر کرد. به صداقت و خلوص و یک رنگ بودن، به دوست داشتن همه ی انسان ها و مهم تر از همه به عادت کردن. می توان ساعت ها نشست و به تفاوت بین پایتخت و پایتخت نشینی و زاهدان و زندگی کردن در زاهدان فکر کرد. می توان ساعت ها نشست و از محبت های خالصانه ی مرجان و دنا و مهسان و از مهمان نوازی گرمشان سخن گفت. این جا طهران است پایتخت ایران و کمی آن طرف تر زاهدان شهری است که به معنی واقعی کلمه سوخته است. پاورقی تمام نوشته های بالا دلیل بر این نیست که برخی رفتارهای ناشایست اهالی زاهدان از یادم برود.
+ نوشته شده در هفدهم اسفند 1386ساعت توسط باران |
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را باد!
و آبرویم را نریزی دل!
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است ...
مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در بیست و نهم آذر 1386ساعت توسط باران |
دلم از این اتوبوس ها گرفته است و دیگر حالم ازشان به هم می خورد. نمی دانم در این طهران چه خبر است که این همه هم که می گویند تعداد اتوبوس ها را اضافه کرده اند، باز هم همیشه کم است، همیشه من دیر به کلاس می رسم، از بس که ساعت حرکتشان نا مرتب و بی برنامه است و همیشه آن قدر شلوغ است که یا دستم لای در می ماند، یا پایم. مثل بچه ی نامادری این پله ی آخر پایین پایین به من می رسد که به زور در اتوبوس بچپم و چند نفری را هم هل بدهم و هی بگویم: خانوما! یه ذره برید جلو! خانوما! یه ذره برید جلو.... هر لحظه هم احتمال سقوط هست. جدیدا که ماشا الله خانم ها آن قدر زیاد شده اند ( خودمانیم! نمی دانم چرا هر چه مادر بوده، دختر زاییده. این هم از این سوالاتی است که بعد از مرگ باید از خدا بپرسم.) که قسمت آقایان هم می آیند و بر روی صندلی هایشان می نشینند. البته حقشان است. از بس این آقایان زور گفته اند، باید کم کم تنبیه شوند و یاد بگیرند که خانم ها به آن ها زور بگویند. (فمینیستی از نوع بارانی) حالا بعد از کلی فس فسِ راننده و خونسرد بودنش اتوبوس راه می افتد و خدا نکند از این اتوبوس های قدیمی باشد؛ تر تر تر تر می خواهد برود و معلوم نیست یک ساعت دیگر می رسد یا ده ساعت. موقع پیاده شدن هم که مکافات داریم. اگر ته اتوبوس باشی که رسما بدبختی، هی باید این را هل دهی و بگویی ببخشید و هی آن را هل دهی. اگر هم دم در ایستاده باشی که بدبخت تری. چرا؟ چون هی هر که می خواهد سوار شود، غر غر می کند که: خانوم! برو عقب وایستا. جلوی در واینستا...... اتوبوس های بلیطی که واقعا مرگ آور است، مخصوصا در زمستان ها که دوستان از شب قبل شلغم و باقالی زیاد خورده اند و با پنجره های بسته، بوهای عجیب و غریب، تمام فضا را اشغال می کند و دیگر مجالی برای تنفس نمی ماند. باز پولی ها بهتر است. صد تومان پول می دهی، حداقل راحت تر نفس می کشی. آه! خدایا! این از ایرانی که ساختی. این از اتوبوس هایش. و این هم از مردمش. هدیه ی دیگری هم اگر داری بفرست بیاید که با عشق می گوییم: شکرت
+ نوشته شده در هشتم آذر 1386ساعت توسط باران
امروز یکی از شادترین روزهای زندگی ام بود و دقیقاً 365 روز پیش ساعت 8 صبح از شدت درد و سوزش چشم از خواب بیدار شدم. پلک هایم به هم چسبیده بودند و از هم باز نمی شدند. آن روز مثل روزهای دیگر زندگی نبود که آفتاب به داخل اتاقم بتابد و نورش نوازشم دهد. آن نور همیشگی، چشم هایم را می زد، حتا در تاریک ترین تاریک ها، حتا در زیر آن پلک های به هم چسبیده. یادم می آید که جیغ زدم، و شروع کردم به گریه کردن. اول بالشتم را گاز می گرفتم و کم کم شروع کردم به گاز گرفتن