امروز تولد داداشی عرفان است می باشد. عرفان ما، تقریبا جزو آن دسته جوانانی است که بر زمانه زندگی می کنند، نه درزمانه. اگر از ظاهرش بخواهم بگویم، خیلی شایسته نیست که در دنیای ما این روزها همه، به ظاهر آدم ها نگاه می کنند و بعد در مغزشان، داستان می بافند و می بافند. از خصوصیاتش باید بگویم که بیشتر از هم سن و سالان خود می داند. اما این ها مهم نیست... . اولین نقاشی اش را در دو سالگی اش کشید، درست وقتی که مامان خانم داشت توی خانه می دوید و از نبوغ بچه اش به وجد آمده بود. اما این ها هم مهم نیست... . بسیار باهوش است که من واقعا همیشه به این هوشش حسودی می کنم. خیلی اهل شوخی های جلف روزگار ما نیست و برعکس بقیه ی پسرها که دوست دارند مویشان را سیخ سیخ کنند یا توی ماشین صدای ضبط را بلند کنند و ساسی مانکن گوش بدهند، برعکس بقیه که دختر خانم ها را دافی صدا می کنند و در فکر مخ زدن هستند، برعکس بقیه که مدام تکه کلام های عجیب و غریب بلغور می کنند و رفتارهای ماورایی از خود بروز می دهند، بسیار عاقل و متین است. اصولا آدم متعادلی است و اهل افراط و تفریط نیست. اما این هم مهم نیست... . به هر حال نمی دانم، فکر کنم جو گیر شده ام و مدام دارم ازه اش تعریف می کنم از بلاهایی که سرش آورده ام ولی این مهم است که وقتی چند وقت پیش از ما دور بود، غم از در و دیوار خانه امان می رفت بالا و غصه از چپ و راست هجوم می آورد به ما. من که تقریبا حوصله ی هیچ کاری را نداشتم و در خواب زمستانی عمیقی به سر می بردم که تا مدت ها هم بهتر نشدم؛ وضع بقیه هم همین طور بود. و در نهایت با این که از نظر ظاهری، ما واقعا با همدیگر متفاوت هستیم، از رنگ مو و قالب صورت و اندازه ی بینی بگیر تا حالت لب ها و چشم و فرم انگشتان و موارد دیگر، اما دیروز که دوتایی جلوی آینه ایستاده بودیم، ناگهان چشمانمان را به هم دوختیم و گفتیم: ما چه قدر شبیه همیم. عرفان جان تولدت مبارک آرزو می کنم، امسال، تمام لحظات زندگی ات قرین شادی و پیروزی و سلامتی باشد. پاورقی: امروز یک روز خوب است. در حالی که خورشید لبخند می زند و نسیم، موهایم را شانه می کند، گل ها را بو می کنم ، به یاد تمام روزهای گلباران شده ی تاریخ.
مهارت های فردی اش بسیار بالاست، اطلاعات خوبی دارد و اصولا همه چیز را تجزیه تحلیل می کند. اهل مطالعه است و می خواند. بسیار حساس است و تقریبا روزی نیست که از یک اتفاق کوچک، دلگیر و ناراحت نشود، البته بسیار زود هم فراموش می کند.
یک کلاغ کشیده بود، یک کلاغ حرفه ای. وقتی همه برای پسرهایشان تفنگ می خریدند و اسلحه، مادر و پدر من به فکر «فکر بکر» و لوگو و «کار و کوشش» بودند تا نبوغ بچه اشان به ظهور برسد. کم کم شروع کرد به اختراع و اکتشاف:
یک تفنگ شک دهنده ساخته بود که وقتی به دست کسی می زد، مقداری الکتریسیته وارد بدن می شد.
یک دستگاه جوراب شور ساخت و چند دستگاه دیگر که به هر حال در مصارف خودمان به کار می رفت. مقام های کسب شده در مسابقات مختلف را هم به این وقایع اضافه کنید.![]()
؛ اما خوب یادم می آید وقتی که به دنیا آمد، حسی سرد بر بدنم نشست، اشکی تلخ در چشمم جان گرفت و ناگهان موجودی را دیدم که می خواست جای یکی یکدانه بودنم را بگیرد.
البته واقعا زود فراموش شد و من کم کم متوجه شدم که او موهبتی بود تا من تنها نباشم.
فقط یک چیز را یاد دارم و آن این که آب جوش را ریختم روی پشتش(البته آسیبی ندید، در عوض من کتکی خوردم جانانه.)![]()
![]()
+ نوشته شده در یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط باران |