همه جا بوی سال نو می آید،
بوی لباس و کفش نو، بوی آجیل و شیرینی، بوی عید، بوی عیدی و بوی عید دیدنی. و من فکر می کنم به سالی که
گذشت. وقتی سال، تحویل می شود
نمی دانی چه چیزهایی، چه روزهایی و چه لحظاتی در انتظارت هستند. نمی دانی چه
اتفاقاتی خواهد افتاد یا چه وقایعی بر زندگی ات خواهد تابید. نمی دانی حوادث چگونه
دوره ات خواهند کرد یا نمی دانی چه شادمانی هایی به تو روی خواهئد آورد. اما سال که تمام می شود-یا
هم اکنون که رو به انتهاست- می توانم فکر کنم درباره ی آن چه که گذشت. امسال-سال 1387- تا این جا، بدترین
سال زندگی من بود، بدترین. شروع سال نبود مگر با
بیماری من. سالی که نکوست از بهارش پیداست. اما شاکرم درگاهش را که می توانست بدتر از این ها را برایم
به ارمغان بیاورد، اما عنایتش شامل حالم شد. تحصیل در خانه ها،
فاجعه ی دیگری بود که آمد سراغمان، اما هر چه بود، هر چه قدر هم که فجیع و ناگوار،
پشت سر گذاشتیم. دربند شدن دوستانمان،
تحفه ی دیگری بود از صاحبان قدرت که نصیبمان کردند. تصادف زیبا و قشنگ، گل
زد به زندگی رنگینمان که دیگر از هر چه رانندگی و ماشین و رانندگی کردن و گریه و
نذر و اشک و کلانتری و سند و رنگین کمان متنفرم و هنوز هم چهار ستون بدنم می لرزد
از آن چه که پیش آمد. و باز هم شاکرم آستانش را که می توانست خیلی بدتر از این ها
بشود، اما عنایاتش شامل حالمان شد. شاید باید خیلی خوشحال
می شدم که فارغ التحصیل شدم و با موفقیت توانستم از شب بیدارماندن ها و سختی های
تحصیل، جان سالم به در ببرم، شاید باید خوشنود می شدم که توانستم لیسانس بگیرم در
دانشگاهی که برای هیچ کس اعتباری ندارد، مگر خودم؛ شاید باید شاد می بودم از این
که یک مرحله ی دیگر از درس خواندن را هم به انتها رسانده ام، اما چیزی نداشت جز
سردرگمی و دوری از دوستانی که بودنشان انگیزه ای بود برای حیاتم. و بعد آزارها و اذیت هایی که
مرتب تکرار شدند وتکرار شدند و تکرار شدند. و البته همچنان هم ادامه دارند. امسال، سالروز تولدم-که
شاید یک جورهایی باید در آن شادی باشد و نشاط- مصادف شد با تصادف شدید یکی از همکلاسی هایم که البته حضور دیگر دوستان درخانه برای شادمانی های کودکانه، توانست خوشی بر زندگی ام ارزانی کند. تنها دلخوشی ام، سفری
بود به شیراز، که واقعا خوش گذشت و به من فرصت داد تا فارغ از تمام مشکلات، نظاره
گر آرامش مردم شیراز باشم و از هوای خوش و مناطق دیدنی اش دیدن کنم. سالی که گذشت، مملو بود
از خاطرات تلخ... هر چند که می توانست تلخ تر از این هم باشد، اما خداوند را سپاس
که فقط و فقط، مقداری بلا بر ما فرو فرستاد. خاطرات شیرین هم آن قدر کم بوده اند که در این مقال جایی ندارند. نمی دانم شما چگونه
سالی را پشت سر گذاشته اید. نمی دانم آیا شما لحظاتی شاد توام با موفقیت داشته اید
یا خیر. اما می دانم، سال 88 هم بهتر از سالی که گذشت نخواهد بود. می دانم که در
سالی که پیش روی ماست، اتفاقات بد، ظلم ها و جورهای متعدد، آزار و اذیت های گوناگون
در انتظار ماست. اما می دانم که مثل همیشه خدا این جاست، او مرا
در آغوش خواهد گرفت تا از مشکلات و سختی ها عبور کنم.![]()

+ نوشته شده در چهاردهم اسفند 1387ساعت توسط باران |