ملافه و تشک. اشک از چشمانم سرازیر شد و من نمی دانستم که کور شده ام یا هنوز امیدی هست تا بار دیگر ببینم. اصلا نمی دانستم چه بلایی برسرم آمده، هرچند می دانستم دسته گل خودم بود که به آب سپرده بودمش. این لنزهای لعنتی کار دستم داده بود، لنزهایی که می خواستم خودم را با آن ها گول بزنم و بگویم که عینکی نیستم. خدا را شکر که مامان خانم و آقا بابا بودند که مرا در آغوش بگیرند و نوازشم کنند، ولی این اولین باری بود که آن ها با هم گریه ی مرا دیده بودند و این اولین باری بود که سه نفری نظاره گر گریه کردن باران بودیم. ساعت 8 صبح هیچ دکتری نبود که به دیدارش نائل شویم، پس صبر تنها چاره بود. از ساعت 8 تا 9 صبر کردم و گریه کردم و داد زدم و در دل دعا خواندم. در آن لحظات به هیچ چیز فکر نمی کردم، جز آن که خداوند بینایی ام را از من نگرفته باشد. در تخیلات خود، خویشتن خویش را نابینایی تصور کردم که دیگر باید عصای سفید به دست، همه جا برود. داشتم نقشه می کشیدم که کم کم خط بریل را یاد بگیرم و لحظه ی بعد به این فکر می کردم که حوصله اش را ندارم و نمی توانم زندگی را بدون چشم ادامه دهم. خودم را بالای پشت بام خانه امان تصور می کردم در حالی که می خواهم از طبقه ی چهارم خودم را به پایین پرت کنم و خودکشی نمایم و در آن یک ساعت که به اندازه ی یک قرن برای من گذشت، انواع و اقسام راه های خودکشی را مرور کردم: یادم آمد که مرضیه (هم کلاسی ام) قرص قلب خورده بود و خودش را کشت، بعد فکر کردم همان طبقه ی چهارم و بالا پشت بام از همه چیز راحت تر است و فکر کردم که صادق هدایت چه شهامتی داشت که خودش را با گاز خفه کرد و متوجه شدم که من هرگز نمی توانم آن نوع خودکشی را امتحان کنم. چشم هایم بسته بودند و من، توان باز کردنشان را نداشتم و این بزرگ ترین امتحانی بود که باید از آن عبور می کردم: بینایی یا نابینایی؟ زمان گذشت تا این که پس از دو ساعت انتظار به مطب دکتر رسیدم و هنوز گریه می کردم. آن روز به اندازه ی تمام عمرم گریه کردم و صادقانه بگویم، خیلی هم بیشتر. آدم سیب زمینی چون من که مفهوم گریه آن قدرها برایش شفاف نیست، می گرید و این فکاهی ترین فکاهی سال بود. دکتر در چشمانم قطره ی بی حس کننده ریخت و پلک ها را از هم گشود. اولین چیزی که دیدم صورتِ تر مامان خانم بود که روبرویم نشسته بود. خدا را شکر کردم که می بینم و هنوز می بینم و هنوز می بینم. سه روز چشمانم بسته بود. سه روز تمام، اما اصلا مهم نبود؛ فقط مهم این بود که ببینم. بار دیگر ببینم. سه روز دانشگاه نرفتنم مهم نبود، مهم نبود که صمیمی ترین دوستم به عیادتم نیامد-و تا لحظه ی مرگم این موضوع را فراموش نخواهم کرد، هر چند که دیگر جای این زخم دارد خوب می شود- مهم نبود که غذا چه بخورم با چه کار کنم، فقط مهم این بود که بار دیگر ببینم و بتوانم ببینم و این بزرگ ترین پاداش خداوند بود. مهربانی های مامان خانم و نگین دوستم و عیادت الهام و بهارو کسرا همه دلپذیر بود، اما مهم این بود که بار دیگر ببینم و ببینم و ببینم. سه روز در تاریکی تمام به سر بردن، تخیلم را قوی کرد، بسیار قوی. داستان های را که خوانده بودم مرور می کردم و عذاب می کشیدم که نمی توانستم به اینترنت بیایم و در نهایت، برای هر آن چه که داشتم و نداشتم خدا را شکر کردم. برای هر آن چه که می خواستم داشته باشم و آرزو می کردم و ای کاش می گفتم، هیچ ارزشی قائل نبودم، تنها مهم این بود که بار دیگر ببینم. 365 روز گذشته است و من امروز می بینم و هنوز چشمی هست تا ببینم و بنویسم و این نیست مگر از محبت های بی نهایت پروردگار مهربان.
+ نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1386ساعت توسط باران
مدت ها بود سینما نرفته بودم. البته آن قدرها هم مهم نیست. دیگر در این دنیای عجیب و غریب مهم نیست که چه کارها می شود کرد. نه! نه! غلط کردم. توبه کردم. این قدر در این دنیا نمی شود هیچ کاری کرد که اگر به سینما بروم باید جار بزنم. درایرانی که اجازه ندارم به دانشگاه بروم و این روزها هر چه که می گذرد، داغش بیشتر بر دلم می ماند، (به نظرت اگر یک روز به فرزندانم بگویم که در ایران به جرم ب ه ا ی ی بودن اجازه نداشتم به دانشگاه بروم باور می کنند؟ تو چی؟ باور می کنی؟) در این روزها که نمی شود هر چه دلم خواست بپوشم، با هر که می خواهم بگردم، به هر کجا می خواهم بروم، در این روزها که گاهی برای نفس کشیدن هم باید اجازه گرفت، سینما رفتنم را باید جار بزنم. توفیق اجباری، فیلم آبگوشتی محمد رضا گلزار و باران کوثری را دیدن، آن قدرها مهم نیست، یعنی اصلا مهم نیست. همبرگر خوردن مهم نیست، هیچ چیز مهم نیست، مهم این است که هنوز دوستی هست تا با او بشود به سینما رفت و حرف زد و فیلم دید. مهم نیست که دخترها برای دیدن این محمد رضاخان در سینما وول می خوردند و برایش دست می زدند، مهم نیست که من در تمام فیلم فکر می کردم که باران کوثری در خون بازی کجا و در این فیلم کجا (و بعد هی به خودم نهیب می زم که بابا جان! به تو چه! دلش خواسته در این فیلم بازی کند) مهم نیست، هیچ کدام این ها مهم نیست. دوستی است که می ماند و خدا را شکر که هنوز محبتی هست و عشقی هست و سینمایی هست. متشکر عاشقانه هایت برای من عارفانه هایت برای خودت و خدا را شکر که دوستم سهیل که از طبقه ی دوم یک ساختمان پایین افتاده بود، حالش بهتر است و خدا را شکر که صدای دعاهای ما را شنید و مغزش داغون تر از این که هست، نشد و خدا را شکر که قطع نخاع نشده و خدا را شکر که هنوز زنده است. و خدا را شکر که هنوز دستم می نویسد... شاید روزی همین هم باشد... شاید روزی همین را هم ازمان بگیرند...
