از روزگار دبستان، خاطره ی خوشی ندارم. دبستان کوثر. همه اش توام بود با ترس و تحقیر و کتک که از جانب معلمان به سوی دانش آموزان روان می شد. ولو این که شامل حال من نمی شد، اما تاثیراتش تا قرون و اعصار، بر ذهنم حک شده است. مشق هایی که باید تا پاسی از شب نوشته می شد و اضطرابی که با هر حضور معلم، جان می گرفت و بارور می شد. روز اول مدرسه دلخوش تر و سرحال تر از آن بودم که بدانم پشت نیمکت های سرد کلاس چه روزهایی خواهد گذشت، اما واقعا معلم کلاس اولم را هرگز فراموش نمی کنم: خانم شریعت زاده. به راستی مهربان بود و با محبت. دعوا نمی کرد، کتک هم نمی زد. «بابا نان داد.» را آن قدر خوب در ذهنمان نشاند، که هنوز مطمئنیم بابایی هست که نان می دهد. دفتر کلاس اولم را دارم، با آن خط نوپا و تازه متولد شده که وقتی مداد را این طرف صفحه می گذاشتم تا دیکته بنویسم، ردّش می افتاد آن طرف صفحه. آن قدر فشار می دادم که بغل بند اول انگشت وسط دست راستم، می رفت تو و قرمز قرمز می شد. هنوز هم بوی چوب مداد و پاک کن و کاغذ، مشامم را نوازش می دهد؛ هنوز هم مثل آن روزها بد خط و بدخط می نویسم؛ هنوز هم یاد نگرفته ام مداد را درست در دست بگیرم. کلاس دوم، خانم مستوفی، دلسوز اما بد اخلاق بود و هر روز، به هر حال، کتکی نثار یکی از بچه های کلاس می کرد. بعدها دچار عارضه ی قلبی شد و با این که خیلی هم ربطی ندارد، ولی من همیشه فکر می کنم که آه آن همه بچه، یک جورایی یقه اش را گرفت. کلاس سوم خانم شهبازی بود، بی تفاوت و یخ. کمترین حسن قابل ستایشش این بود که کسی را نمی زد. کلاس چهارم، خانم رحیمی بود با یک خط کش بلند که یک طرفش چوبی بود و طرف دیگرش فلزی. همیشه چند نفری بودند که می رفتنتد پای تخته و لابد طبیعی است که در میان این چند نفر کسی پیدا می شود که درسش را بلد نباشد. پشت میز دوم کنار پنجره من نشسته بودم، در حالی که مدام در دل دعا می خواندم کلید کشوی میزش را که خط کش خشنش در آن جاسازی شده بود، نیاورده باشد، اما فایده نداشت. خط کش را در می اورد، درس را می پرسید و بعد می گفت: دستت را بیاور: تق، تق، تق، یکی، دوتا، سه تا ... می زد؛ و من، کمی عقب تر، مدام دعا می خواندم در لاک خود فرو می رفتم تا نبینم جلوی تخته چه کسی کتک می خورد و چه کسی اشک می ریزد و چه کسی از بینی اش، آب، شرّه می کند. کلاس پنجم، خانم ملک بگلو بود. او هم مثل تمام دیگر معلمانمان، نامهربان، او هم می زد و خوب می زد. خط کش نداشت، اما دستانی قوی داشت که سیلی های خوبی می نواختند. نه که فکر کنی همه اش روزگار بدی بود، نه که فکر کنی همه اش روزگار تلخی بود، نه که فکر کنی من خیلی ناسپاسم؛ نه! آن موقع ها بچه بودم، نمی فهمیدم، درک نمی کردم، اما حالا می دانم که به هر حال روزگار جنگ بود؛ روزگار نامهربان، انسان های نامهربان هم تحویل جامعه ی خود می دهد. با این که من از آن بچه های درس خوان یا بهتر بگویم خر خوان همیشه مرتب بودم که مادر و پدرم، شدیدا به درس و مشقم اهمیت می دادند، اما همیشه ترسی در ته دلم وول می خورد، کرمی در دلم می پیچید، از چپ به راست، از راست به چپ، غمی در عمق چشمانم می نشست و همیشه از خودم می پرسیدم، چرا باید کتک زد در حالی که می توان محبت کرد. همیشه فکر می کردم وحشی بودن آن قدرها هم زیبا نیست، مخصوصا اگر معلم مدرسه باشی، معلمی که کودکان تو را دوست دارند و عاشقانه به تو عشق می ورزند. معلمی که روز معلم، وقتی از در وارد می شوی، همه ی کودکان، شاد و فارغ از غم های زمان، یک صدا، فریاد بزنند: معلم عزیزم، روزت مبارک. شاید برای همین است که در مقابل بعضی از دوستانم که از دوران مدرسه خاطرات خوشی دارند، جبهه می گیرم و همیشه می گویم که بدترین دوران زندگی ام وقتی بود که به مدرسه می رفتم. شاید برای همین است که اگر تکه تکه ام کنند، اگر هزار بار دیگر هم به دنیا بیایم یا اگر بمیرم هم حاضر نیستم یک بار دیگر به مدرسه بروم. روزهای خوش مدرسه، باشد برای پست های بعدی 
![]()
+ نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط باران |