دیشب بعد از مدت ها دفتر خاطراتم را بیرون کشیدم و تمام آن چه گذشته بود مرور کردم.
همیشه فکر می کردم بیست و پنج سالگی ام که برسد، خیلی اتفاق های خوبی برایم افتاده است، خیلی پیشرفت ها حاصل شده و به خیلی چیزها دست یافته ام، و واقعا هم همین طور است، اما خیلی خسته ام.
۸۱/۱۱/۳
خیلی جالبه که من احمقم و هیچی نمی فهمم از محبت و احساسات انسان ها. فقط می دونم که خیلی دوسشون دارم، خیلی.
و امروز 13/7/87 نظرم کاملا عوض شده است. نمی توانم بگویم که همه را دوست دارم، چون ندارم، ولی خیلی ها را دوست دارم و البته به آن درجه از خلوص که سال 81 داشته ام، نیستم.
۸۱/۱۱/۲۰
خیلی جالبه که همه منو بچه تلقی می کنند. چرا؟ من که بزرگ شدم. چه جوری ثابت کنم؟
و امروز 13/11/87 آرزو می کنم که ای کاش بزرگ نشده بودم و هنوز هم همه فکر می کردند من کوچکم. کم کم متلک های مامان خانم و آقا بابا شروع شده است و تکه ها یی که می اندازند و دوست دارند دخترشان برود خانه ی بخت. دیگر نمی خواهم ثابت کنم بزرگ شده ام که همان کودکی ما را بس.
۸۱/۱۲/۲۹
الان آخرین سحری رو خوردم و جنگ علیه عراق آغاز شد. ساعت 6:30 صبح است و اخبار، خبر جنگ و آتش باران را می دهد.
و امروز 13/11/87 می خندم به این که غصه می خوردم تنها برای یک جنگ.
امروز برای هزاران جنگ باید غصه بخورم. برای بمب گذاری ها، برای در زندان بودن ها، برای تهمت ها و بدتر از همه باید نگران باشم برای نقشه هایی که آقایان برای ما و سر به نیست کردن ما کشیده اند.
۸۲/۲/۲۱
رفتیم عکس ها رو چاپ کنیم. وقتی برگشتیم، من و سولماز دلمون گرفته بود که چه طوری می خوایم از هم جدا شیم. دلمون خیلی برای هم تنگ می شه. خلاصه سولماز هم طبق معمول، اشکش در دست، گریه اش در اومد و گفت:
خیلی دلم می خواد ببینم پسرای کلاس با کی ازدواج می کنن. مثلا شهاب با کی ازدواج می کنه یا پیام و آرمین، یا رامین....
و امروز 13/7/87 معماها تقریبا حل شده است. جز معمای یک نفر که همواره به عنوان یک سر با قی و برقرار خواهد ماند، تا ابد، تا ابدیت.
۸۲/۵/۲۹
چه احساسی داری حالا که دو سال رو با شادی ، نشاط، خوشحالی، غم و گریه، عشق، مهربانی، عروسی، مسافرت، امتحان، کنسل شدن کلاس ها و دیر خوابیدن ها و رسیتال ها و کنسرت ها به پایان رسوندی؟
- صادقانه بگم؟ وقتی کالسکه ای رو که توش پر از همه ی چیزهای خوبیه که می خواستی، می بینی که داره می ره و تو دیگه توش نیستی، پر از آدمای دوست داشتنی و با محبتی است که حالا تنهات می ذارن، اون موقع چه احساسی بهت دست می ده؟ احساس می کنی یه چیزی توی گلوت گوله شده، هی فشارش می دی، اما یه هو چشمات، بارونی می شه، قلبت درد می گیره، سرت سوت می کشه و مهمتر از همه روحت آزرده می شه.
این نوشته را زمانی نوشته ام که کاردانی موسیقی با همه ی خاطرات خوبش تمام شده بود.
دیشب که دوباره خواندمش، واقعا یک چیزی ته گلویم گلوله شد، هی سعی کردم قورتش بدهم، اما آسمان چشمانم بارانی شد... .