+ نوشته شده در بیستم آبان 1386ساعت توسط باران
+ نوشته شده در یازدهم آبان 1386ساعت توسط باران
اولش که کلاسا تموم می شه، همچین آدم رو جو می گیره که انگار یک ماه یعنی یک سال، که یعنی می تونی نفس بکشی، که یعنی دیگه چه خبره، که یعنی می ری صفا و خوش گذرونی! (آره جون خودم!) اول اولش که آدم شوکه است امتحانا تموم شده و تا می آد دور خودش بچرخه، دو سه روز می گذره. بعد من می افتم به کتاب جمع کردن و بردن و گذاشتن توی انباری، کاغذا رو دسته بندی می کنم و مرتب می کنم. اتاقم رو که تو طول امتحانا اون قدر بهم ریختم که نمی تونم حتی توش راه برم مرتب می کنم و این هم خودش یه چند روزی طول می کشه. بعد هی می رم سراغ کتابخونم و با خودم عهد می کنم که حتما حتما اون کتابایی که نخوندم رو بخونم. تا کتاب می آد دستم، حالت تهوع بهم دست می ده و یاد امتحانا می افتم و بی خیالش می شم. این وسط مسطا هم بالاخره یه روزآدم می ره پارک، یه روز با دوستاش می ره بیرون، چهار تا مغازه نگاه می کنه و خلاصه توی شهر می چرخه. و یه هو به خودش می آد و می بینه که یک ماه تعطیلی مثل برق و باد گذشت و هیچ کاری هم نکرد. واقعا هم توی این چند هفته هیچ کار به درد بخوری انجام ندادم. حالا بماند که خیلی هم ماهیت تعطیلی برای آدم مشخص نیست و هر تصمیمی که از قبل گرفته تا انجامش بده، دود می شه می ره هوا. غصه ام شده. دوباره از هفته ی دیگه باید رفت و سر کلاس نشست. هر چند که دلم واسه ی همه ی دوستام خیلی خیلی خیلی تنگ شده، اما هنوز خستگی ترم قبل تموم نشده. تا باد چنین بادا!
+ نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1386ساعت توسط باران |
قاصدک! هان چه خبر آوردی ؟ از کجا وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی اما، اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نيست مرا نه ز ياری نه ز ديار و دياری - باری برو آن جا که بود چشمی گوشی با کس برو آن جا که تو را منتظرند قاصدک! در دل من همه کورند و کرند دست بردار از اين در وطن خويش غريب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گويد که دروغی تو ، دروغ که فريبی تو، فريب قاصدک! هان! ولی ...آخر ...ای وای راستی آيا رفتی با باد ؟ با توام آی !کجا رفتی ؟ آی! ... راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی، جايی؟ در اجاقی -طمع شعله نمی بندم -خردک شرری هست هنوز قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در دوازدهم شهریور 1386ساعت توسط باران
امان از این هیکل چون عکسی در وبلاگ مبارک نگذارده ام، می خواهم توضیح دهم که من موجود لاغری هستم. همه، همیشه و همه جا این امر را به من تذکر می دهند که من لاغر هستم و نمی فهمند که خب! دست خودم که نیست، این طوری خلق شده ام دیگر. (به مسائل ژنتیکی هم توجه نمی کنند، خاندان ما نسل اندر نسل لاغرند.) مثلا کیانا همیشه می گوید که به من دست نزن، استخوان هایت می رود توی تنم و دردم می آید یا کسرا لقب چهار استخوان یک روکش به من داده یا نگین سر تا پایم را نگاه می کرد و می گفت که انگل دارم. خلاصه ی کلام همه ی دوستان گرامی لقبی به من حقیر داده بودند. مامان خانم هم صبح تا شب در صدد پروار کردن من است. انواع و اقسام قرص ها و ویتامین ها را می دهد و مرا از فیض حضور میوه ها در امان نمی گذارد. یک بند هم می گوید بخور، بخور. کم می خوری، لاغری، نحیفی. تا این که این تصور به مغز ما خطور کرد که نکند تیروئید داریم و یا شاید هم انگلی در شکم مبارک وول می خورد و ما بی اطلاع. و از آن جایی که دور از جان سگ، همچون این حیوان با وفا از خون دادن می ترسیدم و همه اش از این قضیه فرار می کردم، بالاخره در یک صبح دل انگیز زور مامان خانم چربی و رفتم و آزمایش خون و انگل و از این حرف ها دادم. و می دانی چه شد؟ همه چیز نرمال بود. هیچ مرض و بیماری هم نداشتم و حتی دریغ از یک انگل کوچک که دلمان خوش باشد. حالا از آن روز اوضاع بدتر هم شده، چون همه به این نتیجه رسیده اند که حتما من چیزی نمی خورم که لاغر هستم و حالا صد برابر به جان من غر می زنند که : بخور، بخور. چرا این را نوشتم؟ همه ی آدم ها به ظاهر نگاه می کنند و خیلی برایشان مهم نیست که چه طور آدمی هستی. نتیجه: اگر چاقی همه غر می زنند که چرا چاقی اگر لاغری همه فضول اند که چرا لاغری.
