چه قدر دردناک که در این وبلاگ نمی توانم هر چه دلم خواست بنویسم. چه قدر غمناک که نمی توانم از حرف های دلم را بگویم، از روزهای بد و خوب، از خاطراتی که همیشه دارم مزه مزه اشان می کنم تا طعم گس زندگی شیرین شود. چه قدر بی انصافی است که نمی توانم فحش بدهم، دعوا کنم، ناسزا بگویم. تقصیر خود خرم شد. بس که همه جا آدرس این وبلاگ را به این و آن دادم، همه فهمیدند من که هستم. همه ی دوستان و آشنایان فهمیدند چه کار می کنم و توی کله ی شاید پوکم چه می گذرد. همه دانستند و دانسته به سراغ وبلاگم آمدند و خواندند و بعد هم کلی محبت نثارم می کردند و به عناوین مختلف تشویقم می کردند. فکر می کردم چه قدر مهم هستم که وبلاگ دارم، چه قدر توانا هستم که قلمم تکان می خورد و می توانم مطلب بنویسم، اما باید این بازی را تمام کنم و آخر قصه را رقم بزنم. نمی دانم ولی فکر کنم همین روزها در این جا را تخته کنم و یک وبلاگ دیگر بسازم، بی نام و نشان تا کسی نداند، که هستم و چه کار می کنم. ولی فقط غصه ی دلنوشته های قبلی ام را می خورم و تمام افکارم را؛ تمام اتفاقات ریز و درشتی که بالاخره یک جایی توی این دنیای مجازی ثبتشان کرده ام و همین، نمی گذارد با خودم کنار بیایم. گاهی فکر می کنم باید از خود واقعی ام بنویسم، بی آن که بترسم چه کسی می خواند و چه کسی می داند. پاورقی: این روزها منتظر یک معجزه ام؛ یک معجزه تا کشتی طوفان زده ی زندگی ام را به ساحل آرامش برساند... .
+ نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت توسط باران