۸۲/۱۱/۶
شاید یه روزی، یه لحظه ای، و یا یه ساعتی پشیمون بشم از این که چرا نرفتیم خارج. شاید توی یه موقعیتی از خودم بدم بیاد که چرا زندگیم رو بهتر نساختم شاید یه روزی اون روزی که به انتهای خط رسیدم، بفهمم که چه قدر و چه قدر اشتباه کردم. توی اون لحظه نمی دونم باید چی کار کنم. آیا زندگی برای من همین رو می خواست؟ یا من با اشتباهاتم عرصه رو تنگ تر و تنگ تر کردم؟ نمی دونم کجای راه رو اشتباه رفتم. امشب خیلی دلم گرفته است....
۸۷/۷/۱۳
امروز دقیقا همین موقعیت است. امروز دقیقا همان روزی است که دوباره دلم گرفته است. امروز همان روزی است که دوباره و هزارباره از خودم می پرسم: چرا؟
۸۲/۱۲/۲۵
چرا زندگی این طوری شده؟ چرا همه ی آدما افسردگی گرفتن؟ چرا همه ناراحتن؟ چرا همه سر در گمن؟ آناشید به طرز وحشتناکی افسرده شده، شراره یاد خاطرات می کنه، قدوس بی نهایت حالش بده، شهاب و اما شهاب، داغونه، داغون، بصیر هم پکره و من نه بهشتی ، نه جهنمی... .
امروز ... سکوتم ازرضایت نیست/// دلم اهل شکایت نیست
۸۳/۸/۳
کیانا این جا بود و هر وقت که می آد منو مملو از انرژی می کنه. براش خوشحالم که هند خوش گذشته....
امروز، می گویم که دلم برایش یک ذره شده است...
۸۴/۲/۲
امشب داشتم تقویم های پارسالیم رو پاک سازی می کردم، یاد کمیسیون به خیر. اسم تمام بچه ها و تمام تمرین ها بود. یادش به خیر. دورانی بود. هنوز اون آدمکی رو که کشیده نگه داشتم . نمی دونم چرا.....
و آخرین صفحه ی دفترم:
۸۴/۵/۱
دیشب نامزدی آناشید و روزبه بود. باورم نمی شه که آناشید نامزد کرده.
این دفتر رو با عروسی نگار و بهزاد شروع کردم و با نامزدی آناشید و روزبه تموم می کنم.
بهترین آرزوها رو برای تموم آدم ها ی این دفتر دارم.
سال 81 تا 84 سه ساله، ولی برای من سه تا 365 روز بود که خیلی خیلی بزرگ شدم. حالا من یه آدم دیگه شدم و یه احساس جدیدی برای شکفته شدن می کنم...
چه قدر دلم برای قدیم تنگ شده است و بیشتر از همه برای تو که نامت در تمام صفحه ها ی دفترم دیده می شود. کاش می شد چشمانم را ببندم و یک بار دیگر تمام لحظاتی را که از دست دادم، به دست بیاورم.
سال 87 هیچ احساس خاصی برای شکفته شدن ندارم. نمی دانم چه پیش خواهد آمد و چه اتفاقاتی در انتظار من است. نمی دانم کجای این دنیا هستم و اصولا کجا باید باشم.
چهار سال پیش هر چه را که گم کرده بودم، بالاخره خودم بودم و خودم، ولی امروز خودم را گم کرده ام.
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی/// باشد که از خزانه ی غیبم دوا کند
خوش به حال گوسفندان
جدیدا کشف کرده ام که چه قدر ما انسان ها موجودات با شخصیتی هستیم.
انسان به دنیا آمده ایم و خیلی هم به انسان بودنمان افتخار می کنیم. مثلاً فکر
می کنیم که خیلی مهم هستیم و تمام موجودات عالم در خدمت ما هستند؛
از طبیعت و درخت و گل و گیاه گرفته تا معادن و مخازن زیر زمینی و روی زمینی.
از حشرات بدبخت گرفته تا حیوانات زبان بسته که کم کم نسلشان دارد منقرض
می شود و دیگر در باغ وحش ها هم دیده نمی شوند. از چوب و آهن و زغال سنگ
گرفته تا آب و نوشابه و چیپس و پفک.
واقعا جای شکر دارد که ما انسان آفریده شده ایم و مجبور نیستیم که حیوان
باشیم.
و حالا در این قرن بیست و یکم
گوسفند بودن هم زیاد بد نست.