+ نوشته شده در هشتم شهریور 1386ساعت توسط باران |
به نام خدا 1- تبریک می گم به خودم که این امتحانای کوفتی تموم شد و نمی دونی چه حالی داره وقتی آدم صبح ها بدون استرس از خواب بیدار می شه. (تعجب نکن. می دونم امتحانای بقیه خیلی وقته تموم شده. خب مال ما این طوریه، چپن در قیچیه. ایشاللا درست می شه!) 2- بالاخره موفق شدم آپ کنم و این از برکت تموم شدن گرفتاری ها بود، وگرنه همچنان در این کهنه بازار می موندم. 3- توی این چند وقته خیلی اتفاقای بدی برام افتاد که البته نمی خوام بهشون فکر کنم، ولی متحیرم در خلقت خدا که این بشر دو پا هر چی بلا سرش می آد، دوباره از جاش بلند می شه و قدم بر می داره. 4- قالب وبم رو عوض کردم. وای! خیلی سخت بود، من هم که ناوارد، جونم در اومد. آخر سر هم یه نه خوشگلش رو انتخاب کردم. دنبال بهترش هستم، اگه سراغ داشتید خبرم کنید. 5- مواظب خودتون باشید.
+ نوشته شده در سی ام مرداد 1386ساعت توسط باران |
عزيز دل من اين چند وقت، آن قدر اتفاقات عجيب و غريب افتاده كه الان ذهنم انباشته از افكار و عقايد مختلف است و هر كدام را كه بنويسم، به ديگري خيانت كرده ام. پس مي نويسم براي دوستي كه دوستش دارم: در اين دنيايي كه هيچ كس به فكر تو نيست، در اين دنيايي كه هر روز دوستي مي آيد و ردّ پايي مي نهد و مي رود، در اين دنيايي كه كسي تو را براي خودت دوست ندارد و همه تو را براي خودشان مي خواهند، يك نفر مي آيد كه از شمال است. با چشمان آبيش به تو نگاه مي كند و تو را «عزيز دل من» خطاب مي كند. تو را دوست دارد به خاطر خودت تو را باهمه ي نا مهرباني هايت و كم محبتي هايت دوست مي دارد از بيماريت غصه دار مي شود و از شادمانيت خشنود مي گردد يك نفر مي آيد كه تو را به خاطر خودت و به خاطر خودت و به خاطر باران بودنت دوست مي دارد در اين دنيايي كه اميدي به دوستي هيچ كس نيست يك نفر هست كه مرا به خاطر خودم دوست مي دارد و مرا «عزيز دل من» خطاب مي كند.
