تبليغاتX
صداکن مرا - نمایشگاه کتاب

نمایشگاه کتاب

 

یک نمایشگاه

 

نمایشگاه کتاب رفتن حسی شیرین را در من بیدار می کند، حس متفاوت بودن.

خیلی ها می آیند و می روند، در آن ازدحام و شلوغی بالاخره چند نفری به تو تنه می زنند، به چند نفر می گویی ببخشید و معذرت خواهی چند نفر را هم می شنوی. چند تا کتاب می بینی و تورقی می کنی و چشمت با چند رمان و داستان و در مجموع کتاب تازه آشنا می شود...(اگر کتاب جدیدی باشد... .)

و مهم تر از همه که من عاشق این قسمتش هستم

تخفیف ی ست که می گیری ... (اگر تخفیف در کار باشد... .)

 

 

و اما امسال

نمایشگاه کتاب بوی اسلام می داد.

به هر ترتیب و به هر طریق که بود کتاب های دینی و مذهبی جلوی چشمت بود.

اولین غرفه ها در بهترین جاهای نمایشگاه متعلق به کتاب های مذهبی و تبلیغات اسلامی بود.

از پوستر داخل محوطه که جمله ی ولتر را که علیه پیروان دیانت مسیحی نوشته بود

تا آن آخر نمایشگاه که می توانستی یا نمی توانستی به دیدارش نائل شوی

اسلام بود و اسلام.

امیر کبیر، نشر نی، مروارید، نیلوفر، قطره، آگاه  و تمام ناشرینی که روزی روزگاری سری در سرها داشتند و همه ی ما به آن ها مدیونیم و به هر حال حقی بر گردن ادب و فرهنگ این مرز و بوم دارند،

در انتهای سالن قرار داشتند.

نکته ی جالب تر

ظاهر کثیف فروشنده ها بود

که واقعا تو ذوق می زد و جلب  توجه می کرد

هر چه نامرتب تر گویی مقبول تر ... .

به هر حال چیزهای دیگری هم بود:

گشت ارشاد، سازمان انتقال خون، غذا فروشی، پلیس، آتش نشانی و غیره ... .

قیمت کتاب ها هم که قربانش بروم، هر سال دریغ از پارسال، گران تر از گران...

دستی به جیب بردیم و پول هایی که سنگینی می کرد را تقدیم غرفه ها کردیم.

به هر حال ...

می دانم و مطمئنم، سال دیگر خواهم گفت:

دریغ از پارسال ...  

 

 

دلنوشته باران | | نوزدهم اردیبهشت 1387 •