این را هم تازه کشف کرده ام که خیلی هم خوب است؛ یعنی خیلی خیلی
خوب است. مهمترین نکته اش این است که گوسفند خان عقل و مغز و فکر و
هوش و فهم و تفکر ندارد و راحت و آسوده، نفس می کشد و زندگی می کند.
هر کس فحشش داد، بی تفاوت نگاهش می کند، راحت و آزاد. اگر به او تهمت
بزنند، با آن چشم های برجسته اش خیره می شود، بدون دغدغه و اضطراب،
چون این واژه ها اصلا برایش تعریف شده نیستند. اگر دروغ های ناروا برایش
ساختند، هیچ نمی فهمد و راحت می پذیرد. غذایش چیز فوق العاده ای نیست.
مجبور نیست از کلّه ی سحر که بیدار می شود، فکر شکم باشد. می خورد،
شکمش را پر می کند و بعد با بع کوتاهی از صاحبش سپاسگزاری می نماید.
اگر هم علف گیرش نیامد، هیچ مشکلی ندارد. این قدر آشغال و زباله و پلاستیک
و کارتن در مزرعه و دشت و دمن هست که می تواند همه اش را امتحان کند.
گوسفند بودن یک خوبی دیگر هم دارد و آن این که هر چه بگویند می گوید بع و
اطاعت می کند.
مدرسه هم لازم نیست برود. از کودکی مجبور نیست در مهدکودک گذاشته شود
و شعر یاد بگیرد و بعد هم برای افتخار پدر و مادرش همه ی آن چه در ذهنش فرو
کرده اند، جلوی فک و فامیل بخواند تا خانواده تشویقش کنند و به وجود انسان کودکی
همچون او ببالند و اعضای خاندان هم برای این که تشویق شود، عکس برگردان و
آدامس تقدیمش کنند..
واقعاً خوش به حال گوسفند. گوسفند را چه به پول درآوردن؟ هی کار کردن
و زحمت کشیدن؟ از این سو به آن سو دویدن و تلاش کردن و مرتب جواب رد
شنیدن؟
از مزیت های دیگر گوسفندی خلاصی از دست فکرهای آزار دهنده و ناراحت
کننده است؛ مثلا این که چه شغلی را انتخاب کنم، یا همسر ایده آل من چه
کسی است، برای ادامه ی تحصیل به چه کشوری بروم، چه رشته ای را
انتخاب کنم، فرزندم را چگونه تربیت کنم، اسمش را در چه کلاسی ثبت نام کنم،
برای آینده اش نقشه بکشم و این فکر های بی خودی که بیشتر وقت آدم را در
زمان حال و آینده می گیرد. دیگر این که هر طرف هولت بدهند، می روی.

خلاصه، در فواید گوسفند بودن، نوشته ها بسیار است و سخن ها فراوان.
در قرن بیست و یکم می توان انسان بود و گوسفندی زیست، می توان گوسفند
بود و انسانی زیست.
در روزگاری که همه چیزِ عالم قاطی شده است و معلوم نیست هر کس چه
می گوید و چه کار می کند، خلق و خوی انسانیت و درندگی حیوانیت با هم عجین
شده است.
پس زیاد هم نباید به انسان بودن خودمان ببالیم و شادمان باشیم؛ زیرا گاهی
حرکاتی از ما سر می زند که آن گوسفند بیچاره به عمرش هم، ندیده است و نشنیده است.
خدایا! سلام مرا به گوسفندانت برسان و بگو:
«ز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست»
مهسان جان، مهسان من
تولدت مبارک
اول و آخر هر کلامی می دانی که دوستت دارم و برایم عزیز هستی و خواهی بود.
و متاسفم که زمانه هرگز آن گونه که تو می خواستی نبود و آن گونه که تو می طلبیدی نشد که دنیا هیچ گاه بر وفق مراد نمی گردد و آسمان بر خواسته ی ما نمی چرخد.
می گفتی برایم نامه بنویس که من هیچ نیازی برای نامه نوشتم نمی بینم، چه که همین گونه که هستی عزیزی و دوست داشتنی که همین گونه که هستی خواستنی هستی.
در این بهار زندگیت هیچ چیز از خدا برای تو نمی خواهم جز سلامتی و شادی که شاید خستگی های تنت را از وجودت بیرون کند و ناملایمات زندگی را از جانت بزداید.