+ نوشته شده در چهاردهم تیر 1386ساعت توسط باران |
تو ببخش با این که مسلمان نیستم امروز برای صدمین بار مُردم. امروز برای صدمین بار کشته شدم. اولین بار که کشته شدم، یادم هست. هفت سال داشتم، کودکانه وارد کلاس شدم، کودکی پرسخن و شاد. کوله پشتی صورتی ام را بر پشت می کشیدم و فکر می کردم زیباترین محصّل کلاس اولی دنیا هستم. همه فهمیدند. همه فهمیدند که من مسلمان نیستم؛ آن روزنه! امّا به زودی فهمیدند. پچ پچ های کودکانه ی پشت میزها شروع شد و تا نطق های پای تخته ی معلمان ادامه یافت. از نمازخانه ی مدرسه که نمی خواستم در آن نماز اسلامی بخوانم تا درس دینی و معلم بهشت و جهنمی اش. نماز جماعت که می شد، می رفتند و صدای درونم می پرسید که کجا قایم شوم . می دویدم، پلّه ها را دو تا یکی می پریدم، از بالا به پایین. دستشویی را پناهگاه خود می کردم و وقتی می رسیدم که کاملاً دلم درد گرفته بود. دندان هایم را آن قدر به هم فشار می دادم که زبانم آن وسط گم می شد. آب به راه می افتاد، آب قرمز. دهانم پر می شد، پرازمزه ی قرمز زندگی. هنوزهم که استرس دارم، دلم درد می گیرد، هنوز هم که حرف نماز جماعت می شود، می دوم از خودم به خاطراتم، از خاطراتم به خودم. امروز برای صدمین بار کشته شدم. هوا گرم است. آفتاب می تابد همچون همیشه، کوله پشتی را بر پشت می کشم، کوله پشتی مشکی رنگ. گام های دانشجویی ام را برمی دارم، یکی پس از دیگری، تند تند راه می روم که دیر نرسم. نفس زنان وارد دانشکده می شوم، دانشکده ی کوچک سه کلاسی امان، با دیوارهای چوبی و درهای آهنی. استاد نشسته است، بر روی مبل چرمی، کتابش روی میز و کیفش بر روی مبل دیگر. می گویم سلام. لبخند می زند، همچون همیشه. به ساعت روی دیوار نگاه می کنم، دیررسیده ام، امّا او به کلاس نرفته است. وارد کلاس می شوم. برعقب ترین صندلی کلاس می نشینم. صندلی های جلوخالی است، صندلی هایی با نایلون های تازه. بچه ها آمده اند، صدای پچ پچ های همیشگی و حرف های خودمانی اشان فضا را پر کرده است. استاد می آید. قدم های تند و سریعش را به داخل برمی دارد. کتاب در دست، «کلیات سعدی» و کیف بر دوش راستش. رو به روی ما می ایستد، جلوی تخته ی کلاس چوبی. نگاهی به همه می اندازد، چشمانش را از روی چشمانم می لغزاند. - «بچه ها! من دیگه نمی آم کلاس. دیگه حاضر نیستم با شما همکاری کنم.» بغض گلویش را می گیرد، صدایش می لرزد، عصبانی است و غمگین. - «برید بگید درس سعدیتون رو بدن به یه استاد دیگه، شماها لیاقت نداشتید من بهتون درس بدم.» دهانم بسته بود، دهان هایمان بسته بود، دهان هایی که زیاد حرف زده بودند و زیادی هم حرف زده بودند. استاد می نشیند. بر روی مبل همیشگی اش. از جایش بلند می شود، به سمت در می رود، از کلاس خارج می شود و در را می کوبد. امروز برای صدمین بار کشته شدم. کاش هنوز دستشویی بود که به سمتش بدوم تا تمام شود این تحقیرهایی که نمی دانم تا کی بر سر من است و بر سر ماست. تا کی ما جداییم از بقیه و بقیه برتر ازما و بقیه می کوبند بر سر ما و از لیاقت ما حرف می زنند و درباره ی لیاقت ما سخن می گویند. او با ما نان و نمک خورده بود. ما را دوست می داشت. می گفت که ما را دوست می دارد. می گفت که فرقی نمی کند که چه دینی داشته باشیم. می گفت انسان ها به صرف انسان بودنشان لیاقت دارند، لیاقت درس خواندن، دانشگاه رفتن و حرف زدن و اگر ما را به دانشگاه راه نمی دهند، ما لیاقتش را داریم، اما نگفته بود که دوست داشتن ما را با گذشتش اثبات خواهد کرد. امروز کشته شدم، برای صدمین بار؛ امروز کشته شدیم، برای صدمین بار.
+ نوشته شده در سیزدهم خرداد 1386ساعت توسط باران |
روح پدرم شاد که می گفت به استاد فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ و استاد همه چیز به ما آموخت، جز آن چه که باید می آموخت.
+ نوشته شده در دوم خرداد 1386ساعت توسط باران |