بهترین ها ی دو عالم را برایت خواستارم...
با عشق

پاورقی:
مهسان دوست خوبی است که ای کاش همه ی شما یک دوست خوب در زندگیتان داشته باشید.
مهسان مهربان است که ای کاش یک مهربان در زندگیتان داشته باشید.
مهسان به حرف های دیگران خوب گوش می دهد که ای کاش همه ی شما گوش شنوا در زندگیتان داشته باشید
و مهمتر از همه
مهسان را دوست می دارم که ای کاش همه ی شما یک مهسان در زندگی داشته باشید که دوستش داشته باشید.
فردا دیر است
هیجانم آرزوست
در این زندگی خاکستری هیجان وارد شده است و چه قدر این هیجان دوست داشتنی است. رفتن برق هیجان جدید زندگی من است که واقعا سپاسگزار هیجان آفرینان هستم.
*مثلاً دقیقاً وقتی برنامه ریزی کرده ای تا تکالیفت را انجام دهی، برق می رود و تو می مانی و ده صفحه مشق که باید تایپش کنی. بعد مثل مرغ سرکنده و پرکنده از این طرف می دوی به آن طرف و هی کاسه ی چه کنم چه کنم دستت می گیری و می زنی توی سرت که ای وای برق نداریم... .
*بعد یادت می آید که از حمام آمده ای و اگر موهایت مثل موهای من بدبخت وز وزی باشد، به خاطر می آوری که تا لحظاتی دیگر به آسمان خواهد رفت و در و همسایه اگر خدایی نکرده چشمشان به جمال موهایت روشن شود، جیغشان می رود به آسمان که این کلّه ی پخ پخو از کجا آمده است و قربان بروم قدرت خدا را.
*بعد یادت می آید که شب مهمان داری و قرار بوده خانه را آخرین لحظه جارو بکشی که تمیز تمیز باشد. با جارو شارژی هم آن قدرها کارت راه نمی افتد، ولی چاره ای نیست؛ به خودت امیدواری می دهی که وقتی برق نیست، آشغال های ریز روی زمین دیده نمی شود.
*و بعد کم کم یادت می افتد که تلفن هم کار نمی کند، چون تلفن سیار داری و دیگر به برق وصل نیست.
و خیلی هیجانات دیگر... .

در این زندگی خاکستری تلنگری می خورد به ذهنم که وقتی برق به این سادگی در لحظه ای می رود و همه چیز مختل می شود، چرا کارهایت را می گذاری برای لحظه ی آخر که این گونه خار و خفیف شوی؟
و بعد تلنگری می خورد به ذهنم که وقتی نمی دانم تا چند لحظه ی دیگر برق هست، این عمر کوتاه کی به سر خواهد آمد؟
یک سال دیگر، چند ماه دیگر، چند ساعت یا چند دقیقه ی دیگر؟ شاید لحظه ای بعد یا همین الان... .
و بعد یادم می آید که برق می رود، به همین سادگی؛ عمر هم تمام می شود به همین سادگی.
شاید فردا خیلی دیر باشد برای تمام کارهایی که نگه داشته ام تا دقیقه ی نود انجامشان دهم. شاید فردا خیلی دیر باشد برای این که حرف دلم را بزنم. شاید فردا خیلی دیر باشد. درست مثل امروز که برق می رود و تلنگری می خورد به ذهنم که عمرم هم می رود، همان گونه که برق می رود.
یک کودک، هزارها حرف
وداد من
امروز یکشنبه «وداد» آمد کلاس موسیقی، مثل تمام یکشنبه هایی که می آید کلاس و می رود. مثل تمام یکشنبه هایی که من به او درس می دهم-البته مثلا درس می دهم- اما در اصل خیلی درس ها از او می گیرم و خیلی چیزها به من می آموزد.
امروز وارد کلاس شد.
گفتم: وداد چند تا خوبی؟
نگاهی کرد و گفت: حتا یکّی هم خوب نیستم.
گفتم: چرا؟
گفت: هیچی... .
و صد بار پرسیدم چرا و او عین صد بار جواب داد هیچ چی... .
بعد با لحن خودش که تنها مخصوص به خود خودش است، گفت:
چرا من می آم کلاس موسیقی؟
برای فرار از سوالی بی پاسخ گفتم:
از بابات می پرسیدی.
آخر پدر وداد فرهیخته است و دانشمند.
گفت: پرسیدم. گفته برای این که باسواد بشی؛ ولی آخر سر گفت از باران جون بپرس. چون اون استادته و می دونه... .
مغز نداشته ام را به کار انداختم. چرا باید بیاید کلاس موسیقی؟ چرا باید فلوت زدن را یاد بگیرد که در دنیای بی فلوتی ها هیچ اتفاقی نمی افتد که در دنیای بی بلزی ها هیچ حادثه ای رخ نمی دهد.
در مقابل سوال صادقانه اش چه پاسخ خردمندانه ای می توانستم بدهم که هم راست باشد و هم کودکانه؟ هم واقعی باشد و هم حقیقی؟
چاره ای نبود. مثل تمام جواب های آدم بزرگ ها باید خزعبلاتی می بافتم به هم و لاطائلاتی تحویلش می دادم.
تخته وایت برد را آوردم. مغز را کشیدم با دو نیمکره اش و شروع کردم به گفتن چرندیاتی که می دانستم پوچ و بی محتواست. بعد سرش را شیره مالیدم که چون تو با استعداد هستی، می توانی در آینده موسیقی دان خوبی شوی و چنین شوی و چنان شوی تا پزشک ها بیایند و کنسرت هایت را نگاه کنند و بزرگان و کوچکان برایت دست بزنند و هورا بکشند. تو می توانی نوازنده ی خوبی شوی: یک پیانیست قابل، یک گیتاریست توانا و یا یک جازیست خوش ذوق. بعد هم از علم و هنر برایش بافتم که فرق بین این ها در چیست که صادقانه بگویم، خودم هم هنوز نمی دانم.
او گوش می داد به خوبی و می گفت که می فهمد من چه می گویم و متوجه می شود، چه بلغور می کنم، اما راستش را بخواهی خودم که می دانستم چه دارم تحویلش می دهم.
مثل همه ی آدم بزرگ ها عاقلانه خالی بستم و صادقانه دروغ گفتم؛ بی هیچ زحمتی، بدون هیچ درد سری. حتی فکرش را هم نمی کرد که هر چه می گویم لزوما باور ندارم و هر چه می بافم، اعتقاد من نیست.
داستان هایم را که می گفتم، یاد سنتور خاک گرفته ام افتادم که دوسال است صدایی ازش بیرون نیامده و بیچاره زیر خاک و خل ها دارد می پوسد. کوکش در رفته و صدای زنگ می دهد. نواهای خوش گذشته از دست رفته و با من قهر کرده است. حق دارد، حق دارد.
یادش به خیر! روزگاری هشت ساعت در کنار هم بودیم. من می زدم و او هم خوش نوا صداهایی می داد و روحی به من می بخشید.

چرندیاتم که تمام شد، یاد خودم افتادم. خود گمشده ام که روزگاری با موسیقی آمیخته و عجین بود و امروز هیچ نمی داند جز نوشته های نویسندگان قرون پیش.
حرف هایم را شنید. هیچ نپرسید.
آرام گفت: فهمیدم.
و من می خواستم سرم را بکوبم به دیوار و بگویم:
نه! نفهمیدی.
وداد من
هیچ لزومی ندارد که تو موسیقی یاد بگیری. هیچ اتفاقی نمی افتد اگر تو دو، ر، می، فا ... را به خوبی بلد نباشی و هیچ حادثه ای رخ نمی دهد اگر نتوانی بلز بزنی.
اگر نت های موسیقی را حفظ نکنی، اشکالی ندارد. اگر فلوت را درست در دستت نگیری، آب از آب عالم تکان نمی خورد. اگر دوست نداری که ساز بزنی، عیبی ندارد. تمام مردم دنیا قرار نیست موسیقی دان شوند. مگر چند تا بتهون و باخ داشتیم؟ مگر فرامرز پایور و اردوان کامکار چند بار به دنیا آمده اند؟ مگر در این دنیا چند سال قرار است زندگی کنیم که تو خودت را به عذاب بیندازی؟
وداد جان
می توانی موسیقی یاد نگیری. می توانی به زور کلاس نیایی. می توانی هر کاری که دلت خواست انجام دهی، اما فقط این را بدان که دنیای خاکستری ما با موسیقی رنگی می شود و اگر می خواهی رنگی باشی و همه جا را رنگی ببینی، موسیقی بیاموز.
امروز
من دانستم که روزهاست زندگی ام خاکستری شده است…
سفر به روشن کوه ساری
یک سفر دلچسب
در این طهران خاک بر سر-با عرض پوزش- زندگی کردن، ماشینی بودن را باید یاد گرفت. سنگدل بودن و موذی گری کردن، دروغ گفتن و با چاپلوسی و تملق کار خود را پیش بردن را باید آموخت.
چند روزی از این خاک پاک اما ناپاک جداشدیم و رفتیم
روشن کوه (روستایی در ساری)
روشن کوهی که همه اش سرسبزی بود و طراوت و زیبایی. نسیم خنک می وزید و مه صبحگاهی چشم را نوازش می داد.
در این طهران گوشی تلفن همراه را باید همیشه همراه خود داشته باشی، روزی چند ساعت را پای تلویزیون و کامپیوتر و اینترنت بگذرانی. در این طهران باید بدانی که دور و اطرافت چه می گذرد و هر روز اخبار را دنبال کنی. چند ساعتی، پای تلفن، با این و آن گپ بزنی.
اما
در روستا که باشی به هیچ کدام از این ها نیازی نیست و آن جاست که حرف سهراب را می فهمی:
خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها
پای آن کاج بلند
در روستا می شود به خویشتن خویش اندیشید
به تمام آن چه که بوده ایم و به آن چه که باید باشیم و به حقیقت وجودی خود.
در روستا می توان بوی زندگی را احساس کرد، وقتی که جنگل و کوه و آب و درخت به تو لبخند می زنند.
در روستا می توان از تکنولوژی دور دور شد، اما خوشبخت خوشبخت بود.
جای همگی سبز
پاورقی1:
و دوستی باید تا تو را با خود ببرد و تمام تلاشش را به کار بگیرد تا تو اوقات خوشی را داشته باشی و لحظات شیرینی را سپری کنی. پس:
الهام عزیزم
از تمام محبت هایت متشکرم که خالصانه و با عشق ما را پذیرفتی و خاطره ای خوش برایمان به یادگار گذاشتی. مهربانی ات را نمی توان جبران کرد، اما می گویم که دوستت دارم... .
پاورقی2:
نگین جان، مهسان عزیز
جایتان را خالی کردیم، حسّابی. دفعه ی دیگر با شما....
پاورقی۳:
متشکر از کیانا، کسرا، شاهین و بقیه که اوقات خوشی را برای بهتر شدن سفر فراهم کردند.
روزهای سخت
وصله های همیشگی
وصله هایی را که بر لباسم دوخته اند را می شمرم؛ یک، دو، سه، ده، صد، هزار،... .
وصله ای دیگر می بینم، از دور می آورندش تا بر لباسم بدوزند.
نمی خواهم، نمی خواهم. به خدا از لباسم راضی هستم.
به خداوندی خدا که خودم این لباس را انتخاب کرده ام، با عقل، با فهم، با شعور که این لباس برازنده ی من است که من این لباس را دوست دارم که این لباس به من شرف و عزت و اعتقاد می دهد. که این لباس خرافاتی نیست، که این لباس کهنه و مندرس و قدیمی نشده است.
این لباس، لباس شما نیست که از بس شسته باشیدش رنگ و رویش رفته باشد که این لباس جدید است که این لباس برازنده ی تمام انسان هایی است که نمی خواهند بی لباس باشند.
وصله هایتان را نمی خواهم.
وصله هایتان را بچسبانید به خودتان که جز دروغگویی و ریا و تزویر کار دیگری یاد نگرفتید.
که چسبیده اید به صندلی های لباس فروشیتان و می خواهید، همه از شما لباس بخرند.
نمی خواهم.
فریاد می زنم. صدایی از اعماق گلویم خارج می شود، هیچ کس نمی شنود.
هیچ کس نمی خواهد که بشنود.
هیچ کس نیست که گوشی داشته باشد برای شنیدن.
صد و شصت و اندی است که وصله ها را انتخاب کرده اید، در گنجه نگاه داشته اید و هر بار، یکی را که برازنده ی خودتان است، بیرون می آورید و می چسبانید به من، می چسبانید به ما.
خسته ام. از این همه وصله که به لباس من می چسبانید، خسته شده ام.
![]()
لباس ایمان مرا با وصله های رنگیتان که برازنده ی خودتان است، منقش نکنید
که اگر ذره ای عقلتان را به کار می انداختید، می دانستید که تمام لباس های عالم زیبا هستند.
وصله هایی که می چسبانید
خداوند
بر شما چسبانده است
و خود نمی بینید
چون چشمی ندارید که ببینید.
یک احساس درونی
گاهی
آرزو می کنم همه چیز را ببخشم
اما طعم عاشق شدن را بچشم
با همه ی دردها و رنج هایش
یا
با همه ی شیرینی ها و تلخی هایش
که این عقل
امان مرا بریده است
نمایشگاه کتاب
یک نمایشگاه
نمایشگاه کتاب رفتن حسی شیرین را در من بیدار می کند، حس متفاوت بودن.
خیلی ها می آیند و می روند، در آن ازدحام و شلوغی بالاخره چند نفری به تو تنه می زنند، به چند نفر می گویی ببخشید و معذرت خواهی چند نفر را هم می شنوی. چند تا کتاب می بینی و تورقی می کنی و چشمت با چند رمان و داستان و در مجموع کتاب تازه آشنا می شود...(اگر کتاب جدیدی باشد... .)
و مهم تر از همه که من عاشق این قسمتش هستم
تخفیف ی ست که می گیری ... (اگر تخفیف در کار باشد... .)

و اما امسال
نمایشگاه کتاب بوی اسلام می داد.
به هر ترتیب و به هر طریق که بود کتاب های دینی و مذهبی جلوی چشمت بود.
اولین غرفه ها در بهترین جاهای نمایشگاه متعلق به کتاب های مذهبی و تبلیغات اسلامی بود.
از پوستر داخل محوطه که جمله ی ولتر را که علیه پیروان دیانت مسیحی نوشته بود
تا آن آخر نمایشگاه که می توانستی یا نمی توانستی به دیدارش نائل شوی
اسلام بود و اسلام.
امیر کبیر، نشر نی، مروارید، نیلوفر، قطره، آگاه و تمام ناشرینی که روزی روزگاری سری در سرها داشتند و همه ی ما به آن ها مدیونیم و به هر حال حقی بر گردن ادب و فرهنگ این مرز و بوم دارند،
در انتهای سالن قرار داشتند.
نکته ی جالب تر
ظاهر کثیف فروشنده ها بود
که واقعا تو ذوق می زد و جلب توجه می کرد
هر چه نامرتب تر گویی مقبول تر ... .
به هر حال چیزهای دیگری هم بود:
گشت ارشاد، سازمان انتقال خون، غذا فروشی، پلیس، آتش نشانی و غیره ... .
قیمت کتاب ها هم که قربانش بروم، هر سال دریغ از پارسال، گران تر از گران...
دستی به جیب بردیم و پول هایی که سنگینی می کرد را تقدیم غرفه ها کردیم.
به هر حال ...
می دانم و مطمئنم، سال دیگر خواهم گفت:
دریغ از پارسال ...
......
اگر هیچ وقت دلم برای خودم نسوخته بود، امروز سوخت.
آهای آدم ها که درس می خوانید، دانشگاه می روید و خوشحالید از این که کتابی هست و دفتری و قلمی، قدر بدانید. قدر روزهایی که پشت میز تحصیل می نشینید و بی هیچ مشکل ذهنی و دغدغه ی روحی درس می خوانید.
قدر بدانید
چون
کسانی هستند که از حق تحصیلات عالیه محروم اند
که یک موسسه ی کوچک در پیت را هم از دست داده اند
که در انتظارند نامهربانی ها تمام شود.
دلم سوخته است...
دلم برای خودمان سوخته است...
یادت می آید بعد از سیزده روز تعطیلی همیشه اولین موضوعی که معلم سر کلاس می گفت تا انشا بنویسیم چه بود:
تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید؟
ما هم خوشحال و شاد و خندان که جیب های خود را پر از عیدی کرده بودیم، مامان هم تا می توانست داده بود ما خورده بودیم و پروار راهی مدرسه شده بودیم، نفسمان از جای گرم بلند می شد و داد سخن می دادیم که عید رفتیم خانه ی فلان فامیل این طوی شد، رفتیم خانه ی فلان فامیل آن طوری شد. کلی هم عشق می کردیم و جزو افتخاراتمان بود که خوش گذشته است.
حالا که دیگر مامان خانم آرتروز دارد و نمی تواند کار کند(و البته در عید هم مریض شد، به شدت) مجبور شدم هیکل خود را تکان بدهم و مثل یک دختر خوب و حرف گوش کن کارها را انجام دهم.
امسال تمام عید مثل کوزت (بلا نسبت کوزت...) دم ظرفشویی ایستاده بودم و ظرف می شستم.
مراحل کار بسیار ساده بود. در ابتدا که مهمان ها سرازیر می شدند، پیشدستی می دادم، بعد انواع شیرینی های مامان پز را تعارف می کردم. پیشدستی های قبلی را جمع می کردم، پیشدستی تمیز می دادم و آجیل تعارف می کردم. چند دقیقه می گذشت، پیشدستی های قبلی را جمع می کردم، پیشدستی های جدید می دادم و بعد میوه تعارف می کردم. آخر سر هم دم در می ایستادم و با جملات کلیشه ای که دیگر نیازی نیست برای گفتنشان فکر کنیم و تقریبا می توان گفت که به زبان مبارک هم چندان فشار نمی آید چون خودش می داند کدام طرفی بچرخد، خداحافظی می کردم:
قربونتون برم، زحمت کشیدید تشریف آوردید، ان شاء الله سال خوبی داشته باشید و ...
گوش هایمان هم همین یک جمله را می شنید: ان شا الله امسال عروس بشی.
یکی نیست بگوید شما که سیصد و شصت و پنج روز از حال ما خبر نداشتید، شما که اصلا نمی دانید ما چه کار می کنیم، کی مریض می شویم، چند روز بیمارستان بودیم، چه غم ها و شادی هایی داریم، شما که یک سال این طرف ها سر و کله اتان پیدا نشده بود، خب حالا هم نمی آمدید. کسی چیزی نمی گفت به خدا. ما نه تنها دلگیر نمی شدیم، که به کارهایمان هم می رسیدیم.
به هر حال تا به این ثانیه که مشغول پذیرایی از میهمان ها بودیم.
ای کاش همیشه چهار پنج روز بعد از سیزده بدر تعطیل بودیم، می ماندیم خانه خستگی عید دیدنی را از تن به در می کردیم.
حالا هم می توانم آن انشای قدیمی را با اندکی تغییر بنویسم:
به نام خدا
امسال عید بسیار خوبی را همراه خانواده گذراندم...
خانم اجازه! خانم اجازه! دیگه توضیح نداره... اگه می خواین بدونین، برید کتاب بینوایان رو بخونید، از کوزت هم معذرت خواهی کنید که من امسال خودم رو به جای اون جا زدم.

سال نو مبارک

متشکر از موزی که من را به بازی هفت دعوت کرد.
و این می تواند پایان خوبی برای امسال باشد و این گونه آخرین نوشته ی امسال را تقدیمتان کنم:
هفت اتفاق مهم امسال زندگی ام:
موفقیت در تحصیل
پیروزی در کار ترجمه
شروع کردن نوازندگی دف
پیشرفت های شغلی
انجام دادن چند تحقیق
مسافرت
و مهمتر از همه با شعور تر شدن از پارسال
(با عرض پوزش از آنانی که کارهای مهم در زندگی اشان زیاد داشته اند)
از هفت نفر می خواهم تشکر کنم:
مادرم
پدرم
عرفان(برادرم)
الهام
نگین
کسرا
آرین
و از هفت دوست وبلاگی که من را تنها نگذاشتند و دلنوشته هایم را خواندند:
مهسان
فینگیل بانو
محسن
مهیار
علی
اعظم
عسل
و هفت آرزو برای شما خوبان در سال جدید:
دلتان شاد
تنتان سلامت
لبتان خندان
روحتان متعالی
کلامتان نافذ
چشمانتان بینا
فکرتان در جستجوی حقیقت
وجودتان عشق
سال 1387 مبارک

.jpg)